خاطره

برخی خاطرات را نمی شود فراموش کرد واز یاد برد. در جمعی بطور ناگهانی و تند و سریع و اتفاقی 

نمادین  وپر لایه وعصاره . در مجلسی در کنار جوانی که در باره نوعی جوانی وزیبایی ولوکس پرستی و

تجملات واینکه همین شده تیپ گرایش ونماد صحبت می کرد.

گفتم: در گذشته معیار و ملاک مکتب بود عقیدهواز تجاهل گریزان ومدعی انسان نوین .

درلابه لای صحبت من دوید  که ؟

در کذشته اینطوری بوده است ؟

از سوالش نوعی تمسخر احساس می شد وپنداشتم که حافظه هاای صفر کیلو متر لابد خبر ندارند  وبا

اطمینان خواستتم ادامه دهم که دوباره  با لحنی مو دبانه گفت :

خودت را  خسته نکن . راستی این شاهکار بدست انسان نوین خلق شد ؟

 

فهمیدم م که بازی خورده ام .  او از ابتدا نسل مرا دست اندا حته است............

مادر

مه

چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟

اگرچه پرسش بی پاسخی ست می پرسم:
چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند؟
زمان، زمانه ی قهر و زمین، زمینه ی کین؟

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان
حدیث جام بلور است و صخره ی کین

هزار شاید و آیا به جای یک باید
گمان کنم ،به گمانم نشسته جای یقین

اگر که چون و چرا با خدا خطاست ، چرا
چرا سوال و جواب است روز بازپسین

چرا در آخر هر جمله ایی که می گویم
تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟

30  بخش اول

بسم الله الرحمن الرحيم

فيلم‌نامه

سر زمين گل سرخ

بخش اول

دشمن مردم

1ـ حادثه 30 تير 1331 خيابان‌هاي تهران.

جمعيت فراوان درحال گريز و تعقيب با مأموران و درگيري گسترده در ميدان بهارستان و تو‌پ‌خانه و حسن‌آباد و چهارراه لشگر.

2ـ غلبه مردم بر مأمورين و حضور گسترده‌تر و جمعيت انبوه در خيابان‌ها و ميادين بزرگ.

 

داخلي ـ روز ـ سفارت آمريكا

مردي ميان‌سال با كت و شلوار صورتي و در كنارش يك نظامي آمريكايي ملبس به يونيفورم به اتاق سفير وارد مي‌شوند.

و در ورود خود يك چمدان معمولي و سبك را روي ميز سفير گذاشته و مي‌گويند.

مرد لباس صورتي: جناب سفير اين پنج ميليون دلار جهت هزينه سركوب شورشگران و استخدام ضد شورشگر مردم ايران است مبلغ كمي است ولي با مديريت خوب مي‌‌توان از آن نهايت استفاده را برد ونتيجه گرفت.

مرد ملبس به يونيفورم نظامي: جناب سفير تعدادي از مردم در شهرهاي ايران داوطلب همكاري با ما هستند. با مبلغ كم و جيره ناچيزي مي‌توان آن‌ها را استخدام و در نواحي كوهستاني و روستايي دور دست و حتي در شهرهاي بزرگ مثل تهران در سركوب شورشگران استفاده كرد. البته بعد از آموزش مناسب در كشورهاي همجوار ايران.

2ـ سفير: «درحالي به صندلي تكيه داده و با دست و انگشتان به ميز مي‌كوبد وترانه‌اي زير لب زمزمه مي‌كند» طرحي است كه براي اولين بار در ايران آزمايش مي‌‌شود بايد احتياط كرد. ابتدا از افراد مطمئن و تأييد شده و سپس از مردم مي‌توان سرباز گرفت و بايد مخفيانه تا حدي كه  خود افراد متوجه ارتباط با ما نباشند و دستورات به شكل غيرمعمول بايد به آن‌ها ابلاغ شود.

كار سربازگيري با احتياط تمام و غير علني و تحت كنترل سازمان سيا صورت گيرد. در مراكز پراكنده براي آن ها بايد مركزيت و محل استقرار دست و پا كرد طوري كه مركز جنوب

نور

1591

مريم: ما چهار نفر از اعضاي كاروانيم و از همدان نه خانم و شش آقا آماده‌اند.

اسدالـه: ظاهراً اين بار همه هستند من و هادي نمي‌رسيم بياييم.

ريحانه: نيلوفر و معصومه مي‌آيند.

اسدالـه: يعني هادي پذيرفته است.

ژيلا: بله برادر بله ساعت دوازده  درميان محله خودش ريش گرو گذاشته و خواهرانش تحويل آقا كوروش داده.

اسدالـه: كوروش كيست؟ يكي از اعضاي كاروان حسن آقا ‌آدم‌ها را از كجا پيدا مي‌كني آمديم به چشم پانزده نفر آماده‌اند بيشتر مي‌شوند. نه نمي‌شوند: حسن آقا كاروان بسته است و الان مشغول همين درست است.

سعيده: سلام خوش آمديد دوستان پايگاه را به هم ريختند همه جا مي‌رويد خبرش به ما مي‌رسيد. حداقل خود شما بدون سانسور تعريف كنيد. زنجان رشت را هم كه كامل كرديد باز هم بي‌خبر مانديم.

اسدالـه: اين خانم‌ها از اعضاي كارواند.

سعيده: اين‌ها دسته‌گل‌هاي خود مانند حسن ‌آقا از گلدون خودمان اين‌ها چيده است.

ريحانه: پدران ما را براي سي روز تحويل حسن آقا داده و رسيد هم نگرفته‌اند.

اسدالـه: چي شد جالبه پس تو اين وضع حسن آقا دست بالا داره و ما كي باشيم.

حسن: آقا اسدالـه درد بازوي من زياد است خانم‌ها را تنها بگذاريم زنگ بزنيد نيلوفر و معصومه بيايند با هم به روستا مي‌رويم

شهناز: چشم فرمانده عزيز و دوست داشتني شهر همدان

اسدالـه: حقيقت دارد عروس خانم بهتر از من حسن را مي‌شناسند.

از پانزده تير ماه در كنار او راه رفته و عرق ريخته واقعاً شناخت كاملي يافته است زندگي در روستارا به شهر ترجيح مي‌دهد.

ژيلا: اين روستايي كه من در اين يك هفته ديده و مي‌بينيم كاخ سفيد را نمي‌توان با آن مقايسه كرد. اين روستا يك قطعه از بهشت روي زمين است.

حسن: اسدالـه برويم برادر درد داردم نمي‌شود و نمي‌توانم

اسدالـه: باشد برويم سعيده ناهار را آماده كنيد.

شهناز: خب رفتيد حالا تلفن منزل آقا هادي بدهيد كه نيلوفر و معصومه را احضار كنم.

حسن:   دکترمي‌تواني جلو خانم‌ها جلوي زبانت بگيري. مي‌توانيم به جاي اين حرف‌ها شبنامه‌ها را چاپ كرده و بياوريم و الان راحت به بحث اصلي بپردازيم.

شهناز: حسن آقا و آقا اسدالـه ببخشيد خلوت شما را بر هم مي‌زنم نيلوفر و معصومه به روستا رفته ما هم بايد برويم آقا اسداللـه شما و سعيده خانم بياييد برويم.

اسداللـه: باشد به سعيده بگوييد به اينجا بياييد كه با هم مي‌رويم.

 

روستا ـ داخلي ـ روز ـ اتاق

نيلوفر: حسن آقا ممنون هيچ كس نمي‌توانست حريف هادي شود ولي شما آرام آرام او را قانع كرديد.

معصومه: من هم باور نمي‌كردم الان خدمت عروس خانم باشم

سعيده: خوب عروس و داماد عزيز كه بو و عطر شما هيچوقت براي ما پاياني ندارد كاروان را آماده راه كرديد. برنامه  بعدي را ترسيم نماييد كه ما ادامه دهيم.

حسن: شما به خدا مي‌سپارم تا روي پاي خود بايستيد شروع درس و مشق و فوتبال ما نزديك است. فقط هيئت تحريريه بايد تفسير كند.

اسداللـه: بله يك اشتباه نابخشودني و كودكانه 3 صفحه از هر جزوه جدا شده تا آماده پخش شود.

سعيده: پس من اقدام خواهم كرد. راستي بقيه كجايند. اصلاً من چرا اينجا هستم عروس خانم كجا؟

شهناز: بنشينيد كه بوي گل و سنبل با هندوانه و زردآلو و انگور آمد.

ژيلا: شربت و چاي هم در راه است نيلوفر و معصومه خانم نهار شما را در اتاق بغلي چسبيده‌ام بفرماييد.

سعيده: اين دختر خانم‌ها انگار صاحب‌خانه‌اند. در اين يك هفته چه شده است.

اسداللـه: پدرانشان با حسن آقا دوستي ديرينه دارند.

حسن: آب تني در استخر را فراموش نكنيد كه چقدر آرامش‌آور است.

اسداللـه: چه كاري عجب از اين جسارت در ميان حيوان و انسان در ميان استخر ماندن دختران جوان درست سلامت و آرامش مي‌دهد بهترين درمان و تسكين سعيده شما هم استفاده كن.

حسن: همين در خدمت همه خانم‌ها هستم. البته دوراني سه ساعت كافي است. من و اسداللـه هم نگهبان

ريحانه: ما آمديم. جمعيت ما الان يازده نفر است و دو ماشين داريم. بهتر نيست سري به پايگاه بزنيم.

اسداللـه: پيشنهاد خوبي است.

حسن: شهناز جان نظر شما چيست برويم پايگاه يا نه.

سعيده: مي‌رويم عروس و داماد هم مي‌بريم بدون‌ آن‌ها رفتن همه بي‌معني است.

 

همدان ـ جاده ـ خارجي ـ روز

دو پيكان سواري به سوي پايگاه در حركتند راه سي كيلومتر است يازده مهمان سر زد به منزل شاه حسيني مي‌روند.

پايگاه ـ داخلي ـ منزل

مژگان: پدر همه را آورديم امشب مهمان شما هستيم من و دختر خانم‌ها عضو كاروان زنجان ـ رشت شديم.

شاه حسيني: تا اول مهر آزاد هستيد و در اختيار حسن آقا هر چه صلاح بدانيد درست است. اما حسن آقا آقاي توكلي در تبريز منتظر شماست.

حسن: با ايشان بگوييد من بيست شهريور به تبريز مي‌رسيم و از منزل پدري شهناز خانم با ايشان تماس خواهيم گرفت.

مسعود: سلام دوستان من آمده‌ام حسن آقا را ببرم براي محاكمه فرمانده پايگاه مي‌خواهد او ببنيد.

حسن: برويم كه آماده و سرحاليم.

 

داخلي ـ اتاق فرماندهي پايگاه

حسن: سلام بر شما دوباره به زحمت افتاديد.

فرمانده: همكاران چند لحظه ما را تنها بگذاريد مي‌خواهيم مانند دو مرد صحبت كنيم.

حسن: از همكاران شما  شرمنده‌ام.

مسعود: من و دوستان مي‌رويم. شما خلوت كنيد.

فرمانده: حسن آقا شيراز تا تخت‌سليمان پياده‌روي 1591 كيلومتر و 45 روز با كتك خوردن و تحمل كردن و آخرش ازدواجي شكوهمند و بي‌نظير

حسن: اين سئوال بوي كاخ سفيد مي‌دهيد بهتر نيست خودشان باشند من جواب دهم.

فرمانده: الحق كه همداني هستي. درست است الان مي‌گويم بيايند. سپس با آيفون فرمانده آمريكايي را صدا مي‌زند و او داخل مي‌شود

فرمانده: معرفي كنم حسن آقا و آمريكايي

حسن: ايشان فارسي مي‌تواند بفهمد.

فرمانده: بله جايي نفهمد سئوال مي‌كند.

