اينجا محل رويش گل سرخ






بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد
خوش مي‌کنم به باده مشکين مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد
يا رب کجاست محرم رازي که يک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنيد
اينش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد
از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد
ساقي بيا که عشق ندا مي‌کند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز مي‌خوريم
صد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي‌کشيم
بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد
پند حکيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنيد يا شنيد





با اولين دست مزدم..


زشت ترين روسپي شهر را...


امشب


به خانه ام خواهم برد..


و


او را در بسترم خواهم خواباند..


.


.


مي خواهم به او امشب را


مرخصي با حقوق بدهم!!!


(ناشناس)



براي ساختن يک جهان جعلي، که در آن هيچ چيز، همان چيزي نباشد که بايد، گروهاني از آدمها، سرسختانه تلاش کرده اند؛ و ايشان، به احترام همين تلاش جان فرساي غول آساي کمرشکن، دمي به صداقت بازنخواهد گشت؛ دمي.

خداوند خدا، پيش از آنکه انسان را بيافريند، عشق را آفريد؛ چرا که مي دانست انسان، بدون عشق، درد روح را ادراک نحواهد کرد، و بدون درد روح، بخشي از خداوند خدا را در خويشتن خويش نخواهد داشت.

دختر نشست. کندوي عسل از ديواره ي خورشيد، جدا شد؛ اما آن آفتاب که آمد، رونقي نداشت. عسل، بي ادا، سر سفره ام نشست و من بي هوا، دلبسته اش شدم.

ياد، فريب مان مي دهد. حتي عکس ها راست نمي گويند. حتي عکس ها.

قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است. بايد اما سخت است که زندگي را به يک عاشقانه آرام تبديل کني. بايد اما سخت است.

تو گفتي عاشقان تنها نيستند. تنها نيستند؛ اما عاشق که هستند. درد، ملک عاشقان است.

شبي با آسماني چنين شفاف، با بوي هزار عطر در آميخته، با اين همه آواز جيرجيرکها، پاي ديوار ساوالان، چرا بايد تن به خفتن سپرد؟ چرا بايد که چشمها، راه حضور ستارگان، را بست؟

حافظه، براي عتيقه کردن عشق نيست، براي زنده نگه داشتن عشق است.

رک عشق کنيم، بهتر از آن است که عشق را به يک مشت ياد بي رنگ و بو تبديل کنيم؛ يادهاي بي صدايي که صدا را در ذهن فرسوده خويش – و نه در روح – به آن مي افزاييم تا رياکارانه باور کنيم که هنوز، فريادهاي دوست داشتن را مي شنويم.

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست؛ پيوسته نو کردن خواستني ست که خود پيوسته، خواهان نو شدن است، و ديگرگون شدن. تازگي ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت، و عشق همچنان، عشق بماند؟
- هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشي که دوستت دارم. اين توقعي ست غير منصفانه.

من بايد عاشق تو باشم – در حد ممکن عشق، و آرزومند آن باشم که مرا بخواهي – هر قدر که مي خواهي.

براي رسيدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه! هيچ چيز همچون اراده به پرواز، پريدن را آسان نمي کند.
عاشق را بايد به هنگام عبور از خياباني يک طرفه پيدا کرد – خياباني بي برگشت.
زندگي، به جز مجموع آنچه که انسان در راه ساختنش مصرف مي کند، دورغي ست بزرگ.
طبيعت، يک عشاق کامل واقعي است؛ چرا که هرگز خود را تکرار نمي کند. دو پاييز همرنگ، دو بهار همسان، دو تابستان همگون، دو زمستان مثل هم، هرگز، در تمام طول حيات انسان پيش نيامده است.
کمي با نمک زندگي کردن، بهتر از مختصري طولاني تر زيستن است.
عاشق، زمزمه مي کند، فرياد نمي کشد.
عکس را دوست ندارم. عکس انسان را اسير خاطره مي کند.
عاشق، ياغي است؛ اما ياغيان بزرگ، اصولي دارند. زيبايي ياغيگري، فقط در حفظ همان اصول است. عاشق، جدي ست؛ اما عبوس نيست.


