همدان

گل

انار

زندگی

زندگي در گذر ايام سفيد و سياهش ، سرخي گلهايي را گرفته كه مبادا بويشان انسانها را عاشق كند و دلها را سرمست كند. زندگي چون سردي و گرمي ايام ، درختاني را خشكاند كه مبادا سايه شان نشيمنگاه دوستيها باشد. زندگي در گذر مرگ و زندگي ، راز بقايي از جدال دلها را براي رسيدن به معشوق را به نمايش گذاشت تا هميشه ليلي و مجنونها فنا شوند. زندگي با چهار فصلش مردن براي زندگي و زيستن براي مردن و طلوع را براي غروب و غروب را براي طلوع و روز را براي شب و وصال را براي هجران و تلخي سالها را براي شيريني يك لحظه به نمايش گذاشت. زندگي با تاريكي شب و نور ستارگانش به عاشقان فهماند كه دوري از معشوقشان را شباهنگام با ديدن چهره او در ماه و ستارگان ببينند و اگر ابرها رخ ازو بگرفتند ، در دلها رخ هم بينند. و روزگار عشق را در نيستي و عاشق را در سوختن و معشوق را در هجران و ما را در غربت و ناپاكي ايام به نمايش گذاشت.

جبران خليل جبران: از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده اي؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگي ام را جبران مي کند
به او گفتم: راست مي گويي ، من هم بعضي وقتها از اين کار خوشم مي آيد
او جواب داد : تنها کساني که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را مي چشند...

زندگی

زندگي در گذر ايام سفيد و سياهش ، سرخي گلهايي را گرفته كه مبادا بويشان انسانها را عاشق كند و دلها را سرمست كند. زندگي چون سردي و گرمي ايام ، درختاني را خشكاند كه مبادا سايه شان نشيمنگاه دوستيها باشد. زندگي در گذر مرگ و زندگي ، راز بقايي از جدال دلها را براي رسيدن به معشوق را به نمايش گذاشت تا هميشه ليلي و مجنونها فنا شوند. زندگي با چهار فصلش مردن براي زندگي و زيستن برايزندگي در گذر ايام سفيد و سياهش ، سرخي گلهايي را گرفته كه مبادا بويشان انسانها را عاشق كند و دلها را سرمست كند. زندگي چون سردي و گرمي ايام ، درختاني را خشكاند كه مبادا سايه شان نشيمنگاه دوستيها باشد. زندگي در گذر مرگ و زندگي ، راز بقايي از جدال دلها را براي رسيدن به معشوق را به نمايش گذاشت تا هميشه ليلي و مجنونها فنا شوند. زندگي با چهار فصلش مردن براي زندگي و زيستن براي مردن و طلوع را براي غروب و غروب را براي طلوع و روز را براي شب و وصال را براي هجران و تلخي سالها را براي شيريني يك لحظه به نمايش گذاشت. زندگي با تاريكي شب و نور ستارگانش به عاشقان فهماند كه دوري از معشوقشان را شباهنگام با ديدن چهره او در ماه و ستارگان ببينند و اگر ابرها رخ ازو بگرفتند ، در دلها رخ هم بينند. و روزگار عشق را در نيستي و عاشق را در سوختن و معشوق را در هجران و ما را در غربت و ناپاكي ايام به نمايش گذاشت.

جبران خليل جبران: از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده اي؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگي ام را جبران مي کند
به او گفتم: راست مي گويي ، من هم بعضي وقتها از اين کار خوشم مي آيد
او جواب داد : تنها کساني که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را مي چشند...

مردن و طلوع را براي غروب و غروب را براي طلوع و روز را براي شب و وصال را براي هجران و تلخي سالها را براي شيريني يك لحظه به نمايش گذاشت. زندگي با تاريكي شب و نور ستارگانش به عاشقان فهماند كه دوري از معشوقشان را شباهنگام با ديدن چهره او در ماه و ستارگان ببينند و اگر ابرها رخ ازو بگرفتند ، در دلها رخ هم بينند. و روزگار عشق را در نيستي و عاشق را در سوختن و معشوق را در هجران و ما را در غربت و ناپاكي ايام به نمايش گذاشت.