حسن: پرسيده راهپيمايي منظور چه بوده است دوست آمريكايي بهتر از من مي‌داند.

آمريكايي: بله به ما گفته شما به اعدام هفت نفر در شيراز اعتراض داريد. و  اين راهپيمايي اعتراض بوده است و آن‌ها خواسته‌اند شما را متوقف كنند ولي نشده است همه شما جوان و كودك بوده ولي مقاومت شما مانند تكاوران بوده.

حسن: در اعدام هفت دانشجوي جوان بدست مأمورين شما كه همگي سال اول دانشگاه بودند. به نسل جوان ايران اهانت شد. ما ناراحت بوديم. چيكار مي‌توانستيم بكنيم بهترين و سالم‌ترين نوع اعتراض را انتخاب كرده‌ايم. هر راهي غير از اين و برنامه‌ ديگر عاقلانه نبود.

آمريكايي: آري سالم‌تر و بهتر از اين نمي‌شود. افكار شما بسيار مترقي و متين است به اين سن و سال و اين همه روشنفكر از عجايب است من دوست داشتم به منزل شما بيايم ولي فرماندهان رضايت ندادند. مي‌ترسيدند.

حسن: جناب منزل ما را آقاي مسعود خوب مي‌شناسد ما بعد از مسافرت تبريز در يك روز تعطيل منتظر شما هستيم. من هم تيم فوتبال جوانان شهر به پايگاه براي مسابقه خواهم آورد.

آمريكايي: شما فوتباليست هستيد.

حسن: بله فورواد تيم هستم. دو غيبت داشته‌ام و چند روز به خانه پدر خانم در تبريز هستيم و در سال تحصيلي به دبيرستان مي‌رويم و در تعصيلات آخر هفته منتظر شما هستيم. قول ميدهم به شما خوش بگذرد. اگر حتي امروز با ما بياييد يك آب تني با آب سرد خوب در برنامه ما است اول خانم‌ها و بعد آقايان

فرمانده: كجا؟

حسن: كنار چاه عميق كشاورزي يك استخر است كه آب در آن وارد و از طريق روانه نهرها مي‌شود. آب روان و خنكي‌اش عالي خانم‌هاي خانواده هر شب پنج ساعت داخل آبند.

آمريكايي: همين هست 1591 كيلومتر راه مثل شير رفته و الان هم سالمند. ولي ما نمي‌توانيم بياييم شما گاهگاهي به ما سر بزنيد و اكنون شما مهماني هستيد پس خداحافظ.

فرمانده: دوست آمريكايي من با ايشان قدم‌زنان مي‌رويم حسن آقا بلند شو برويم.

 

پايگاه ـ خارجي

فرمانده: خوشم آمد كوتاه نيامدي آن‌ها همه چيز را مي‌دانند تو اگر مي‌گفتم نه از اعدام و اعتراض خبر ندارم او به ما مي‌خنديد ولي صراحت تو مرا سرافراز كرد.

حسن: اين آقا مهمان است من خيال ناراحت كردن او را نداشتم خواستم بداند كه ما هم مي‌فهيم و انسانيم و حق حيات و زندگي داريم. گفتم فوتباليست هستم و واقعاً هستم اجازه بدهيد براي  مسابقه با آن‌ها خواهيم آمد و شكستان مي‌دهيم. آقاي اسمي مربي بداند از خوشحالي روي پاي خود بلند نمي‌شود.

فرمانده: جوان ممنون اين چند روز به ما خوش گذشته است و آمدنت امروز هم بسيار به جا بود برو خدا به همراهت.

 

داخلي ـ پايگاه ـ منزل

شاه حسيني: بيا ببنيم برادر عزيز و لايق خودم با آمريكايي نشستي و حرف زدي.

حسن: به تأييد فرمانده حالش را گرفتيم و به رويش هم خنديديم و او هم مرا تحسين كرد.

شاه حسيني: چگونه؟

حسن: او گفت راهپيمايي در اعتراض به اعدام هفت نفر بوده من گفتم بله اعدام هفت دانشجوي سال اول دانشگاه توهين به نسل جوان ايران بود و اين اهانت را بايد پاسخ مي‌داديم كه سالم‌ترين راه را انتخاب كرديم.

مسعود: عين اين جملات به آمريكايي يا از اين تندتر چون آن‌ها مي‌دانند چاخان مي‌گفتي فرمانده حقير مي‌شد.

ژيلا: بابا مسعود فرمانده با شما كار دارد.

الو: آقا مسعود اين دوست جوان ما را سر بلند كرد. آمريكايي زرد كرد بوده و آرام قرار نداشت وقتي حسن اين جوان برازنده اعدام دانشجويان را اهانت به نسل جوان كشور اعلام كرد. ديدم كه دست و پاي فرمانده لرزيد ولي وقتي بعد از آن گفت: سالم‌ترين نوع اعتراض انتخاب كرده‌ايم قدري آرام شد و خداحافظي كرد رفت. به حسن آقا سلام برسان و بگوييم فوتباليست براي مسابقه با آمريكايي‌ها آماده كند.

شهناز: آقا مسعود جوان و عزيز و فرمانده من حسن آقا همه را حريف است. چه مي‌گويد؟

مسعود: آمريكايي زرد كرده است و فرمانده خوشحال حسن آقا عاقلانه‌ترين جواب داده است اعدام جوانان اهانت به نسل جوانان ايران دانسته و گفته راهپيمايي سالم‌ترين نوع اعتراض بوده.

اسداللـه: بابا حسن راست و دوست و با صداقت آنچه در دلش بود عيناً به زبان آورده من بودمن به لرزه مي‌افتاده اين داماد ما چقدر بي‌باك و دلير است.

ريحانه: ديگر براي هميشه در پايگاه سر بلند خواهيم بود.

شهناز: حسن جانم كنارت نشسته‌ام چرا عرق كرده‌اي مي‌دانم جلسه‌ي سنگيني بوده ولي تو آن‌ها را ضايع كرده‌اي.

حسن: من دوست داشتم آمريكايي خفه كنم ولي با او قدرت و محكم صحبت كردم و راه سئوال و جواب بر اوبستم و قصه تمام شد.

بعداً در مسابقه فوتبال دخلشان رامي‌آورم بماند. همه جوان‌هاي نشسته‌اند آقا مسعود شاهد است. در جلسه آمريكايي اول وحشت و سپس آرام شد و و دعوت مرا براي مهماني رد كرد ولي گفت در راهپيمايي مثل تكاور بوده‌ايد. رو بروي آن‌ها ايستاده‌ايم. با اين سن وسال جوان و كودك ولي متين و با شخصيت هستيد.

مژگان: عجب حكايتي پس راهپيمايي تيري در چشم آمريكايي پس برويم كه واجب است.

شاه‌ حسيني: حسن جان اكنون تبريز با تو مذاكره خواهند كرد تو آبروي همه نيروي هوايي ايران را حفظ كردي. آفرين تبريز از اينجا آسان‌تر است.

شهناز: من در آنجا نگهباني شخصي عزيز خودم خواهم بود. بيا بنشيم بمان كه رفت و برگشته تو براي من طولاني بود و موج گفتارت در دنيا خواهد پيچيد. آقايان مجله را بياوريد صحبت‌هاي مرا چرا اين‌گونه چاپ كرده‌ايد.

مسعود: عروس خانم شرمنده حالا بايد مواظب صحبت‌هاي حسن مي‌شود. آمريكايي نشان داد نمي‌ترسد جلسه امروز منعكس خواهد كرد. و كلام حسن مانند دشنه‌اي در قلب آمريكاييان چه خواهند نوشت آخر حسن جان قربان تو يك ژنرال آمريكايي و ايراني نوكر شاه ايستاده تو مي‌گويي اعدام توهين و اهانت به ما بوده است و حق اعتراض داشته‌ام اين يعني مرگ آمريكايي يك كودك و نوجوان او را معضل كرده است.

مادر حسن: چه شده پسر مرا محاصره كرده‌‌ايد شهناز جان حسن به گوشه ببر قدري بايد استراحت كند. معلوم است خسته است.

 شهناز: بلند شو برويم ريحانه جان بيا كمك اين قهرمان نياز به استراحت دارد.

يك بالش زير سر حسن و پتوي روي پاهاي او است و ريحانه و شهناز بر سر بالش نشسته‌اند كه نيلوفر سر مي‌رسد.

اين شربت زغفران به حسن آقا بدهيد براي همه داريم حسن آقا بيشتر بخورد سر حال مي‌آيد و مي‌‌تواند و آمريكايي را ضربه فني مي‌كند.

معصومه: آمديم بگرديم حسن آقا به زحمت افتاد. اين آمريكايي چقدر ولي شجاعت حسن آقا مثال‌زدني همه مردان محله و اطراف و فاميلي من مي‌شناسم يك پاسبان ببينيد رنگشان مي‌پرد. و حسن در بين اين دو ژنرال جوابشان و حقشان را كفن دستشان گذاشت.

شهناز: اين يعني پرتاب معصومه و نيلوفر به ميدان مبارزه و درست خط مقدم حضورتان خير مقدم عرض مي‌كنم. حسن آقا آماده است ولي رشد سريع شما مبارك است.

مريم: انصافاً مكتب تربيتي بسيار پيشرفته‌اي است مادر اين يك هفته اندازه ده سال و بيشتر رشد كرده‌ايم. ولي حسن آقا را اذيت مي‌كنيم.

شاه حسيني:  در مكتب بزرگاني رشد كرده كه دست خودش از آن‌ها كوتاه است. امروز تمام آموزش‌هاي زندگي را يك‌باره به كار گرفت و با خونسردي و آرامش دشمن را شرمنده كرد اكنون كه مي‌بينيد خسته است به دليل صبر و مقاومت روحي و رواني سنگيني است كه تحمل كرده و آرام نشسته است شهناز جان مي‌توانم به جرئت به تو تبريك بگويم و به حسن هم بايد تبريك گفت هر دو قهرمان بي‌نظيري هستيد. حسن از قبل آرامش داشت و خونسرد بود ولي امروز ما فهميديم ازدواج ازاو يك حكيم و صبور آرام با منطق ساخته است.

ژيلا: دوست دارم تمام لباس‌ها او را تميز كرده و اتو بزنيم البته با اجازه شهناز خانم.

مادر حسن: شما از او تعريف مي‌كنيد ولي او خواب است بيا ييد اين طرف بگذاريد بخوابد. شهناز خانم تو بيا كنار من كه بوي تو و حسن براي من يكسان است.

مسعود: آقاي حسين بچه‌هاي پايگاه من تو را كار دارند بيا برويم.

لاله

زنجان- رشت

شهناز: ژيلا خانم بيا سفره را جمع كن. حسن آقا برويم دير وقت است با يك يار مهربان باشيم مي‌شود مريم خوابيده هنوز خبر زنجان را نشنيده است.

مجيد: خانم  هاجهت معارفه در راهند و آقا مهدي و فاطمه خانم رسيده‌اند.

حسن: من خودم مهمانم به همه مهمانان خوش امد مي‌گويم. جملگي اعضاي كاروان زنجان از همدان هستيد از زنجان و تهران هم گروه‌هاي به شما اضافه خواهد شد سئوالي هست بپرسيد تا آقا مهدي اصل برنامه را توضيح دهد.

مهدي: ظاهراً حسن آقا همه را توجيه كرده است و به نظر به دليل دير وقت بودن لازم به توضيح نيست. روز نوزدهم شهريور در اتوبان همدان منتظر همه آقايان خانم‌ها هستم بعداً عروس و داماد و مادر حسن آقا كه در تا زنجان با هم در كنار فرصت صحبت زياد اكنون به خانه‌يتان برويد. من و مجيد و حسن آقا جزئيات در جلسه بعدي آماده مي‌كنيم.

حسن: هزينه به عهده افراد نيست ولي بهتر است كمي پول همراه داشته باشيد.