از كتاب «يك عاشقانه آرام » نوشته نادرابراهيمي


هوا
که پيرهن پوشيده
هوا
که ميز صبحانه را مي چيند
هوا
که گوش مي دهد به شعرهام
هوا
که لب بر لبم مي گذارد
هوا
که داغم مي کند
هوا
که هوايي ام کرده
هوا
که حواسش نبود، اين شعر است
و از پنجره بيرون رفت


*****


پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هايي را که هر روز برايشان مي ريزم
در ميان آنها
يک پرنده ي بي معرفت هست
که مي دانم روزي به آسمان خواهد رفت
و بر نمي گردد.
من او را بيشتر دوست دارم...


گروس عبدالملکيان




* هركس در جهان آرزويي دارد: يكي مال مي خواهد، يكي افتخار و يكي زيبايي. اما به نظر من، يك دوست حقيقي از تمام اينها بهتر است.

* خواندن كتابهاي خوب، تفكر در راز آفرينش، همنشيني با دوستان و گردش در طبيعت براي خوشبختي ما كافي است. (جان راسكين)

* از مكالمه و پرگويي بيجا نجات پيدا خواهيد كرد، اگر به خاطر بياوريد كه مردم هرگز نصايح شما را قبول نمي كنند، مگر اينكه وكيل مدافع و يا دكتر باشيد و آنها براي شنيدن صحبت هاي شما پول خرج كرده باشند. (جرج برنارد شاو)

* اگر دو ماه شيفته‌ي ديگران باشيد، دوستان بيشتري به دست خواهيد آورد، تا اينكه دو سال بكوشيد ديگران را شيفته‌ي خود كنيد. (ديل كارنگي)

* انساني فردا به دستاوردي مي رسد که امروز رويايي در سر داشته باشد.

* رسيدن سهم آناني است که نمي دوند و دويدن سهم آناني است که نمي رسند

* براي اداره يک روستا حتي اگر ديني هم وجود نداشت، بايد ديني آفريد. (ولتر)

* از دستپخت زن تعريف کنيد تا در کنار اجاق خود را قرباني کند. (ديل کارنگي)

* در زندگي يک مرد 2 روز ارزش دارد: روزي که با زني آشنا ميشود و روزي که او را به خاک مي سپارد (ويکتور هوگو)

* انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند (آنتوني رابينز)

* وفاداري به حال است که وفاداري به آينده را آماده مي سازد. (فنلون)





هنوز بدرود نگفته ای. دلم برایت تنگ شده است
چه بر من خواهد گذشت
اگر زمانی از من دور باشی
هر وقت که کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش
من در رویای تو شعر خواهم گفت
شعری درباره چشم هایت
و دلتنگی ...


جبران خلیل جبران



چون طفل که از خوردن داروست پريشان / با دوست پريشانم و بي دوست پريشان





در تمام شب چراغي نيست
در تمام شهر
نيست يک فرياد
اي خداوندان خوف انگيز شب پيمان ظلمت دوست !
تا نه من فانوس شيطانرا بياويزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهاني ي اين فردوس ظلم ائين
تا نه اين شبهاي بي پايان جاويدان افسون پايه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاوداني تر کنم نفرين-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روي من
باز نگشاييد !
در تمام شب چراغي نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد
چون شبان بي ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه مي سوزم من، ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پيداست
پاي من خسته ست
پهلواني خسته را مانم که مي گويد سرود کهنه ي فتحي قديمي را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردي به جا مانده ست از شمشير و دردي جان گزاي از خشم
اشک مي جوشاندش در چشم خونين داستان درد،
خشم خونين اشک مي خشکاندش در چشم
در شب بي صبح خود تنهاست
از درون برخود خميده،در بياباني که بر هر سوي ان خوفي نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود مي زند فرياد:
-در تمام شب چراغي نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد
اي خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بي نصيبي باد!
باد تا فانوس شيطان را بر اويزم
در رواق هر شکنجه گاه اين فردوس ظلم ائين!
باد تا شب هاي افسون مايه تان را من
به فروغ سد هزاران افتاب جاوداني ترکنم نفرين!