جبران خليل جبران: از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده اي؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگي ام را جبران مي کند
به او گفتم: راست مي گويي ، من هم بعضي وقتها از اين کار خوشم مي آيد
او جواب داد : تنها کساني که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را مي چشند...

درخت

29

باغها و آباديها همه را رفته ام ، شرق و غرب عالم را همه گشته ام ، از اقصاي تاريخ ميايم ، از شاعران ، حكيمان ، عارفان و پيامبران همه سراغ او را گرفته ام . اين راه ها همه به بي سويي است . اين سرمنزل ها همه منزلي بر سر راه است .......
اين پيامبران چه ميگويند ؟ از كجا سخن ميگويند ؟ به كجا ميخوانند ؟ اين حكيمان به چه مي انديشند ، به كجا مي انديشند ؟ شاعران شوق كجا را دارند ؟ شعر سخن گفتن كيست ؟ سخن گفتن از چيست ؟ نقاشان ميكوشند تا چه بيافرينند ؟ مگر رنگها و طرح هاي اين جهان دل زيبا پرستشان را بس نيست ؟ پيكر تراشان را چه سرمشقي به خلق آنچه نمي يابند وا ميدارد ؟ اين همه آوازها و قيل و قال ها و اصوات در زمين و آسمان و شهر ها و خانه ها كفايت نميكند ؟ از دل سيمهاي گيتار ، از سر انگشتان نرم و اعجاز گر يك پيانو ، از حلقوم افسونساز يك ني اين آوازهاي آشنا از چيست ؟ ....."
هبوت دكتر شريعتي

اینده

آينده مال كيه !؟
اين سوالو امروز از 2 تا نمپرسيدم شما به چي فكر ميكنين ؟
اين از وضع جامعه و دانشگاه و مردم و مجلس و شوراي نگهبان و رد صلاحيت و ...
كسايي كه براي ما تصميم ميگيرن يه روزم يكي براي اونا تصميمي ميگرفته اما حالا ...
قانون و قانون گرايي مال كيه ؟ رابطه يواش يواش داره جاي ضابطه رو ميگيره ...
اسی سال تموم شد و بازم يه تراژدي ديگه پايان يافت. به قول بعضيا البته ميتونست تراژدي هم نباشه به هر حال  هم براي خودش تجربه جالبي بود هم توي تقلبا (........ ...) و هم توي  ‌‍، پاس شدن هايي به چشم ديديم كه هيچ بني بشري نديده !!!!


ایکاش


كاش بازم بچه بودم، همه منو دوست داشتن!
كاش بازم بچه بودم و دروغ نميگفتم!
كاش بازم بچه بودم و خدا منو بيشتر دست داشت!
كاش بازم بچه بودم فقط با كامپيوتر بازي ميكردم
كاش بازم بچه بودم همه ديونگيام رو به حساب بچگي ميذاشتن
كاش بازم بچه بودم بعضي چيزا رو دوباره شروع ميكردم
كاش بازم بچه بودم از بعضي چيزا ميترسيدم.
كاش بازم.....

حمید مصدق


تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت


حميد مصدق


من این آقای حمید مصدق رو نمیشناسم، و نمي دونم که الان زندس یا مرده ولی چند تا از شعراشو روی اینترنت خوندم، (همين شعر که این جا گذاشتم). اینو توی وبلاگ اتاق آبی دیدم. یکی از دوستام هم بهم قول داده بود دیوانشو برام بیاره ولی هنوز كه نياورده.
بازدید کننده ها هم یواش یواش داره زیاد میشه بیشترش به خاطر این سرچ گوگله و ....

میخواستم یه شعر تازه بزارم اینجا ولی دفترچه شعرام رو گم کردم این یکی از اولین و قدیمی ترین شعرامه، یادمه که توی دانشگاه تربيت معلم تبريز، کنار یه باغچه گل اینو گفتم (اگه اسمشو بشه شعر گذاشت...)