شهناز: پس شيپور سفر براي خواب نواخته مي‌شود.

مريم: من تازه بيداره شده‌ام چه خبري است.

حسن: آماده براي رفتن باش در راه توضيح مي‌دهم.

كوروش: حسن آقا من هم ماشين دارم نصف جمعيت را من مي‌برم.

حسن: پس شهنازم خانم لطفاً بريم با بچه و مادر بروند من و شما و نيلوفر و معصومه با آقا كوروش مي‌رويم.

 

خارجي ـ شب ـ همدان در منزل هادي

حسن: من در مي‌زنم.

هادي: سلام بچه‌ها را آورديد. نيلوفر و معصومه بيايد داخل حسن شما بفرماييد عروس خانم بفرما.

نيلوفر و معصومه: ما همين جا مي‌مانيم كه حسن آقا بدرقه شود.

حسن: برادر هادي براي نيلوفر و معصومه يك سفر هفت روزه درست شده است تو مي‌خواهي همراهشان بروي

هادي: كجا مسافرت كدام شهر

نيلوفر: زنجان ـ رشت

هادي: پياده مثل شيراز ـ تخت‌سليمان

معصومه: بله برادر

هادي: عروس و حسن آقا هستن

حسن: خير ما نيستيم

هادي: پس سرپرست كيست؟

شهناز: دو سرپرست عين دسته گل ـ مهدي و مجيد هزينه تأمين شده و راهپيمايي براي اعضا هزينه‌اي نخواهد داشت نه خانم و شش نفر آقا از همدان هستند از تهران و زنجان روز نوزدهم شهريور در اتو همدان جمع حاضرند من و حسن آقا و مادر حسن آقا همه هستيم تا زنجان مي‌رويم و دوستان با هم آشنا مي‌كنيم و براي ديدار فاميل به تبريز خواهند رفت و كاروان پياده تا فومن در هفت روز سئوالي هست در خدمتيم.

هادي: كي جرئت داره جلو عروسخانم حرف بزنه خودم نمي‌توانم ولي خوب باشد. نوزدهم صبح اتو همدان.

حسن: هادي مرد مردانه ؟

هادي: محض حرمت عروس خانم حرف نمي‌زنم.

و براي تو پختم دو تا نون داغ  دو تا داغ‌تر براي ان آقا مهدي كه نتونستين منو كوهنورد كنين ديگه خواهرانم مي‌بريد باشد اطمينان به همه شماها دارم ولي به اين كار مقيد نيستم.

حسن: صلوات

شهناز: بابا مردم خوابند.

حسن: تو نمي‌داني اعتراض بود هم تلخ وهم شيرين نيلوفر و معصومه خانم بهترين ساعت عمرم همين الان بود بالاخره موفق شويم و هادي را بالاخره خواهيم برد انشاء سال بعد.

هادي: حريف من نخواهي شد.

كوروش: آقا هادي خيلي مخلصيم مثل اينكه نشناختي

هادي: به آقا كوروش تو اينجا چه مي‌كني؟ با ماشين تو آمده‌اند تو هم با اين‌هايي‌

كوروش: من هم در كاروانم من هم مي‌روم.

هادي: پس خوب شد مواظب خواهران خودت باش

شهناز: ديگر بس برويم خانم كوچولوها فردا روستا منتظرم بياييد.

هادي: حسن آقا خانه شما.

شهناز: پهلوان ببنيد خانه حسن آقا مادرش دعوت كرده است.

 

روستا ـ شب ـ اتاق نشمين ـ داخلي

ژيلا: اين دو روز از عمر ما حساب شد يا نه.

مژگان: شش روز است كه از عمر ما حساب نشده از جلسه9 درويش‌آباد تا الان

شهناز: از پانزده تير تا الان

حسن: از يازده مرداد تا الان

مريم: حسن آقا چه خبر شد چي شد ما رفتي شديم همه را ناقص شنيده‌ام.

ريحانه: همه ناقص‌ها كنارهم بچسباني مطلب درست مي‌آيد. و ديگر نپرس تا نوزدهم شهريور

شهناز: تو هم اين جا استراحت كنيد تا صبح خداحافظ

من و حسن آقا به اتاق خود مي‌رويم آزاد و راحت باشيد. از كوفته امشب ممنونم.

حسن: شهناز جان در را ببنيد و چراغ‌ها را خاموش كن چراغ خواب هم نمي‌خواهيم. شب به خير.

 

 

همدان ـ داخلي ـ روز

اسدالـه: خوش آمديد.

شهناز: ديروز بايد مي‌آمديم نشد.

حسن: اگر بسته‌اي هست در خدمتيم.

اسدالـه: چند بسته آماده دارم زحمت مي‌دهم اما اين دو جزوه كه ديشب به دست دوستان رسيده ناقص است بعضي صفحات آن نيست.

حسن: شهناز جان آن جزو داخل كيفت را بده آقا اسدالـه اين سه صفحه مي‌گويي.

اسدالـه: آره  پس اين جزوه شهناز خانم كامل.

حسن: آن سه صفحه به دقت بخوان و با حوصله اين جا نشسته‌ايم راستي سعيده خانم كجاست

اسدالـه:  يكي گوشي تلفن را بردارد.

شهناز: الو بفرماييد.

سعيده: همونجا بمان الان مي‌آيم.

شهناز: خوب بيا.

اسدالـه: عجب ايراد بزرگي درست كسي اين‌ها را جدا كرده دردنكند كلي خدمت به ما كرده.

شهناز: ولي بازويش زخم دارد ولي دكتر هم بي‌خيال و خواب است.

اسدالـه: حسن آقا خوب به فكر درد بازويش هستيم واين‌هم كار خودش غير از حسن آقا مي‌‌تواند بله درست است.

حسن: جزوه‌اي در دست شماست و ديشب پخش شده صحيح و سالم است و ايرادي ندارد قبول است

اسدالـه: بله كاملاً  حالا بازويت بالا بزن ببنيم.

حسن: ولي دختران عزيزم يك ساعت سراپا ايستاده‌اند يك تعارف خشك و خالي نمي‌كنيد.

اسدالـه: اي واي ببخشيد خانم كوچولوها من اين عروس و داماد كه مي‌بينم حواسم‌پرت مي‌شه و همش به فكرايت‌هايم.

مژگان: خبر پايگاه شنيده‌ايد

اسدالـه: كدام

ريحانه: بفرماييد. به خوانيد و ترجمه كنيد.

اسدالـه: كي رفتيد چرا ما رو نبرديد عجب سخنراني عروس خانم به هدف زدي از هزاران شبنامه بهتر.

از هزران شبنامه بهتر اين متن‌ ترجمه سخن‌هاي شما نيست اين منتن تأييده شده حكومت ايران و آمريكاست و چاپ عكس شما با حجاب در كنار حسن آقا عجيب‌تر است يعني شما نيروي هوايي ايران را بدون خونريزي تصرف كرده‌ايد. اين مجله به همه پايگاه‌ها رسيده است الان اين به دست دوستان در شيراز ـ اصفهان ـ تبريز ـ تهران ـ دامغان و اهواز در حال مطالعه و دوستان مشغول بهره برداريند. تلفني از شما ندارند و نمي‌توانند اين همه را بيابند و آنچه مسلم است بدنه نيروهاي نظامي ايران از اين كار منظوري دارند حكومت لرزيده است. خوب از زنجان ـ رشت چه خبر؟

مادر

شبنامه

مادر: مجيد حسن آقا اين همه زحمت براي چيست؟

حسن: مادر ما از شما بزرگتر شنيده‌ام و آموخته‌ايم تمام اين‌ها مقدم تزكيه نفس است. جهاد اكبر است و آماده شدن براي شب قدر است و رستكاري دنيا و آخرت است.

مادر مجيد: ولي من شنيدم براي محكم و مقاوم جسم كه هنگام دستگيري و شكنجه ساواك بچه‌ها چند روز بيشتري مقاومت كنند.

حسن: مادر اين حرف‌ها كي زده غلط مي‌كنند اين دسته گل‌هاي شكنجه كنند سگ كي باشند به يكي از پنج و شش دسته گل چپ نگاه كنند من و آقا مجيد بلانسبت او مگر مرده‌ايم چشمان با همين انگشتانمان در مي‌آوريم.

مادر مجيد: پس بروند باشد خدا كريم است.

مجيد: حسن آقا واقعاً ممنون مادر تسليم شود اكثريت خاموش جامعه تسليم مي‌شود. ديگر شهر همدان به تصرف درآمد. مل اينكه آمدند  و من بروم كمك كنم.

مادر حسن: سلام مادر سلام بچه‌ها خودتان مهمانيد و مهمان هم دعوت كرده‌ايد.

مادر مجيد: بيا خانم خودم من از اين تنهايي كه بين اين جوان‌ها گير كرده‌ام آزاد كن خوب شد ك آمدي. من تو يك گوشه نشسته به حال اين جوانان دعا كنيم. خدا كمكشان كند.

شهناز: به جمع حاضر و ناظر سلام ما آمديم اقدس و اعظم امانتي شما پيش آقا مجيد است. حسن آقا مادر را تحويل و آماده و خدمتيم دوچرخه هم آمد و تحويل آقا مجيد شد و آقا احسان هم خيالش راحت حالا چه كاره‌ايم. راستي شام هم آورديم با سيب‌زميني و هندوانه و ماست.

مادر مجيد: پس ما مهمان شما شده‌ايم.

مريم: شهناز گزارش مالي راهم بدهيد كه كاملاً رضايت كننده بود كه از اقلام و نيازهاي اهدايي مجلس روستا بود.

 حسن: شهناز جان دلم روح و روانم مرا ببخشيد به خاطر صحبتي ماندم و شما به زحمت افتاديد. زنجان رشت همه جمع را پذيرفت غير من و شما و دو مادر بقيه بروند.

مريم: آقا جان بچه‌ها درست شد.

ريحانه: تصميم عاقلانه و به جاي حسن آقا بود و تلفني و از پدران هم اجازه گرفت بگير و برگرديم

شهناز: مانند توپ فوتبال به ميدان مبارزه به يك وجبي دشمن پرتاب شويد. همانگونه من پرتاپ شدم.

مژگان: چي شد نفهميد پرتاب بوسيله چي و چطور از كجا به كجا

ريحانه: حادثه پايگاه ما را مهمان عروس و داماد كرد. شركت در مراسم رسم روستا رفتار جمعي و تشكيلاتي ما را ثابت كرد. خود نمي‌دانيم به ببريم ولي همين ديشب و الان حسن ما را به ميدان مبارزه پرتاب كرد و خود ما بايد بقيه راه محكم و با شجاعت ادامه و دوستان باوفايي مانند عروس و داماد هيچگاه ما را تنها نخواهند گذاشت شيرفهم شد مژگان خانم. اين ژيلا كجاست دو ساعت رفته براي حسن يك لقمه بياورد.

اقدس: رفته نان سنگگ تازه بخرد طفلك حتماً در صف است و هيچ خبر ماوقع ندارد.

اعظم: حسن آقا و شهناز خانم پس من و اقدس را هم پرتاپ كرديد.

حسن: يك زحمت ديگر براي مريم خانم تا روز برويد و بيايد با چه كسي

مجيد: كجا

حسن: خانه هادي بگذاريد تلفن بزنم اگر بودند بعد برويد. دو خواهر هادي ـ نيلوفر و معصومه بياوريد. حسن آقا مجيد آماده باشد. و شهناز خانم اين زحمت با شماست اگر آقا هادي رسيد خواست. تضمين هم بدهيد ارزش دارد آقا مجيد آقا اسدالـه و سعيده خانم را بياوريد.

شهناز: پس زنجان به گل سرخ همدان تغيير نام يافت.

مادر حسن: به فكر شام مهمان‌ها هم باشيد. ظاهراً بيست و سي نفر ميهماني داريد.