زنده ياد احمد شاملو





توي کلم پره از ديالوگهايي که دائم اين ور اون ور وول ميخورن، دقيقاً مثل ماکسيميليان که يه چيزايي تو مغزش بهش فشار مياورد اما کله من کجا و اون کجا ! به اينکه اينجاي دنيا وايسادم فک مي کنم، به اينکه گاهي وقتا دارم نقش بازي ميکنم بيشتر، خيليم گاهي وقتا نيست، دروغ چرا؟ شايد اکثر وقتا، با انديشه هايي که فقط خودم و شايد چند تا از دوستام قبول داشته باشن، توي فکرها و جاهايي هستم و کارهايي ميکنم و حرفهايي ميزنم که همش جرمه ! از قدم زدن توي اين خيابونهاي متعفن و داغ هراس دارم، از اين نگاه هاي ملتمسانه اي که کاريش نمي کرد، متنفرم. من اگه بي تقصير باشم، اينا رو بايد پاي کي نوشت؟ ما فقط محکوميم که بريم جلو، همش خوبه، خوبه خوب، وقتي امير با اون وسواسش دائماً ميگه: "خيلي خوب شد، خيلي خوبه"، حتماً منم بايد تاييد کنم، مثل همين قرمه سبزي هايي ميمونه که هنوز حاج آقا با حرص و ولع ميخوره و از ترس چنان قرمز و لال ميشه تا بتونه شايد يه سال ديگه همون قرمه سبزي رو با نوشابه بخوره، چطور ميتونم بگم از کارات متنفرم، آخه اين چه جور زندگيه که واسه خودت بافتي همش داري ادا در مياري ؟ ولي راس راسي اين کجاش خوبه ؟ آره همه چي براش آرومه ! زنگ زدم ميگه: "پاشو بيا همه هستن تو فقط نيستي" واسه مهره چيني هاش يه مهره کم داره ! چطور ميتونم بگم که دارم بالا ميارم ديگه حرف نزن! وقتي کچل خان با اين همه سن و سال به همه چي اين جوري چسبيده باور کردن زير آب کردناش، حتماً قصه ي جديدي نيست. به مهدي گفتم: "چرا ولش کردي" گفت: "وقتي جاذبه جنسيش تموم بشه، ديگه چيزي واسه هم نداريم" . حاج علي گفت: "پديده ميدوني کجاست؟ فردا قراره بريم اونجا ! " گفتم: "حاجي دست بردار تو کي از اين پولا داري ميخواي سناتوري حال کني ! يه جوري بکن تو پاچش بگو تو بايد مهمون کني". سيگار دوم رو با ته قبلي روشن کردم، ولي ديگه مثل اولي حال نميده ! هميشه همين جوري بوده، ما خودمونو با تکرار گول ميزنيم تا يادمون نره دفه اول چطور بوده تا يادمون نره چطوري با خاطره ها چطوري زندگي کنيم ! وقتي که حسابي بي سر و صدا ميشه، معلومه که باز آخورش به يه جا وصل شده ! فقط واسه بدبختياش ياد ما ميفته ! اين بابا کي خير بده بوده ! اين روزها بيشتر به آخر فک ميکنم، آخرش که چي؟ اگه لحظه هاي خوب همين جوري تموم ميشن پس چرا واسه اين سختيا اين جوري نيست ! ديگه مطمئم روزي نيست که حسرت همين فلاکت ها رو بخورم! گفتم: "شنيدم مرد شدي !" کمي مکث کرد و با لبخندي گفت: "مرد که نه همش يه ذره بود" گفتم: "سيرابم شدي" پوزخندي زد و گفت: "يه کمي بيشتر از سيراب". گفت: "تو هنوز داريوش گوش ميدي!" تو هوا فوت کشيدم و گفتم: "آدما ممکنه عوض بشن، درسته موام ريخته