زندگي در گذر ايام سفيد و سياهش ، سرخي گلهايي را گرفته كه مبادا بويشان انسانها را عاشق كند و دلها را سرمست كند. زندگي چون سردي و گرمي ايام ، درختاني را خشكاند كه مبادا سايه شان نشيمنگاه دوستيها باشد. زندگي در گذر مرگ و زندگي ، راز بقايي از جدال دلها را براي رسيدن به معشوق را به نمايش گذاشت تا هميشه ليلي و مجنونها فنا شوند. زندگي با چهار فصلش مردن براي زندگي و زيستن برايزندگي در گذر ايام سفيد و سياهش ، سرخي گلهايي را گرفته كه مبادا بويشان انسانها را عاشق كند و دلها را سرمست كند. زندگي چون سردي و گرمي ايام ، درختاني را خشكاند كه مبادا سايه شان نشيمنگاه دوستيها باشد. زندگي در گذر مرگ و زندگي ، راز بقايي از جدال دلها را براي رسيدن به معشوق را به نمايش گذاشت تا هميشه ليلي و مجنونها فنا شوند. زندگي با چهار فصلش مردن براي زندگي و زيستن براي مردن و طلوع را براي غروب و غروب را براي طلوع و روز را براي شب و وصال را براي هجران و تلخي سالها را براي شيريني يك لحظه به نمايش گذاشت. زندگي با تاريكي شب و نور ستارگانش به عاشقان فهماند كه دوري از معشوقشان را شباهنگام با ديدن چهره او در ماه و ستارگان ببينند و اگر ابرها رخ ازو بگرفتند ، در دلها رخ هم بينند. و روزگار عشق را در نيستي و عاشق را در سوختن و معشوق را در هجران و ما را در غربت و ناپاكي ايام به نمايش گذاشت.

جبران خليل جبران: از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده اي؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگي ام را جبران مي کند
به او گفتم: راست مي گويي ، من هم بعضي وقتها از اين کار خوشم مي آيد
او جواب داد : تنها کساني که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را مي چشند...

مردن و طلوع را براي غروب و غروب را براي طلوع و روز را براي شب و وصال را براي هجران و تلخي سالها را براي شيريني يك لحظه به نمايش گذاشت. زندگي با تاريكي شب و نور ستارگانش به عاشقان فهماند كه دوري از معشوقشان را شباهنگام با ديدن چهره او در ماه و ستارگان ببينند و اگر ابرها رخ ازو بگرفتند ، در دلها رخ هم بينند. و روزگار عشق را در نيستي و عاشق را در سوختن و معشوق را در هجران و ما را در غربت و ناپاكي ايام به نمايش گذاشت.

جبران خليل جبران: از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده اي؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگي ام را جبران مي کند
به او گفتم: راست مي گويي ، من هم بعضي وقتها از اين کار خوشم مي آيد
او جواب داد : تنها کساني که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را مي چشند...