حسن: مادر جان مهمانان اصلي شام نمي‌آيند.

مجيد: آقا حسن دوچرخه به مأموريت فرستاده شد. صبح بر مي‌گردد از هزينه‌ها هم ممنون تحويل شد. سرعت بيشتر شده نمونه براي حاضرين هم حاضر است. اين يكي خدمت شما.

حسن: مجيد يك لحظه دست نگهدار همين يك خبره است. ديگري كو آن را هم بدهيم. اقدس آن يكي بياوريد. اجازه بدهيد دو جزوه من گذاري مطالعه كنم ظاهراً اشكال كوچكي دارند.

مجيد: متن اين‌ها را دوستان تهيه كرده‌اند.

حسن: مأموريت دوچرخه را كنسل كنيد. تا فردا شب جزوه‌ها بايد مجدداً آماده شود.

شهناز: اگر اراده كنند هم امشب هم مي‌شود.

حسن: اجازه بدهيد سه صفحه حذف كنيم بقيه مانع ندارد. درست است آقا مجيد از هر دو جزوه بحث دفاعيات حذف شود نيازي به اصلاح نيست. دوچرخه برگشت دوباره با اصطلاحات اعزام شود همين چند جزوه به حاضرين بدهيد خودشان ايرادها پيدا كنند. بهترين نكته‌ها در همين جاست.

شهناز: پس اشكالي ندارد .

حسن: با دقت بررسي فرماييد بهترين بحث است كه بايد زودتر مطرح مي‌شد نشده است. حتي در راهپيمايي.

ريحانه: پس اين يك كلاس درس و مشق شب درست و حسابي است.

حسن: من به جمع حاضر تا پايان زنجان ـ رشت فرجه مي‌دهم تا راه‌حل مشكلات اين دو جزوه پيدا كرده و صورت مسئله را پاك نكنيد بلكه مسيله را حل كنند در آن صورت هيئت تحريريه تغيير خواهد كرد. عجله نكنيد سئوالي امشب پيش آمد در خدمت هستم. من هم البته خواهم آموخت. دختر ناز خود بيا اين جا پيش من بشين ببين در صورت دوستان چه مي‌بيني.

ژيلا: خيلي خوشحالي و توپ و توپيد.

حسن: درست است قرار مهماني شما پيش عروس تا اوايل مهر تمديد شده و در زنجان ـ رشت هم عضو شده‌ايد

ژيلا: جانمي جان عروس خانم كجا بايد او را ببوسم پس كجاست هنوز نيامده است.

ريحانه: چرا آمده ولي همسر گراميش به مأموريت فرستادش شايد همين الان بيايد.

ژيلا: حسن آقا عروس پاره‌تنت را اذيت نكن و به پدرم شكايت مي‌كنم و من حالا كجا پيدايش كنم.

اعظم: حالا بيا بغل من بنشين دختر نازم كه تا اول مهر از پدر و مادرت جدا شدي فكر خودت باش عروس خانم اين زندگي را خودش انتخاب كرده است.

ژيلا: پس لقمه حسن آقا آماده كنم.

حسن: نه ديگر برو شام شب همه را بكن.

ژيلا: مژگان ـ ريحانه بلند شويد واعظم خانم شما هم شام بيست نفر تهيه كردن البته در روستا آسان‌تر بود.

اعظم: همه چيز عروس خانم از روستا آورد براي خودش كوفته تبريز با مغز گردو و روغن بايد درست كنيم.

مژگان: پس برويم پايين آشپزخانه مادران محترم بيايند دستور كار دهند.

حسن: آقا مجيد رفتن اشكال جزوه بسيار اساسي است. به صراحت (علم مبارزه ماركسيم است چند بار تكرار شد و به ان تأكيد شده. ظاهراً دوستان  اشتباه كرده‌اند.)

كه اين بسيار تلخ و زشت است هر چه زودتر جزوان را برگردان و از هر كدان سه صفحه بايد كم شود.

فعلاً تا تعيين هئيت تحريريه جديد تهيه جزوه ممنوع فقط شبنامه خبر يك برگي ادامه يابد. براي اول براي دبيرستان‌ها بايد برنامه‌ريزي شود.

مجيد: پس امشب بدون سه صفحه پخش شود. چون مهمان داشتم صلاح نبود شما را هم خط زديم من هم نمي‌روم. دوستان چهار دو يار جديد اضافه شدند اگر صلاح مي‌دانيد هر چهار نفر براي زنجان رشت در نظر  گرفته شوند. تجديد قواي خوبي خوبي بود.

حسن: آقا مجيد مهدي مدير كاروان است بايددر جلسه‌اي كه با او هست تو هم باشي كمكش كني. نگران هزينه‌ها نباشيد مقداري خدمت شما خواهد بود اصل هزينه‌ها زنجان مي‌دهد. در زنجان بهمني كه مديريت مهدي پذيرفته و يك راهپيمايي كاملاً آموزشي سعي كنيد در استراحت و توقف شبانه كلاس تدريس مسائل اساسي باشد.

با مبارزيني در منطقه مشخصي هستند هماهنگ شده يك شب مهمان شما خواهند بود. در شهر ماسوله زياد توقف نكنيد ولي در سياهكل يك شب بمانيد واز فومن سوار اتوبوس به طرف تهران حركت كنيد.  تنها در جمع دوستان همدان خانم‌ها مشاركت دارند اين چهار دختر پايگاه به هم زده‌اند مدتي بايد از دور پايگاه باشند و خواهران تو و هادي چند ماه گذشته سنگين‌تر شكل مبارزه را اداره كرده‌اند پس براي رسيدن به مرحله بعد نيازمند اين سير و سفرند.

مجيد: دو هفته‌اي وقت بايد بيشتر با هم صحبت كنيم مسئوليت سنگيني را به مهدي سپرده‌اي كار خودت بود.

حسن: اداره كردن اين جمعيت عاشق و مبارزه و فداكار و جوان بايد تمرين شود. دو ماه از صحنه غايب تبريزرا دارم پس قوي باش و محكم كه كاري است بسيار ضروري.

شهناز: سلام به آقا يار و ياور خود ما برگشتيم ولي خسته مهمانان آمدند با هزار سال چك و چونه خوب شد من بودم وگرنه آقا هادي زير بار نمي‌رفت و براي برگشتن بايد خودت با او صحبت كني. اين دختران خوب را اينقدر اذيت نكند.

حسن: بده دست گلت را و بيا بنشين و با آقا مجيد بيشتر آشنا شو. برادر خوبي است احسان نمي‌شود ولي در بعضي موارد شرزه شير است و شيرافكن مأموريت دوچرخه را كه ديدي به سرعت رديف كرده دوباره داد و دوباره اعزام كرد. و كاروان زنجان ـ رشت با توجيه كامل انشاء‌اللـه روانه خواهد شد و ما هم به تبريز مي‌رويم.

شهناز: به تبريز كي مي‌روم.

حسن: دوازده روز ديگر به بچه تا زنجان مي‌رويم و آن‌ها تحويل دوستان مي‌دهيم. بقيه راه را من و شما و مادر مي‌رويم.

شهناز: مادر هم مي‌آيد؟

حسن: ديگر تو را رها نخواهد كرد هر جا باشي او هم هست

مجيد: مادر حسن اولين بار به خانه ما آمده است و اين دليلي برگفته حسن.

حسن: شهناز جانم به خاطر من بنشين.

تو امشب بيشتر از صد نفر زحمت كشيدي و يك ساعت كنارم با اين آقا مجيد آشنا شويد. داشتم نگرانت مي‌شدم الحمداللـه آمدي و اكنون همين جان بمان.

شهناز: آقا مجيد حسن خسته است چرا.

مجيد: چهار ساعت است دارد حرف و سئوال جواب مي‌دهد پدران پايگاه راضي كرده و به هادي تلفن است واكنون يك ساعت درباره مديريت آقا مهدي در كاروان توضيح مي‌دهد و تشريح مي‌كند  تمام هفت شب مسير را برنامه‌ريزي كرده است.

جواب ژيلا و تهديد او را آرام داده است. خسته كه سهل است مانده مي‌شود. ولي شما را ديد. بهتر شد. پشتش بمان من مأموريت دوچرخه را بايد بازبيني كنم.

شهناز: جان من خسته نباشي يا باشه اينكار خستگي من در رفت و كاملاً سرحال و قبراقبم و تو بخند.

حسن: يك يا دو جزوه خواندي اگر ن فعلاً بخوان بگذار در مسير همدان و زنجان در كنار و در ميان كاروان خواهيم خواند.

شهناز: اين هم دو جزوه داخل كيف‌دستي پايگاه اما مجله پايگاه ببنيم. عكس و من و تو را زده‌اند اين را هم تا تبريز مي‌بريم. چه متن جالبي است يك صفحه مجله را حرف‌هاي من پر كرده است دو جمله من هزار جمله شده است.

حسن: يك آيه قرآن در محل حساس و گوش‌هاي شنوا تأثيرش هزار برابر مي‌‌شود. آنان كه شنيدند روح و روان و عشق به يزدان پاك يا حرف‌هاي تو در  و در مجله چاپ كردند و در واقع همه حرف از آن توست. آمريكايي و فرمانده اين‌گونه شنيده و تو نشنيده

شهناز: لاتين آن دو برابر فارسي است عجب نيست حسن چرا؟ نكته همان است غل و غشي در كار نيست. همه شيفته شخصيت بسيار عالي يار وفادار مهربان و جان جانان من شده‌اند ولي

شهناز: چه مي‌گويي دوستان تو عين من فكر مي‌كنند اين كار آن‌هاست.

حسن: نه آن‌ها همان‌فرد عددي نسيتند. اين را فرمانده پايگاه نوشته است و آمريكايي آن را تأييد كرده در آينده در تبريز همين اتفاق خواهد افتاد آن توكلي منتظر ماست.

شهناز: واقعاً خسته نباشي عزيزم اين همه زحمت به عهده توست ولي مي‌دانم كه خواهي خواند

ما زنده به آييم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

آدم از بي‌بصري بندگي آدم كرد

گرنه‌ كي سنگ به سگي سر خم كرد

ژيلا: آخ شهناز جانم كه دلم برات يك ذره شده بود از عصبانيت مي‌خواستم حسن آقا  رابزنم كه تو را اذيت نكند. ولي از حسن آقا ممنونم ترتيب عضويت ما را داده است ما مي‌رويم و جمع ما الان هشت نفر است يك نفر ديگر به ما اضافه مي‌شود نمي‌دانم كيست پس نه نفريم در كاروان زنجان رشت خانم‌ها نه نفرند. خوب است

شهناز: آره عزيزم از گل قشنگم خوب من هم با حسن آقا تا زنجان كنارتان هستيم و از آنجا به تبريز مي‌رويم كه پايگاه آنجا به هم بريزيم.

ژيلا: بله در جريانم آقاي توكلي منتظر شما او هم دوست همين مرد كوچك كشاورز كم ادعا و خاكي حسن آقا ما از رشت برگرديم شما هم از تبريز برگشته‌ايد نيلوفر و معصومه كه آمده‌اند.

من آمدم به شما و حسن آقا بگويم بفرماييد پايين شام حاضر است.

حسن: ژيلا جان برو بگو من منتظر مي‌مانيم آقا مجيد برگشت شام مي‌خوريم ضمناً چهار نفر ديگر امكان دارد با مجيد به خانه بيايند.

شهناز: چهار نفر راه دوچرخه.

حسن: بله شاگردان شما آن‌ها مسافر زنجانيد.

شهناز: پس مجيد راست مي‌گفت شما امشب كاروان را كاملاً راه انداخته‌‌ايد بايد هم خسته باشيد ولي من هستم نمي‌گذارم خسته بماني.