ولي خراب تر از اين حرفام". اما امشب يه آناتماي قديمي فقط ميتونه منو آروم کنه ! يه تک ستاره تو آسمون هست که اونم با ابرا محو ميشه، گفتم: "پسر اين دکتر هم عمليه، شاهد رسيد از غيب" گفت: "تو چقدر بي تربيتي" خيلي عصبي گفتم: "هيچي ديگه بعد از اين همه سال اينم سوتي بدم که تمومه". با هيجان کامل گفت: "ديشب يهو نظرم عوض شده، من آيندم تو اروپاس، کانادا کار ندارم" گفتم: "خوب بعدش" گفت: "به نظرت کدومش مهم تره" گفتم: "اينا رو ميگي که خودتو تبرئه کني" گفت: "بعد از اون جريان فک ميکنم قراره يه چيزي ازم گرفته بشه" گفتم: "تو قراره چي از دهن من بشنوي که من نميگم" با حرص گفت: "ميخواست زنگ بزنه از باباش اجازه ميگرفت" گفتم: "اون شاهکارهاي برتولوچي اينقد حرمت داره که باهاش خودتو خالي نکني" با کل احساس گفت: "يعني ميشه" گفتم: "ديگه زر نزن" گفت: "خسته ام" با لبخند گفتم: "راستي عروسي کيه؟" گفت: "دکتر با ارسال مقاله مخالفت کرده" با اخم گفتم: "تو از کي تا حالا واسه ما آدم شدي" به مسخره گفت: "نخبه هاش که ما باشيم ديگه هيچي" خيلي جدي گفتم: "در حد و اندازه هاش نبود" با ناراحتي گفت: "ديگه از چشمام افتاد" گفتم: "نه به اين زوديا" گفت: "دلم برات خيلي تنگ شده" گفتم: "بابا اين رفيقمونو که برگردوندن" گفت: "کدوم شلواره بيشتر بهم مياد" گفتم: "ببخشيد اتاق دکتر عباسي همينه" گفت: "خونه هم داره" گفتم: "من ديگه با اين ساختم" گفت: "من از اول عاشقش بودم" گفتم: "ماليم نيستا ! تا من يادمه اين جوري بود، همش تو خاليه" گفت: "خيلي خري" گفتم: "واقعاً تو فک ميکني بابا پير شده" گفت: "خيلي جالبه ولي خيلي کليه" گفتم: "بزن کنار دارم بالا ميارم" گفت: "با ما به از اين باش که با خلق جهاني" گفتم: "اينا ديگه واسه من عادي شده" گفت: "اگه يه روز" گفتم: "منم باهاتون بيام" گفت: "نظرت راجع به جنيفر آنيستون چيه ؟" گفتم: "کي شام بخوريم" گفت: "ما شنبه حرکت مي کنيم" گفت: "ما ديگه رفتيم سربازي" گفتم: "گير داديا ! بي خيال" گفت: "امروز همش تو فکر بودي" گفتم: "قول نميدم شايد بيام" گفت: "عزير يک ميليون دلاري رو ديدي؟" گفتم: "آخه تو چي ميدوني" گفت: "هر کاري کني موافقم" گفتم: "مارلبورو از کدوما داري؟" گفت: "کجا نذري ميدن" گفتم: "من از خيرش گذشتم" گفت: "تا من زنده ام نگران نباش" گفتم: "اي دريغ" گفت: "انرژي مثبت برات ميفرستم" گفتم: "بزار يه کم تو رو بو کنم" گفت: "ميگي چيکار کنم؟" گفتم: "خيلي بي شعور و خودخواهه" گفت: "قبلنا خيلي مهربون تر بودي" گفتم: "تا ميايم عادت کنيم بايد بريم" گفت: "خودخواهي و لج بازي تو ميشه نابوديه جفتمون" گفتم: "نمي دونم"





باران باشد
تو باشي
يک خيابان بي انتها باشد ....
به دنيا مي گويم .... خداحافظ !