برف

دیشب نمیدونین چه خبر بود کلی برف اومده بود كه شهرو فلج کرده بود از ۶ بعد ازظهر دیگه برقا رفت ماشینا که سر میخوردن ما.... هم اولین وتنها  .......... تشکیل دادیم. دیگه بعد از  ماشین نبود که پیاده راه افتادیم و از تاریکی شهر عبور میکردیم. خیلی جالب بود در لحظاتی صدای هولناکی توجه ما رو به خودش جلب کرد در فاصله یک متری ما شاخه بزرگی از یه درخت به خاطر فشار برفا شکست و به زمین افتاد. لحظاتی رو هم شاهد رعد و برق بودیم که عامل اصلی قطعی برق بود. هیچی دیگه ۱۱رسیدم خونه. یه چندباری برق رفت و اومد (میگفت همون موقع ۲ تا cd سوزونده بود)منم منتظر اومدن برق بودم برم اینترنت که خبری نبود تا ۴ برق نبود. صبح که از خونه اومدیم بیرون معلوم شد درختای زیادی شکستن و علاوه بر برق در بعضی مناطق تلفن و گاز هم قطع شده بود. ومن در فکر :ایا دوستان دور و نزدیک می توانند اگر نتوانند ....... 


رنگ

هر چند که رنگ و بوي زيباسـت مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معـلوم نـشد که در طربخانه خاک

نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا


نفس

خورشید

خورشيدم و شهاب قبولم نمی کند
/
 سيمرغم و عقاب قبولم نمی کند

زندگی


و اما زندگی...
من از همان کودکی اموخته ام که در زندگی بازی کنم و در بازی
زندگی، همه آمد وشد ما در دنیا بازی بود اما من در این بازی جدا
خندیده بودم و جدا گريسته بودم....
دکتر شریعتی

زمستان

بعصی

بعضي از اين آدما چقدر از همه انتظار دارن .واقعا چي فكر ميكنن ....از دماغ فيل افتادن يا آسمون سوراخ شده و اينا افتادن زمين ....چپ ميري راست ميري يه چيزي ميگن و توقع دارن . باز بعضيا هستن يه چيزاي معقولي ميخوان ...خدا نكنه كه بعضياشون يه ذره غرورم به جز اون توقعه داشته باشن

دریا

شب

يه شب مهتابي با ستارگان كم فروغش ، براي يه دلتنگ هميشه مشتاق شبي ديوونه كنندس . آنقدر ديوانه جز اشك همدمي پيدا نكنه . بازهم بيقراري هاي ناشناخته اي كه اين دل رو روز به روز نازك تر ميكنه و شكستنشو راحتتر. بعضي چيزا رو فقط خدا ميدونه تو اين دل و اون دل چي ميگذره . حرف زدن از بي قراريها حرف ديروز و امروز و فردا نيست . حرف مجنون ها و فرهاد هاس در طول روزگاران .اين همه شكوه و شكايت براي چيه مگه اون كه اون بالاس از احوال اين دل خبر نداره .... ميگن رحيميمت خدا شامل همه نميشه و بعضي چيزام كه به آدما ميرسه ظاهر خوبي نداره . خدا جون به ما نيرويي بده بتونيم با عينك دلمون بعضي ناديدني ها رو ببينيم.

دنیا

من ظاهر نيستي و هستي دانم،
من باطن هر فراز و پستي دانم؛
با اينهمه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبه‌اي وراي مستي دانم


از من رمقي بسعي ساقي مانده است،
وز صحبت خلق، بي وفائي مانده است؛
از بادة دوشين قدحي بيش نماند،
از عمر ندانم كه چه باقي مانده است!


اي بيخبران شكل مجسم هيچ است،
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد،
وابستة يك دميم و آنهم هيچ است!


دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است،
وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است،
سرتاسر آفاق دويدي هيچ است،
وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است.


دنيا بمراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه؟
گيرم كه بكام دل بماندي صد سال،
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟

مش حسن

 

رفتم وخواستم و..........