حسن: شهناز جان از يازده روز ازدواج در كنار من به فداكاري مشغولي تحليل و توجهيت چيست؟

شهناز: آن‌قدر كار مبارزه كه راه بوده برايم لذت‌بخش بوده كه فرصت فكر كردن به خودم نداشته به تو بيشتر مي‌انديشم نكند با انرژي فوق‌العاده و آرامش و خونسردي بسيار عجيب اين همه مسئوليتا را پذيرفته‌اي و خم به ابرويت نيامده و نخواهد آمد در كنار تو من ايده‌آل و آرمان و عشق خود يافته‌ام و واقعاً مشغوليم.

حسن: انشاء‌اللـه در سفر تبريز وطني براي تفكر خواهي رفت.

شهناز: غيرممكن است تبريز شهر من است بيشتر از اين سر من و تو شلوغ خواهد بود.

مجيد: حسن آقا عروس آمديم با دست پر و چهار مهمان عزيز و پركار در خدمت شما هستند.

1ـ خسرو محصل دبيرستان

2ـ فرشاد ششم دبستان

3ـ كوروش  دبيرستان

4ـ حميدرضا

تحويل‌شان بگيريد شام را بياورم

خسرو: حسن آقا من شما را مي‌شناسم زودتر آَشنا مي‌شديم بهتر بود.

حسن: تيم فوتبال جوانان شهر مرا مشهور كرده است من و عليرضا شهره شهريم.

فرشاد: حسن آقا ما شما از كتابخانه خرد وقتي هادي و عنايت بود و رفتي تهران مي‌شناختم فوتبال شما را نديده‌ايم.

حميدرضا: حالا از جان حسن آقا چه مي‌خواهيد بابا ولش كنيد او هم سن وسال شماست. برحسب فرهنگ روستايي زود ازدواج كرده است و من هم به ايشان تبريك مي‌‌گويم و هديه‌اش را بعداً تقديم عروس خانم خواهم كرد.

كوروش: همين ازدواج پارتيزاني كه شهرهاي بزرگ كشور لرزانيده عروس و داماد در روستا ساكنند. من و تو شهري مي‌توانستيم نكرديم يا نه شهامت و شجاعت 1500 كيلومتر ميدان راهپيمايي و بعد هم ازدواج بفرماييد

شهناز: برادر عزيزم جانم حسن آقا  رابزرگ كردن  وبالاتر ديدن به احوال خود شما لطمه مي‌زند شما خود را ببنيد از محوريت ديگران خارج من همراه و پاره تن حسن آقا هستم و او را خوب مي‌شناسم شما يك درصد از آنچه من مي‌دانم نمي‌دانيد پس ‌آرام و منظم گوش به حرف‌هاي حسن آقا بدهيد آقا بفرماييد.

حسن: دوستان اولاً عضويت شما در كاروان زنجان رشت تبريك مي‌گويم و اميدوارم در اين هفت روز در كنار آقا مهدي و آقا مجيد در بحث‌هاي كلاسيك مثمرثمر مشاركت و هم مواظب 9 خانم كه از همدان شركت مي‌كنند باشيد پس نه نفر الان در پايين مشغول صرف شامند و يك نفر ديگر بعداآشنا خواهيد شد. من و خانم بايد به تبريز برويم و گرنه در خدمت شما بوديم تازه از راهپيمايي سنگين  برگشته‌ايم مدتي طول مي‌كشد كه به تن زخمي بهبود يابد.

شهناز: اين مجله نيروي هوايي ببنيد چه مطلبي زيرعكس و من و حسن آقا نوشته است لاتين‌اش بيشتر است چرا؟

كوروش: مخلص عروس خانم هستيم الان برايت ترجمه مي‌كنم و من زبانم خوب.

اين‌گونه: شما گفته‌ايد حجاب چادر و روسري و لباس و كفش و جواب من،‌ دوباره گفته‌ايد حجاب سر من تاج سر من است حكومت من از شاهان قوي‌تر است تاج اصلي سر من دائمي چرا كه آن‌را و حضرت فاطمه زهرا به من هديه كرده است.

شهناز: آقا كوروش از خودت انشاي خواهي كه عين ترجمه است.

كوروش: عين كلمات را لغت‌ به لغت ترجمه مي‌كنم. مقاله خلاصه و تيترهاي صحبت‌ها شماست. و كل صحبت را عذرخواهي و بدليل نداشتن صفحه‌ مخصوص نياورد اين يك مجمل و خلاصه‌نويسي است. شايد شما حق داشته باشي از صحبت شما. يك جمله آورده.

شهناز: تمام صحبت‌ من پنج دقيقه نبوده است.

حسن: فرمانده پايگاه خودش اين مقاله تنظيم و آمريكاييان همطراز از او هم اين مقاله را تأييد كرده كه در اين مجله چاپ شده. با ترجمه كاملش فردا خواهيم گرفت به آقا كوروش زحمت ندهيد.

مجيد: بيا ژيلا خانم سفره را پهن كن. و آشنا شو اين چهار جوان از اعضاي كاروان زنجانيد.

ژيلا: خوشبختم و از طرف خانم‌ها ورود شما را تبريك مي‌گويم.

فرشاد: عجب سفري است حيف كه كوتاه است

حسن: بگذار برگشتن صحبت كنيم از كار امشب يك نمونه هم به ما بدهيد.

حميدرضا: بفرماييد. يكي آورده‌ايم البته براي خودم ولي تقديم شما

حسن: پنج دقيقه ديگر به شما برمي‌گردانم يك نگاه كافي است بله تا اينجا درست و اين ‌هم درست پس همه‌اش درست بفرما جوان خسته نباشيد اين جزوه پخش شده كاملاً درست است. البته خودت هم بخوان ايرادي بود به آقا اعلام كن.

گل

مجید

همدان ـ روز ـ ماشين داخلي و خارجي

مريم: شهناز خانم بدو بيا باريك الله خوب آمدي برويم محكم بنشنيد مي‌خواهم با دنده هوايي بروم. فقط كجا فرود بيايم.

حسن: ضرابخانه منزل آقا مجيد.

مژگان: عالي شد اقدس خانم را  هم مي‌بنيم.

حسن: و همين طور آقا رضا را واعظم خانم و مادرشان را و خانواده دسته گلشان و همسايگان مبارز هم.

شهناز: ضرورت دارد پس دارد برويم و راستي علم مقدم است يا عمل ادامه بدهيم. در مقطع زمان و مكان خاص مشخص مي‌‌شود.

و مي‌شود گفت: ايمان و عمل هر دو با هم و همراهمند يك بدون ديگر بي‌معني است.

حسن: دست چپ داخل كوچه برويد جلوتر و سپس دوباره به چپ بپچيد رسيديم كنار بزنيد پياده مي‌شويم.

 

همدان ـ روز خارجي

حسن: ريحانه خانم در بزنيد تا ببينيم چه كسي در را باز مي‌كند. به‌به آقا مجيد است خوشبختم آقا بيا بيرون بعد از چند ماه ديدمت خوشحالم.

مجيد: رسيدم به خير مقدم عروس خانم مبارك بفرماييد داخل خوب به موقع آمده‌ايد مجلس فقط شما را كم داشت.

 

داخلي ـ اتاق نشيمن

مادر مجيد: حسن آقا مبارك باشد قدم عروس به شهر همدان بركات داد و از در ديوار شهر مبارزه مي‌بارد. مأمورين امنيتي مستأصل و متحيرند كه دو عرض بيست روز بعد از عبور كاروان از شهر چه شده است كه اوضاع در هم است.

ببخشيد اگر خبر مي‌دادند گوسفند مي‌كشتم. چند بار از آقا مجيد خواستم كه مرا به خدمت شما بياورد ولي مجيد را كه مي‌شناسيد.

حسن: بله مادر من مجيد را خوب مي‌شناسم حالا ما در خدمتيم فرقي نمي‌كند. مادر خدمت شما سلام رساند و ما هم آمديم اين دختر خانم‌ها هم مهمان ما بودند و هستند.

اقدس: قدم شما و مهمانان عروس خانم بر سر چشم ماست. عروس خانم حسن آقا پايگاه را بدون خونريزي اشغال خبر شما در خبرنامه‌هاي نيروي هوايي با عكس رنگي منعكس كرده‌ايد و سخنراني عروس خانم با ترجمه لاتين آن چاپ شده است.

اعظم: بياييد اقدس راست مي‌گويد.

حسن: اين از همت همين چهار دختر خانم وايمان آن‌ها ناشي شده و گرنه ما كجا و پايگاه هوايي كجا. و اين خانم‌ها بايد مدتي از پايگاه دور باشد. اگر پدرانشان اجازه دهند پيش چند هفته در منزل ما خواهند بود تا اوضاع عادي شود.

مژگان: خيلي خوب مي‌شود يعني استخر و آب شما دوباره تكرار خواه به شرطي كه عروس خانم باشد.

اقدس: چي گفتي استخر آب تني شب تا صبح براي پنج خانم و آن هم در صحرا جل الخالق پس آقا مجيد بالا غيرتاً تو مقصري

حسن: مجيد آن‌قدر كار دارد كه من هميشه نگرانش هستم از او توقعي نيست. مي‌خواهيد آماده شويد برويم.

مادر مجيد: يعني اين دختر خانم‌ها بروند شب تا صبح داخل آب بمانند.

مجيد: مادر جان آن هم كجا در بيابان شب در ميان حيوانات وحشي و آدميان چنان و چنين البته با بودن حسن آقا نگراني نيست والحق اشتباه است.

اعظم: مجيد برادر با غيرت با همت تو هم مواظب ما باش حسن آقا مواظب تو باشد. جوانمرد شيرمرد اي دلير شرزه شير مگر حسن آقا و شهناز خانم در 1500 كيلومتر راهپيمايي همه شب و حتي روزها از آسيب‌ها مصون بوده‌اند كه البته خير گرگ هم كشته‌اند و اشرار هم بار به آن‌ها يورش برده‌اند و اكنون صحيح و سالم و با روحيه بهتر از گذشته در حضورشان دو زانو نشسته‌اي يك شب در بيخ گوش شهر براي خواهرانت نگراني.

مادر مجيد: مجيد اعظم راست مي‌گويد چهارده خانم جوان در راهپيمايي همراه آقايان بوده‌اند بايد برادرانشان تاكنون سكته كرده باشند.

حسن: مجيد نگرانست من هم نگرانم ولي آقا اقتضاي مبارزه و رزم اين بهترين ورزش براي سلامتي كامل است. من مي‌خواستم شهناز خانم جان عزيزم چند شب به تنهايي به استخر صحرا ببرم ولي چون تنها بوديم و محيط روستا خوشايند نبود ولي حضور اين دختران خوب خودم مشكل را حل كرد اصلاً من ديشب اين پنج نفر براي آب‌تني برده بودم و گرنه خانم در آبياري شبانه چه نقشي مي‌توانستند داشته باشند.

اقدس: حسن آقا من خصوصي كار با شما دارم و اعظم همين‌طور

حسن: اقدسخانم بفرماييد مجيد همين‌طور. شهناز خانم در خدمت شما و اعظم خانم هستند بلند شويد و برويد. و من اين چهار خانم هم با آقا مجيد جلسه خصوصي خودمان خواهيم داشت.

مجيد: حسن آقا فرمودي خصوصي ـ محرمانه در حضور

حسن: بله از جان عزيزتر برادر كوچكتر اين خانم‌ها مانند باباطاهر ديشب به عرفان رسيدند نگران نباش.

ريحانه: آقا مجيد من يتو كل علي اله فهو حسيه

حسن آقا: پس آقا مجيد درخدمتيم.

مجيد: چند بسته بايد امشب توضيح شود. تعدادي به امور مالي نياز شده امشب حل شود. دوچرخه را هم مي‌خواهم.