گروس عبدالملکيان


Yesterday when I was young
The taste of life was sweet like rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game
The way an evening breeze would tease a candle flame,
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years have run away
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures that lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
I ran so fast that time and youth at last ran out and
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation that I can recall
Concerned itself with me, and nothing else at all.
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do,
And I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond,
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit so quickly, quickly died
The friends I made all seemed, somehow, to drift away
And only I am left on stage to end the play.
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
There are so many songs in me that won't be sung
Cause I feel the bitter taste of tears upon my tongue
And the time has come for me to pay for yesterday
When I was young.


Charles Aznavour


چند وقت پيش يه جا خوندم: جهان سوم جايي‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگيرد، مجبورند بروند قبرستان، بيمارستان، تيمارستان يا آسايشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌هاي بزرگ‌تري هم هست، نکند که دل‌شان هواي شادي کند...
جهان سوم جايي است که عشقها زوري هستند، سکسها پولي!!
و دوستي هم در انتهاي ايميلش نوشته بود: "جهان سوم هر چه هست، جايي ست که من در آن دوستت دارم..."


چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان
ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان
مجموعه ي ناچيز من آشفته ي او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پريشان
دست و دل من بر سر اين سلسله لرزيد
در جنگل گيسوي تو آهوست پريشان
آرامش درياي مرا ريخته بر هم
اين زن که پري خوست... پري روست... پري شان ...
با حوصله ي تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان ...


عليرضا بديع




* همه چيز بستگي به شما دارد؛ اگر شما بزرگ باشيد مسئله كوچك و اگر كوچك باشيد مسئله بزرگ است. (اوريسون اسوت ماردن)

* مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتي گرفت، خيلي کثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت مي‌برد. (جرج برنارد شو)

* سعي نکنيد موفق شويد، بلکه سعي کنيد با ارزش شويد. (انيشتين)

* ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم. (سام کين)


.

بر غنچه اي كه پژمرد در حسرت شكفتن


بر غنچه اي كه پژمرد در حسرت شكفتن / بگذشت آنچه بر ما در آرزوي گفتن





پرنده فقط يك پرنده است
پرنده گفت :چه بوئي چه‌‌آفتابي
آه بهار آمده آست
ومن به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامي پريد ورفت
پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمي كرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت
پرنده روي هوا و برفراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
ولحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه مي كرد
پرنده
آه
فقط يك پرنده بود.
فروغ


وحشت از عشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بيهوده نداريم





وحشت از عشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بيهوده نداريم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواستهء عاطفه هاست
کوله باريست پر از هيچ
که بر شانهء ماست
گله از دست کسی نيست
مقصر دل ديوونهء ماست
ما سرانجام ؛
سرانجام گرفتيم به هيچ
راهی سفر به هيچستانيم
گله ای هست که از خود داريم
چاره ای نيست اگر انسانيم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
غم ما از بيکسی مردن و رسوا شدنه
اينم از عاقبتش که تنها شدنه


برگرفته از وبلاگ "گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود"