من چرا كم بيارم اصلاً شايد توي عمر.....بار و ......... بخواد يه بار يه كار مفيدي انجام داده باشه و اونم جواب دادن به  ......سوال من باشه، كلي تمرين ميكنم كه چهره صورتم اخم نكنه بهش...، به هر سختي كه هست ميرم تو ... مثل هميشه خنده مسخره اي سر ميده و ميگه وقت ندارم برو... منم ميگم به ... من كه اصلا تورو به دانه هاي گرد و قلمبه خروجيهاي ا......... مش حسن هم حساب نميكنم، اصلاً لياقت نداري من ازت سوال بپرسم (البته اينا رو توي دلم گفتم )...

گل

قلم

ما خواهیم خواست و می‌شود حال اگر متفکرانی ذهن‌گرا باشند و میدان تحقیق آنها یک و جبی جلو دید آن‌ها است نه بیشتر. این‌همه زندگی امامان و پیامبر و اولیاء و عارفان و مبارزان راه آزادی پس چیست؟ چگونگی مبارزه از امام صادق و موسی کاظم و امام رضا را می‌‌آموزیم که چه کرده‌ایم آنجا که امام در نیشابور در مقابل صدها قلم به دست فرمود «قال الله عرّ وجل کلمة لاله الاله حضتی و من دخل حضتی امن من عذابی» و بعد ادامه دارد به شرط‌ها و شروط‌ها تمام خراسان بلخ و بدخشان و کل ایران و عراق خبر پیچید و اسباب سقوط خلفای عباسی را فراهم کرد. چگونگی مبارزه در مکتب امام جعفر صادق باید جست‌وجو کرد که چهار هزار شاگرد در‌ آن مقدمه تربیت عالم علم و بزرگان دو قرن اول اسلام را فراهم کرد و آنان در ادامه شاگردانی نسل به نسل تربیت کردند که بعدها قرون وسطا را در اروپا در هم شکست و رنسانس  پدید آمد.

حال باقلم پاک وازاد می توان باغبانی را که همه را بیبد مجنون میخواهد به سر عقل اورد وملتی را که به ستم ضعیف شده اند ازاد کرد

اماده

من فهميده‌ام كه همه عاقل و خوب و سرحال و محكم هستند من و تو بايد در صحنه باشيم و مواظب باشيم كه سواري ندهيم.

 بله ارابه و چهار چرخ رايگان.

و عمله آماتور ظلمه نباشيم.

کوهستان

روستا

 

عمر

لاله

فوتبال

 شروع جام ملتهاناخوآگاه كانون همه توجهات به اونجا رفته حتي سياسيون و حتي اونايي كه هيچي نميفهمن،  همواره شروع و آغاز يه موج دانشجويي و تب و تابي كه خاموشي آن عدم اوست، اما يه مستطيل سبز، 22 نفر بازيكن يه طرف و كل دنيا يه طرف كافيه كه حتي از فجايعي كه ممكنه رخ بده چشم پوشي بشه و همه چي به راحتي به فراموشي سپرده بشه، اين روزها حتي خرخونا هم درسشون نمياد، تيم و  بازي در روز و دوباره 4 سال ديگه، خوبه وقتي كه خودمونم يه 23 نفر نماينده براي 68 ميليون ايراني داريم به خيلي چيزا واقع بين باشيم، خيلي از حقايق رو به دور از هيجانات كاذب بايد قبول كرد و "مزد آن گرفت كه جان برادر كار كرد" ...
اين فرجه هاي امتحاني مرده ترين روزهاي دانشگاهه، نه بويي و نه سروصدايي و نه اعتصاب و شلوغي، سالن مطالعه تنها جاييه كه ميشه هركسي رو پيدا كرد حتي اگه خواب باشه يا مشغول مسج بازي با دوست جديدش باشه يا احيانا مشغول تندتند كپي زدن گزارش كار يكي از آزمايشگاه ها و تمرينات درسي...


کوهستان