حسن: مژگان خانم شهناز خانم صدا بزن آقا مجيد است مالي بگو مريم خانم بنويسيد. ريحانه جان بسته‌هاي مجيد را تحويل بگير ژيلا تو همين كنار مادر مجيد جان بمان و او كمك اول يك ليوان چاي با يك لقمه چوپاني براي من

شهناز: بفرماييد در خدمتيم.

حسن: آماده با مريم به روستا برويم و دوچرخه و مقداري هم سيب‌زميني و هندوانه و ماست هم بياوريد. مواظب باشيد ماشين آسيب نبيند. ريحانه جان بسته‌ها به شهناز خانم بدهيد. كار اقدس خانم كه بايد انجام شود زود برويد و برگرديد به غير از شهناز مريم بقيه بيايند دور من كارشان دارم مريم خانم آن ليست هم به عزيزدلم شهناز جانم بدهيد. شهناز و مريم خانم دست خدا به همراهتان برگشتن مادر را هم بياوريد و البته با اجازه مادر مجيد ما شب مهمان شماييم.

شهناز: اگر مادر تدارك شام ديده بود شامش را مي‌آوريم و كار احسان را تحويل‌اش مي‌دهيم.

حسن: يا علي مدد يار و مددكار من.

اقدس: پس ما چه بكنيم.

مجيد: فرمودند دور حسن آقا بنشنيد.

اعظم: اقدس خانم اخلع نعلك انك بوادي المقدس الطوي.

حسن: مريم و شهناز نياز نبود اين صحبت‌ها را بشنون زنجان ـ رشت قرار است بيست شهريور انجام شود شما جمع حاضر مي‌‌توانيد در گروه جا ي‌گيريد. سفري تفريحي اصلاً قابل مقايسه با شيراز ـ تخت‌ سليمان نيست ـ پاسگاه ژاندارمري دارم مأمور حفاظت از كاوران و فرمانده آن از ياوران مبارزه است. اگر شما شش نفر آماده باشيد دو نفر ديگر در همدان آماده هستند. همين امشب با دوستان زنجان هماهنگ مي‌شويد ضمناً هزينه هم تأمين شده است.

مجيد: بسيار خوب است چند روز وقت مي‌گيرد.

حسن: هفت روز طول مي‌كشد و مسافرت جالب و متنوعي براي ما هم سوغاتي بياوريد.

اقدس: از آقا مجيد كه قبول كردند ممنونيم و حسن آقا زنده باشيد كه شهناز جان را به جمع آورد قابل مقايسه نيستند.

مادر مجيد: حسن آقا بيشتر بگويد يعني بايد هفت شبانه روز در كوه و دشت.

آقا مجيد يعني خواهرانت اين مدت روزها راه بروند شب‌ها در كجا مريض نشوند. سرما بخورند.

اقدس: مادر عروس خانم را چند لحظه زيارت فرمودي ايشان 45 روزه در مناطق صعب العبور و در حمله اشرار از خدا بي‌خبر.  ازهمه بگذريم و بگوييم ما خبر نداريم از همين پل پريساي نزديك خودمان كه يك لشگر در جاده ملاير راه بر كاروان بسته بود و همه شهر در نگران و اضطراب.

در كاروان غير از عروس خانم و پانزده خانم ديگر حضور داشتند كه به كمك خداوند و  حسن آقا و دوستان به سلامت از مانع بزرگ رد شدند عروس خانم بعد از چهل و پنج روز باقي مانده را هم در روستا و در كار كشاورزي بوده است.

و ديشب هم تا صبح آب تني با آب سروروان به مدت پنج ساعت از نيمه شب تا صبح. ديديد از همه ما سالمتر بود كه حسن آقا پاره تن خود را به روستا فرستاد. شاهد آب تني همين دختر خانم.

مادر: مجيد حسن آقا اين همه زحمت براي چيست؟

گل

مزرعه

حسن: در كنار استخر آسوده باشيد و گاه‌گاهي هم به مزرعه سر مي‌زنيم و ابوالقاسم براي شما كافي است. آن يكي براي رفت و برگشت من.

شهناز: پس ما از كار معاف نيستم خوب است كه جايمان بهتر شد ولي كار ادامه دارد.

مژگان: ابوالقاسم دارد مي‌آيد بنشينيد و احترامش كنيد.

شهناز: پسرعمو بفرما بنشين و بگو و بخند تو حق داري از ما ايراد بگيري ولي ازدواج در تخت‌سليمان تكاب بود و به روستا هيچ اقدامي نكرديم و انشاء‌الـه در آينده نزديك خدمت مي‌رسيم.

ابوالقاسم: نامت همنام دختر خودم شهناز دخترم را مي‌خواهم به دانشگاه بفرستم هر چند فعلاً شيرخواره و مريم هم دارم و خوشحالم كه اولين فرد فاميلم كه شهناز خانم را مي‌بينم. مي‌دانم ديگران غبطه خواهند خورد. فردا زن و دخترانم را به خدمت شما مي‌فرستم.

حسن: البته بعد از ظهر چون صبح تا ظهر بايد بخوابند.

ابوالقاسم: يعني مي‌خواهند تا صبح اين جا بمانند باشد بعدازظهر خدمت مي‌رسند يا اصلاً شب براي شام مي‌آيند به زن عمو اطلاع دهيد.

ريحانه: در بين اين درختان صنوبر و اين استخر آب زلال حيف كه نمي‌شود شنا كرد.

ابوالقاسم: چرا نمي‌شود ديوار استخر جاي نشستن دارد و آب استخر هم پاك و زلال است من و هم حسن سر مزرعه هستيم.

شهناز: پس با اجازه پسر عمو دوست داشتني ما به آب مي‌زنيم و پنج نفريم اشكالي ندارد.

حسن: فقط مواظب باشيد سرما نخوريد بقيه مسائل با من. خانم‌ها در استخر به آب تني مشغول و دو مرد كشاورزي به آبياري مشغول مي‌شوند.

آب خنك و زلال خواب را از سر آنان ربوده و در داخل آن به بازي مشغولند.

ريحانه: از بحث تشكيلات و روش و اشكال مبارزه به كجا رسيديم.

شهناز: در چشمه رعنا هم چنين شبي را كرده‌ام

سپيده صبح از آب بيرون آمده و به داخل ماشين مي‌‌روند و با زدن بوق ماشين حسن هم به آنان ملحق مي‌شود.

ابوالقاسم: ديگر مي‌توانيد برويد حسن را هم ببريد يك ساعت ديگر آبياري تمام مي‌شود براي كوره سيب‌زميني فردا بعدازظهر اينجا باشيد.

 

داخلي ـ ماشين ـ سپيده دم

شهناز: اين مزرعه و اين قطعه از بهشت بود حسن جان تو چطوري؟

مريم: ناگفته پيداست تا زير زانو گل ‌آلود و خيس و چشمان از فرط خستگي در حال چرت و حوصله حرف زدن هم صفر.

ريحانه: پس برويم كه ديگر از مزرعه و آب و استخر تا مدتي زياد شايد تا تابستان آينده بي‌بهره‌ايم.

 

روستا ـ روز ـ منزل ـ اتاق نشيمن

مادر: حسن فعلا خواب است شما هم استراحت كنيد.

شهناز: مادر جان پسر عمو ابوالقاسم با خانواده امشب براي شام مي‌آيند. برنامه‌ريزي از شما كار از ما شب فقط آب‌تني كرده‌ايم. و بيشتر از پنج ساعت داخل آب بوديم اصلاً خسته نيستيم.

مادر: در صحرا داخل استخر آب سرد با چه جرئتي آنجا محل رفت‌وآمد و گذر حيوانات وحشي هم هستند. مقصر حسن و ابوالقاسمند چرا چنين اجازه‌اي به شما دادند ((مريم و شهناز مادر در بغل گرفته و مي‌بوسيد و او را روي دست بلند كرده و تاب داده و دوباره به زمين مي‌گذارند)).

شهناز: مادر جان به اندازه زمين و آسمان شما را دوست دارم شب گذشته خداحافظ ما و دعاي خير شما ما را از هر بلايي حفظ خواهد فعلاً به فكر شام مهمانان باشيم.

ريحانه: به نظرم غذا چلو خورشت قورمه سبزي است سبزي‌اش آماده است و پختن خورش با من و شما برنج در حدود مصرف بيست نفر تهيه كنيد شما برنج در حدود مصرف بيست نفر تهيه كنيد.

مريم: چه خبر است يك خانواده و ما ده نفر هم نمي‌شويم.

مژگان: مريم خانم براي ديدن عروس و داماد نصف روستا به اين خانه خواهند آمد. تلافي شب گذشته خواهد شد.

مادر: دخترم تو راست مي‌گويي چون برنامه رفت و آمد بچه‌ها مشخص نبود كسي را نگفته حالا كه شما هستيد پس آن‌ها هم گفتيد به همه اطلاع خواهم داد كه بيايند كه گلايه‌اي نباشيد البته نه براي شام همان بيست نفر كافي است البته اول فكر نهار خودتان باشيد تا شام وقت زياد است.

شهناز: دختران خوبم نهار را مادر در اتاق چيده است بيايد من مي‌روم حسن را بيدار كنم و او غذاي خود شرا همان‌جا خواهد خورد

مادر: شهناز حسن هنوز بايد بخوابد بگذار خودش بيدار شود بهتر است كنار سفره بفرماييد غذايتان را ميل كنيد.

البته غذاي شهناز خصوصي است.

ريحانه: كاملاً درست عروس خانم بايد غذالي با كيفيت بالا و كميت كم ميل كند تا نوه خوشگل وخوش‌قواره حسن و شهناز باشد.

مريم: مادر تجربه كافي دارد ولي ما هم بايد كمكش و از كتاب آشپزي غذاهايي را انتخاب و دستور پخت آن را به مادر بدهيم و هفته‌اي يك بار هم سر بزنيم كه مادر و شهناز كاري دارند برايشان انجام دهيم.

مژگان: من هم انواع شيريني‌ها را خود پخته و هر هفته با خود مي‌آوردي. ضمناً دوخت لباس نوزاد هم با من

ژيلا: جمع ما يك اجاق كاملاً مجهز فردا براي مادر و شهناز تدراك. ديده‌ايم كه مي‌توانند در آن نان و كلوچه بپزند.

مادر: از لطف و عنايت شما دخترخانم‌هاي عزيزم ممنونم شهناز چرا ساكت است و غذا نمي‌خورد.

شهناز: تا حسن بيدار شود من منتظر مي‌مانم شما ميل كنيد.

مژگان: راستي پسرعمو گفت براي كوره بعدازظهر به صحرا برويم.

ريحانه: زحمتش نمي‌ارزد زيرا تمام مزرعه الان خيس و گل‌آلود وارد شدن به آن هم محال پس همين جا بمانيم و شام شب را آماده كنيم بهتر است.

مادر: يكي از شما با  خود كار ليستي از هداياي كه مهمانان مي‌آورند تهيه كنيد بايد براي بعدها آن را داشته باشيم.

شهناز: يعني اينكه در مراسم آن‌ها در حد هداياي خودشان هديه بدهيم.

مريم: بله درست است دقيق و درست بايد ليست تهيه شود و من اينكار را انجام مي‌دهم.

 

جاده شهر ـ روز ـ محيط بسته ماشين ـ داخلي و خارجي

حسن: از مهماني ديشب خسته برويم قدري بگرديم و ضمن به دوستان سري بزنيم. اول مسجد چهار باب الحوايج

مريم: اي به چشم محكم بنشينيد مي‌خواهيم پرواز كنيم تا لحظه ديگر مي‌رسيم.

همدان ـ داخلي ـ كتابخانه مسجد ـ روز

احسان: عروس و داماد هفته‌اي است غيبت كرده‌ايد

ريحانه: مقصر ما بوده‌ايم آنان را به پايگاه هوايي برده بوديم.