چند روز پيشا با خواهرم يه سر رفته بوديم موسسه ............. ، ببينيم برنامه هاشون چطوريه ، همين كه وارد شديم ، اون خانومي كه متصدي پاسخگويي بود ، گفت كه من شما رو مي شناسم و شما ....... ميخوني و قيمتا به اين صورته (همينو بگم كه امسال اومده آزمون هاش رو با جزوه هاش يكي كرده ، واسه آزمون 100000 تومان و واسه جزوه هم كامپيوتر 100000 ...)... ، هيچي ديگه اين عالم بلاگ نويسي ديگه مارو حسابي تابلو كرده رفته ، يادمه اون وقتا كه تازه وبلاگ مي نوشتم توي بعضي وبلاگا از اين چيزا مي خوندم... توي جامعه كوچيكي مثل.......هم باشي كه ديگه هيچي يه جورايي همه آشنا هستن يا مي شناسن حالا از اينا كه بگذريم از وقتي كه سايت هايي مثل orkut يا gazzag راه افتاده ديگه توي خيابون نصف بيشتر افرادي كه عبور مي كنن يا مي بينم خيلي آشنا به نظر مي رسن و اون آشنايي كه توي نت و چت هست معمولا توي بيرون نيست و اين به راستي از ضعف هاي بزرگيه كه توي تفكرات و برخورد جامعه وجود داره ، شخصيت هاي مجازي توي نت كه پرهيجان و زيبا و دوست داشتني و در باطن آنگونه ما فكر مي كنيم ، نيستند، از اون وقتيم كه اين يوزر روم هاي ياهو غيرفعال شده ، ملت خوردن به كوچه بن بست ....





و اين ترانه ..... رو خيلي دوست دارم :


بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بی تو عمرم مثل آهنگ سکوت
توی لحظه های خالی میگذره
تو به می خونه نرو عزیز من
من تو دستای تو پیمونه میشم
با همه مستی و آشفتگیم
من برای تو یه می خونه میشم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
دیگه من با تو غریبه نیستم
نفسات محرم دستای منه
می دونم که آشناتر شده ای
با همون من که تو من داد میزنه
تو به می خونه نرو عزیز من
من برات قصه مستا رو ميگم
مثل رقاصه ی معبدا میشم
سر عشق بت پرستا رو میگم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
من همون شاخه نباتم به خدا
توی چشمام منه تن ناز و ببین
تو سکوتم که به عرفان میرسه
غزل خواجه شیراز و ببین
تو به می خونه نرو عزیز من
من برات باده میشم جام میشم
نوبت بهشتی روباییات
ساقی بزم های خیام میشم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره



خدایبندگان اقتصاد 
، ماهی ... هزار تومان در آمد بدون زحمت ... این جملاتی است که امروزه در همه جا حتی در کامنتهاتون ممکنه با هاش بر خورد کنین، (( خدایبندگان اقتصاد )) با رموزی که فقط خود از آن آگاهند و از روزی حس همنوع دوستی به یاری ما می شتابند تا ما را از عقب ماندگی و جمود نجات دهند، از زیبای کار می گویند از ریسکهای کم هزینه ، کافیست بدانند که به چه معتقدی اگه متشرع باشی به آن نقاب شرع می زنند و اگر بینند که ملی هستی پای هزار چهره ملی را می کشند وسط ، اگر اهل فلسفه باشی مطمن باش میگویند طرح هگل است ... از سیستم چرخه ان در بیش از ۱۲۰ کشور جهان نام میبرند . آنقدر از روی ان جزوه ها می خوانند که دیوانه می شوی خدا هیچ تنابنده ای را گرفتار اینها نکند ( اما اگر اینا گیر من بیفتند تا ۸۴ ساعت مداوم براشون خاطره ميگم )

========================

آدم ها , ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد , قلب است .هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد, تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری ؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم ، قانع .این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین , تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید .تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس .
کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی . کاش .....


.