شهناز: البته جاي برادر عزيز و دوست‌داشتني‌ام خالي بود. برادر جان مي‌خاهيم با حسن آقا و مادرشان به تبريز برويم تو هم در كنار ما باشي و مندل هم بيايد ديگر تيم فوتبال كم و كسري نخواهد.

مژگان: تيم فوتبال كه در دروازه‌بان عروس خانم باشد از حالا نتيجه  بازي مشخص است.

احسان: عروس خانم با سخنرايي اديبانه و حكيمانه خود پايگاه هوايي و آمريكاييان و لرزانده است از دروازباني نمي‌ترسد.

مريم: مگر اخبار آن به شهر رسيده است اگر اين‌طوراست موج سراسري است شهناز نازم را ببوسم هزار بار.

حسن: آقا احسان كاري آماده و غير آماده بود شب منتظريم و اكنون بايد برويم. ضمناً راهپيمايي زنجان ـ رشت با دوستان جديد است ما نمي‌رويم.

احسان: اجازه بدهيد اين خانم‌ها عضو كتابخانه شوند و بعد برويد به سلامت و سفر تبريز را بر ويد كه لازم است و اول شهريور نزديك

ژيلا: چه كتابخانه باشكوهي اكثراً بچه‌هاي پايگاه به خدمت مي‌آوريم همه به مسجد و به كتابخانه و آقا احسان فكر معلم قرآن را ما بكند. كه اگر خانم باشند و مبارز بهتر است.

حسن: خوب است ديگر برويم راه بيفتيد.

احسان: شب با دست خواهم آمد.

شهناز: برادر ماشين داريم و مريم خانم يك هفته با ماست. بسته‌اي داري بده ببريم و فردا خواهيم آمد تو دوچرخه است يكروز  استراحت كنيد.

احسان: برادر تو را خواهر خوبي مي‌داند پس بياوريم داخل مسجد تقديمت كنم.

حسن: آن‌ها به داخل مسجد رفتن و ما به داخل ماشين برويم.

 

همدان ـ روز ـ ماشين داخلي و خارجي

مريم: شهناز خانم بدو بيا باريك الله خوب آمدي برويم محكم بنشنيد مي‌خواهم با دنده هوايي بروم. فقط كجا فرود بيايم.

حسن: ضرابخانه منزل آقا مجيد.

مژگان: عالي شد اقدس خانم را  هم مي‌بنيم.

حسن: و همين طور آقا رضا را واعظم خانم و مادرشان را و خانواده دسته گلشان و همسايگان مبارز هم.

شهناز: ضرورت دارد پس دارد برويم و راستي علم مقدم است يا عمل ادامه بدهيم. در مقطع زمان و مكان خاص مشخص مي‌‌شود.

بوعلی

پایگاه

حسن: با آمدن به اين پايگاه فضاي تخت سليمان به اين جا منتقل شد هم اكنون تصوير ما را همه پايگاه‌هاي نيروي هوايي و ماهواره زميني اسدآباد دريافت كرده‌اند امروز را تعطيل‌اند و سرگرم تماشا و هزاران جوان روستايي آماده رقص سنتي و محلي به سبك تخت سليمانند.

مژگان: قدم‌هايتان و آهسته برداريد كه جوانان برسند ساز و دهلشان شنيده مي‌شود.

فرمانده: جوانان آمدند به باشگاه نمي‌رويم بمانيد رقص ‌آن‌ها ببنيد. در ده ستون منظم دست در گردن هم به دور خواهند چرخيد و سرود باداباد مبارك. باد است و ساز و دهلشان هم صدايش در منطقه پيچيده است.

حسن: شهناز جان بعد از اين با دوستان سري به حكيمه خواهيم زد و سوم راه را آمده‌ايم بقيه را هم مي‌رويم.

 

پايگاه هوايي ـ روز

مژگان: بچه‌ها خسته بناشيد عروس و داماد مي‌خواهند با ما به ديدار يكي از اعضاي راهپيمايي بروند هر چه زودتر آماده شويد و هر چه شريني و غذا مانده است بسته‌بندي‌ كرده با خود مي‌بريم.

ريحانه: آخ چه كيفي دارد ديدن يك دختر روستايي مبارز و خوشگل.

حسن: زودتر راه بيافتيد. شهناز عزيزم مواظب مادر باش سه ماشين سواري همه ما را مي‌توانند جا‌به‌جا كنند.

مسعود: مادر و من و شاه‌حسيني و يك خانم در يك بقيه در دو ماشين در طول مسير جابه‌جايي هم هست پس برويم.

 

جاده سو باشي ـ روز

سه پيكان قرمز و آبي آسماني و زرد. از پايگاه بيرون آمده و در جاده به سمت سو باشي و غار علي‌صدر در حركتند و مسافتي نيست و مقدار از جاده خبرارخي خاكي است و وقت مي‌گيرد.

حسن و شهناز و ريحان و مژگان به رانندگي مريم در يك ماشين سوارند و براي ديدن حكيمه لحظه‌شماري مي‌كنند.

 

داخلي ـ اتاق نشمين ـ منزل سيد معراج

حكيمه: نمي‌دانم با چه زباني از عروس و داماد عزيز و خوشبو تشكر كنم. دارم پر در مي‌آورم كه اين هم دوست جديد را با خود آورده‌ايد.

مژگان: خانم كوچولو راهي كه تو رفته‌اي آرزو كن. از راهپيمايي بگو و ماجراهايش

حكيمه: در  اين روستا همه چهل نفر پيش از چهار روز مشغول درو گندم و كار شبانه‌روزي پر زحمت بودند و من و شهناز خانم مسئول پذيرايي از آن‌ها بوديم. و شب‌ها جلسه بحث و مذاكره سياسي و قرآني بسيار رونق داشت.

بعد از حركت از كيتو به طرف دولت‌آباد آقايان كتك خوبي خوردند با قنداق تفنگ و لوله و سرنيزه آن كه اهالي اطراف به موقع به داد كاروان رسيدند و اين حوادث با ازدواج حماسي اين عروس داماد به اوج خود رسيد. و در اين مدت من به تأييد پدرم اندازه ده سال بزرگ و رشد فكري و معنوي كرده‌ام.

حسن: حكيمه خانم از اين جا به بعد همراه كاروان شدند.

شهناز: و اكنون هم دختر خودم را ديدم بسيار خوشحال شدم.

مريم: درو گندم در اين فصل در اين منطقه روستايي شهناز لابد الاغ سوار شده‌ايد و با اجاق و هيزم همه آشپزي كرده‌ايد.

ريحانه: اين‌ها از اصول و اخلاق مبارزه است و اين تولد دوباره و خلقت ثانويه يك انسان است و عرق ريختن در و گندم مقدس است و انسان‌ را از خصايص حيواني تخليه مي‌كند.

مسعود: حسن آقا اين ده را كاملاً آباده كرده‌ايد خوشا به حالتان چه روزگاري به خوش و خرمي مردم را خوشحال كرده‌ايد.

سيد معراج: امروز هم پايگاه هوايي را آباد كرده‌اند اين دو جوان فرشته شادي و شادكامي اين مردمند كي باور مي‌كند. اين‌ها در تخت‌سليمان عروسي كنند و جشن عروسي در شيراز و اصفهان و همدان و تبريز و پايگاه هوايي برگزار شود. اين غير از نعمت خدا چه مي‌تواند باشد؟

مشهدي كمند: من از روزي كه با خانواده حسن آقا آشنا شده‌ايم دوره جديدي از علم و معرفت يافته‌ايم كه همه‌اش در عرصه كشاورزي و كشت و برداشت سيب‌زميني در كنار حسن آقا و پدرش بوده است.

مادر حسن: مشهدي كمند خود پاك و منزه با ايمان و با تقواست و وجود او نعمتي به كار مي‌دهد و اخلاق نيك و پسنديده وي است كه اين همه جوان را از شيراز تابدينجا آورده و مشغول كمك به وي مي‌شوند.

حكيمه: فقط مي‌دانم كه خدا به ما لطفي و عنايتي فرموده است كه شكر اين نعمت بسيار مشكل است خدا خود كمك كند. خوب دختر خانم‌ها دوستان بلند شويد به مباركي حضور عروس و داماد كوفته‌تبريزي به سبك همداني پخته‌ايم و آشپز اصلي هم شهناز خانم و مادر حسن بوده‌اند سفره سلطاني را پهن كنيد.

شهناز: اين كوفته محصول خبرارخي است بايد از آن سوغاتي به پايگاه ببريد. هر چند بايد همدان برويم.

 

روستا ـ  منزل ـ شب ـ اتاق نشيمن

ريحانه: يك روز حماسي و كاملاً انقلابي در كنار عروس و داماد گذرانديم و بهترين محصول آن تصرف و اشغال پايگاه بدون خونريزي بود و اكنون زمان بخشنامه در پايگاه است.

حسن: دختر خانم عزيز خودت مي‌گويي اشغال پايگاه بدون خونريزي پس فردايش خونريزي نبايد بشود بگذاريد درعيششان سرگرم باشند. تا عكس‌العملي بعدي آمريكايي‌ها مشخص نشده هيچ اقدامي صلاح نيست پنج دقيقه سخراني شهناز خانم برابر هزاران شبنامه ارزش داشت. كه همه آن را زحمت شما و خانواده شما مهيا نموديد. و اين بهترين برنامه بود.

صحبت شهناز هم الهام خدايي بود. اين كلمات آيا جايي خوانده‌ايد آيا شنيده‌ايد. فرشته و ملائكه علامت‌دار اين كلام آمريكاييان بيشتر از ما به شوق آورد با كدام شبنامه اي پيام قابل انتقال است پس صبر كنيد

مژگان: به راستي اشاره مهمي بود. شهناز اين متن سخنراني از كجا آمد. حجاب و چادرتاج سر است و اين علامت زيبايي و جمال است و ملائكه مسومه من هم شنيده‌ايم و بهترين تعبير را امروز شنيدم

مريم: لطفاً در اين اتاق با سلام و صلوات سابقه‌دار از شهناز خانم مي‌خواهم دوباره سخنراني را براي ما تكرار كند.

شهناز: خود هم فراموش كرده‌ام اكنون تازه يادم آمد فرمانده از من خواست چند كلمه براي آمريكاييان صحبت كنم و مترجم ترجمه مي‌كند و اشاره كرد كه از حجاب من حيرت‌زده‌اند و من فقط خطاب به آن‌ها و در دفاع از حجاب حرف زدم و عصباني بودم. اگر خوب بوده عنايت خداوند است.

مسعود: خانم‌ها لطفاً خلوت كنيد جلسه جدي است.

مژگان: ريحانه و مريم و ژيلا فعلاً ما نامحريم. ولي آقايان و ما همگان محرميم و محرميم و محرميم.

و نماينده ما: شهناز جان اينجاست.

مريم: بيا برويم التماس نكن. با مادر حسن جلسه مهمتري داريم.

حسن:خوب مهمانان مرا بيرون كرديد بفرماييد چكاره‌ايد.

شاه حسيني: با اتفاق غيرمنتظره امروز مسلسل جي هم فعلاً تعطيل.

مسعود: بله خود حسن شبنامه را هم صلاح نمي‌داند و...

حسن: خوب دوستان در اين اتاق و اتاقي وسطي تقسيم مي‌شوند براي استراحت. شهناز خانم بلند شو به اتاق خود برويم. هر كس نمي‌خواهد بخوابد مي‌تواند پيش ما بيايد.

هنگام عبور از اتاق وسطي راهشان را دختران بسته‌اند «هنوز ما حرف داريم.»

مژگان: ما براي خواب نيامده‌ايم.

شهناز: هركس مي‌خواهد تا صبح بيدار بماند لطف كرده به اتاق من و حسن بيايد.

مريم: ما چهار نفر خواهيم آمد و اسباب پذيرايي از عروس و داماد را مي‌آوريم.

حسن: خانم‌ آهسته‌تر صحبت كنيد چون مادرم خوابيده است. شهناز  تو صبر كن تا ديگران از راه برسند.