چون طفل که از خوردن داروست پريشان

چون طفل که از خوردن داروست پريشان / با دوست پريشانم و بي دوست پريشان





در تمام شب چراغي نيست
در تمام شهر
نيست يک فرياد
اي خداوندان خوف انگيز شب پيمان ظلمت دوست !
تا نه من فانوس شيطانرا بياويزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهاني ي اين فردوس ظلم ائين
تا نه اين شبهاي بي پايان جاويدان افسون پايه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاوداني تر کنم نفرين-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روي من
باز نگشاييد !
در تمام شب چراغي نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد
چون شبان بي ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه مي سوزم من، ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پيداست
پاي من خسته ست
پهلواني خسته را مانم که مي گويد سرود کهنه ي فتحي قديمي را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردي به جا مانده ست از شمشير و دردي جان گزاي از خشم
اشک مي جوشاندش در چشم خونين داستان درد،
خشم خونين اشک مي خشکاندش در چشم
در شب بي صبح خود تنهاست
از درون برخود خميده،در بياباني که بر هر سوي ان خوفي نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود مي زند فرياد:
-در تمام شب چراغي نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد
اي خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بي نصيبي باد!
باد تا فانوس شيطان را بر اويزم
در رواق هر شکنجه گاه اين فردوس ظلم ائين!
باد تا شب هاي افسون مايه تان را من
به فروغ سد هزاران افتاب جاوداني ترکنم نفرين!


زنده ياد احمد شاملو





ما ديگه رفتيم سربازي" گفتم: "گير داديا ! بي خيال" گفت: "امروز همش تو فکر بودي" گفتم: "قول نميدم شايد بيام" گفت: "عزير يک ميليون دلاري رو ديدي؟" گفتم: "آخه تو چي ميدوني" گفت: "هر کاري کني موافقم" گفتم: "مارلبورو از کدوما داري؟" گفت: "کجا نذري ميدن" گفتم: "من از خيرش گذشتم" گفت: "تا من زنده ام نگران نباش" گفتم: "اي دريغ" گفت: "انرژي مثبت برات ميفرستم" گفتم: "بزار يه کم تو رو بو کنم" گفت: "ميگي چيکار کنم؟" گفتم: "خيلي بي شعور و خودخواهه" گفت: "قبلنا خيلي مهربون تر بودي" گفتم: "تا ميايم عادت کنيم بايد بريم" گفت: "خودخواهي و لج بازي تو ميشه نابوديه جفتمون" گفتم: "نمي دونم"





باران باشد
تو باشي
يک خيابان بي انتها باشد ....
به دنيا مي گويم .... خداحافظ !


گروس عبدالملکيان


Yesterday when I was young
The taste of life was sweet like rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game
The way an evening breeze would tease a candle flame,
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years have run away
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures that lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
I ran so fast that time and youth at last ran out and
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation that I can recall
Concerned itself with me, and nothing else at all.
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do,
And I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond,
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit so quickly, quickly died
The friends I made all seemed, somehow, to drift away
And only I am left on stage to end the play.
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
There are so many songs in me that won't be sung
Cause I feel the bitter taste of tears upon my tongue
And the time has come for me to pay for yesterday
When I was young.


Charles Aznavour


چند وقت پيش يه جا خوندم: جهان سوم جايي‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگيرد، مجبورند بروند قبرستان، بيمارستان، تيمارستان يا آسايشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌هاي بزرگ‌تري هم هست، نکند که دل‌شان هواي شادي کند...
جهان سوم جايي است که عشقها زوري هستند، سکسها پولي!!
و دوستي هم در انتهاي ايميلش نوشته بود: "جهان سوم هر چه هست، جايي ست که من در آن دوستت دارم..."


چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان
ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان
مجموعه ي ناچيز من آشفته ي او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پريشان
دست و دل من بر سر اين سلسله لرزيد
در جنگل گيسوي تو آهوست پريشان
آرامش درياي مرا ريخته بر هم
اين زن که پري خوست... پري روست... پري شان ...
با حوصله ي تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان ...


عليرضا بديع




* همه چيز بستگي به شما دارد؛ اگر شما بزرگ باشيد مسئله كوچك و اگر كوچك باشيد مسئله بزرگ است. (اوريسون اسوت ماردن)

* مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتي گرفت، خيلي کثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت مي‌برد. (جرج برنارد شو)

* سعي نکنيد موفق شويد، بلکه سعي کنيد با ارزش شويد. (انيشتين)

* ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم. (سام کين)







زندگی شوق رسیدن به همان / فردایی است، که نخواهد آمد





شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.


سهراب سپهری



... اين همون خيابونه، همونيه که به خاطرات او ختم ميشود، خياباني که بارها قدم به اونجا گذاشتم وهزاران بار بالا و پايين کردم و گاه بي بهونه ديده بودمش و گاه سلامي ! اين شبها توي فيس بوک خيليا رو پيدا ميکنم. آسمون سالهاست که توي نت لنگر انداخته و من ستاره هامو که اينجا مي بينم خيالم راحت ميشه. حتي اگه شازده کوچولو هم الان اينجا بود اگه نمي تونست چت کنه، حتماً مي تونست توي فيس بوک ستاره هاشو ببينه...



عاشق نميشوم، دلواپسم نباش
دستاني از تهي، پاهايي از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چيزي مهم که نيست...
اين دل‌شکستگي، اقرار بي‌کسي‌ست
درگير من مشو، همدم نميشوم
حوا مرا ببخش... آدم نميشوم...
*****
تقصير تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدي، من خواستم نشد
درگير عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز يک سقوط، ديگر نه تو نه من...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بيا ببين
دل‌تنگ من مباش، من مرده‌ام... همين!
*****
شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهاي خويش، حال مرا بفهم
شکلي شبيه خود، با چشم گريه‌سوز
باور نميکنم، آئينه را هنوز...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بيا ببين
دل‌تنگ من مباش، من مرده‌ام... همين!
*****
مرتضي لطفي



هوا بوي نم و خاک و بارون ميداد. من چشمامو به روي همه چي بسته بودم و اين کوچه اون کوچه ميکردم، زدم به پشتش و با اشاره گفتم: "کثافت چقدر حرف میزنی؟"
لباشو جم کرد و يه چشمک زد و گفت: "OK"
گفتم: "سيما بود يا مهشيد؟"
يه کم لباشو خورد و چشماشو بالا پايين کرد و گفت: "اگه يه چيزي بهت بگم به کسي نميگي !"
گفتم: "انترخان باز چيو پنهون کردي؟ "
يه چشمکي زد و با پوزخندي گفت: "اگه دوست دختر سابقت بعد از چند سال زنگ بزنه بگه طلاق گرفتم چي ميگي؟ "
گفتم: "چاخاااااااان؟؟؟؟"
يه لبخند موزيانه زد و گفت: "اگه سمانه باشه چي؟"
چشمام چارتا شد و گفتم: "دروغ ميگیییییییییییییي؟؟؟؟"
چشماش گرد شد و گفت: "تازه شوهره يه خونه هم براش گذاشنه"
دو دستم را به سر کوبيدم و گفتم: "اي ي ي کوفتت بشه"
ببينم تو اون بسته تو جيبت هنوز سيگار مونده ؟
...


دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست
روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست
دیوانه ام و با پریانم سر و سرّی ست
لب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست
لب تر کنم این خانه پری خانه ی محض است
دفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست
جنّات نعیم است، گریبان کلیم است
پردیس مگر در یقه ی باز پری هاست؟!
ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!
زیبایی تو خانه برانداز پری هاست
هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ست!
چشمان تو دنیای خبرساز پری هاست...
من راز نگهدار ترین دیو جهانم
آغوش تو صندوق چه ی راز پری هاست..


علیرضا بدیع



* زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است. (آنتوان دو سنت اگزوپري)

* در عشق حقيقي، کوتاهترين فاصله بسيارطولاني است و از طولاني ترين فاصله ها مي توان پل زد. (
هانس نوون)

* عشق يعني وقتي دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم نزديکيد. (کي نودسن)

* اگر هر بار که لبخند بر لبانم مي نشاني، مي توانستم به آسمان بروم و ستاره اي بچينم، آسمان شب ديگر مثل کف دست بود. (ناشناس)

* اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند. (فرانکلين پي جونز)


.