شهناز: بچه‌ها حسن آقا حالي به حالي مي‌‌شود. صحبت گرم او را به نشاط مي‌آورد.

مژگان: اصطلاح خليج خونين و ارتباط منطقه‌اي ايران با كشورهاي منطقه‌ از چه پارامترهاي تبعيت مي‌كند.

حسن: در منطقه خاورميانه استراتژي و طرح درازمدت نيكسون به بار نشسته است.

طرح نيكسون يعني دفاع منطقه‌اي يعني امريكا دشمنانش به كمك ايادي خود سركوب كند. و ايران در اين منطقه ژاندارم امريكا در خليج‌فارس را خليج صلح و آرامش نام نهاده‌اند.

در صورتي كه در چند سال اخير انقلابيون ظفار منطقه را به آشوب كشيده و آرامش خليج‌فارس را بر هم زده‌اند اصطلاح خليج خونين از لغات كاربردي مبارزه است.

ريحانه: بفرماييد چگونه است ارتباط ما با شما مستقيم باشد چطور تا از طريق اقدس خانم و دوستان مبارز ديگر.

شهناز: در اين خونه به روي شما باز است. نگران ارتباط با ما نباشيد. ولي در كار توليد و توضيح شبنامه تصميم جلسه بايد محترم شمرده شود و اينكه پايگاه فعلاً به شبنامه ندارد. جلسه و هيئت قرآن را محكم ادامه دهيد.

مريم: پس لطفاً كاري براي ما ايجاد كنيد فعلاً ما بي‌كاريم و بازار ما كساد است.

حسن: بابا به شما اجازه داده است مدتي مهماني باشيد.

خانم كوچولو به افتخار رانندگي براي عروس خانم نائل آمده‌ايد سه نفر ديگر هم بمانند و كار كشاورزي داريم مي‌گذاريم بيكار بمانيد. فردا شب سيزده ساعت آبياري داريم. در كنار جوي آب روان و شب مهتاب خوش خواهد گذشت و روز بعد از فرط خستگي خوابيدن هم مشكل است.

مژگان: واقعاً ما را دعوت به همكاري مي‌كنيد ما آماده‌ايم آبياري به درو گندم خرمن باد دادن ـ طويله پاك كردن ـ گاو دوشيدن و جارو كردن و نظافت حياط و محله.

شهناز: اين‌طوري من و حسن بيكار مي‌شويم. و آنوقت شما بايد براي ما كار ايجاد كنيد.

حسن: دو روز هم به كوه مي‌رويم از گنجنامه تا قله‌ي الوند از قله از طريق دوزخ دره تا امامزاده از كوه بلال تا كركس و در آن جا در باغ انگور به صور صاد مشغول مي‌شويم اين برنامه يك هفته همراهي با عروس خانم.

ريحانه: با جان و دل همراهي مي‌كنيم آنچنانكه اصلاً حضور ما را احساس نكنيد. آبياري شبانه كه تفريح است سخت‌ترين را به ما پشهناد دهيد.

شهناز: من هم قبول مي‌دهم برايتان كوره سيب‌زميني بزنم و بيكار نباشم.

حسن: شهناز خانم شاگردانت را تحويل بگيريد رانشان آن‌ها را به ما سپرده‌اند. همت و اراده آن‌ها را در پايگاه ديديم. انعكاس آن چند روز بعد مشخص خواهد اين جوانان بايد آماده باشند.

مژگان: راهپيمايي بين شهري براي هم در نظر بگيريد.

حسن: فعلاً زود است. زنجان ورشت و من و شهناز هم نمي‌رويم. كساني آماده شده‌اند و از چند شهر هم ياران جديد در راهند. ما هم در اطراف همدان و كوه و دشت پرسه مي‌زنيم تا سال تحصيلي كه اين گشت و گذر منحصر به روز جمعه است.

ريحانه: امروز آنقدر كيف كردم كه دوست ندارم تا صبح بخوابم ولي استراحت شما هم لازم است روزگاري است كه سختي و آساني در كنارهمند.

 

روستا ـ روز ـ خارجي

مريم: آماده براي برنامه روز اول از كجا شروع كنيم.

حسن: كفش و لباس مناسب صحرا به تن كنيد تا برويم، من وسايل كار مي‌آورم شما وسايل ديگر مانند كبريت ـ نان ـ نمك و روغن و زيرانداز مناسب.

شهناز: مادر هم مي‌خواهد بيايد پس ما با ماشين بريم مي‌آييم شما برو مزرعه در بين درختان صنوبر و گل‌هاي سفيد رنگ سيب‌زميني منظره‌اي زيبا و ديدني است.

حسن: من زودتر مي‌روم شما با تأخير حركت كنيد.

 

صحرا ـ روز ـ خارجي

شهناز: دختر خانم‌ها رسيديم مادر عزيز دستان مرا بگيريد بايد از نهر آب عبور كنيم.

مژگان: زير انداز را پهن كرده‌ام بيايند حسن آقا دارد مي‌آيد فلاسك چاي يادتان نرود صبحانه را بخوريم بايد به كار برسيم

ريحانه: آمديم همه چيز را آورديم. سفره پهن كنيد نزديك مادر.

حسن: مريم خانم خسته نباشيد از رانندگي ماشين، خوب رسيديد من كار را شروع كرده‌ام راه هموار است.

مادر: اصل تو حسن جان شب است روز فقط بايد نهر را آماده كني كه شب آب هدر نرود.

شهناز: مادر ما كمكش مي‌كنيم. نگران نباش تنهايش نمي‌گذاريم. ما نيامده‌ايم استراحت براي كار آمده‌ايم شما دستور دهيد ما خدمتگزاريم.

حسن: روز كار كمي داريم كار اصلي شب است كه به دوستان نياز داريم و لباس گرم كه سرما نخوريم و كفش چكمه باشد بهتر.

 

مزرعه ـ شب

حسن: آب وارد نهر ما شده است و راهش باز است از كار نهر از روي چمن‌ها حركت كنيد مي‌توانيد يك ساعت هم استراحت.

شهناز: زيرانداز پهن است حسن آقا تو هم بيا مادر كه در خانه است مي‌توانيم صحبت كنيم.

ريحانه: حاضرم همه زندگي‌ام بدهم و يك شب در مزرعه بمانم

حسن: قابل شما را ندارد پدر شما بارها در اين مزرعه شب‌ها صبح كرده است.

شهناز: به‌به چه آب زلالي عكس ما در آن افتاده است در طول 1500 كيلومتر راهپيمايي چنين مزرعه و نهر آبي را نديديم.

حسن: بار اول است شيفته نشويد هر دوازده روز يك بار اين منظره اين آب در اختيار شما است. براي اول مهر هم مشهدي كمند براي كمك مي‌آيد و حكميه هم خواهد آمد.

مريم: وقت صحبت كه هست سؤالي در نظر بوده از ديشب مي‌خواستيم بپرسم و آن اين است:

مراحل مختلف مبارزه در همه ابعاد و اشكال را برايم توضيح دهيد؟ «ستجد ني انشاء‌الله صابرا»

شهناز: فاذاعترالتموهم و ما يعبدون من دون الله فاوالي الكهف.

ريحانه: لن ندعوا من دونه الها

مژگان: انهم ان يظهر و اعليكم ……. او يعيدكم في ملتهم و لن تفلحوا اذاً ابدا.

ژيلا: قومنا اتخذوا من دونه الها. لولا يأتون عليهم سلطان مبين.

حسن: انهم فييتهٌ ءامنوا بربهم و زدناهم هدا و ربطنا علي قلوبهم اذقالواربنا رب السموات و الارض لن ند عوا من دونه الهاً و قلنا اذاً شططا.

مبارزه در عمل روش خود را به ما مي‌آموزد علم مبارز در بحث‌هاي تئوريك قابل ارائه اما با تجربه ملكه ذهن مي‌شود. علم وعمل در تقدم و تأخر نيستند هر دوم در مقطع زماني خاص ضرورت آشكار و نياز واقعي به خود را روش مي‌نمايند.

خود راه بگويد كه چون بايد رفت. از خوهران خوبم و شهناز عزيز جانم بسيار ممنونم كه در اين شب و اين هواي لطيف فضا را با قرائت قرآن معطر كرديد. حال اگر بحث را ادامه دهيد بهتر است.

ريحانه: مريم جان اشكال مبارزه سؤال نمودند و شما بيشتر توضيح دهيد بهتر است.

حسن: شهناز خانم توضيح مي‌دهد و من سري به نهر آب بزنم.

مريم: با هم برويم.

حسن: نه ضرورتي ندارد الان برمي‌گردم.

شهناز: اين بحث را در راهپيمايي مفصلاً داشته‌ايم ادامه‌اش بگذاريد بعداً صحبت كنيم. فعلاً به كار بچسبيم يا علي مدد.

حسن: مواظب باشيد توي آب بيفتيد كارمان سخت مي‌شود.

شهناز: اين آب خوردن دارد و نشسته با پاشيدن آب به صورتش و مشتي هم مي‌نوشد. و ادامه مي‌دهد از حسن آقا ممنونم كه اين قضا را در اختيار ما گذاشته‌اند همه به تقليد شهناز لب نهر نشسته و صورت خود را شستند.

ماه هوا را روشن كرده و تماشاي آب و مزرعه سبز آنان را ربه شور و شوق آورده است.

شهناز: حسن آقا يكي فانوس به دست به طرف ما مي‌آيد.

حسن: مي‌بينيم بگذار برسد.

ابوالقاسم: حسن خسته نباشي اگر كمك مي‌خواستي ما بوديم خانم‌ها را زحمت داده‌اي.

حسن: خانم‌ها كنار بكشيد با اين بيل كتكي به اين پسرعموي بي‌غيرت بزنم كه نه عروسي را تبريك گفت و نه خسته نباشيد.

ابوالقاسم: چرا مي‌زني كي ازدواج كردي كه خبرش به ما نرسيد. سر خرمن چوب لانه زنبور كردي و فرار و حالا با بيل...

ريحانه: حسن آقا ما به طرف زيراندازي مي‌‌رويم شما هم پسر عمو را بياوريد.

ابوالقاسم: عروس خانم كدامتان هستيد اين حسن كارش مخفيانه انجام داده چون از هديه گرفتن بدش مي‌آيد.

مژگان: اخبار ازدواج اين دو تن را آسمان و زمين شنيده‌اند و به آنان تبريك گفته‌اند ولي در نزديكي و هم جواري آن‌ها چرا نمي‌داني والله اعلم.

شهناز: پسرعموي بفرما چاي بخور در تكاب از دست خواهرت غذاي مناسب خورده‌ايم راضي به زحمت شما نبوديم وظيفه ما بود خدمت برسيم و بزودي اينكار انجام مي‌دهيم.

ابوالقاسم: پس عروس خانم همزبان ماست مبارك فقط نامش نمي‌دانم.

حسن: پسر عمو جان نامش شهناز است و همين الان از تو خواهش اين آبياري، امشب كه گذشت، ولي به خاطر عروس خانم آبياري ما روز باشد.

ابوالقاسم: شهناز جان و دختران خوبم برخيزيد و حسن آقا و زيراندازي بياوريد باقي آبياري با من در كنار چمن استخر بنشيد و صحبت كنيم.

حسن: خانم‌ها ياعلي مدد بالاخره اين پسرعمو غيرتي شد.

ابوالقاسم: شب تاريك است آهسته به دنبال من بياييد و غلت نخوريد تا به مقصد برسيم حسن وارد است خودش مي‌آيد من بايد مواظب شما همراهان عروس خانم باشم شما از من دفاع كنيد ده سال از من كوچكتر است ولي زورش زياد است مي‌ترسم.

کودک

کاروان

فيلم نامه

 

سرزمين گل سرخ

بخش سوم

 

كاروان و جاده خا كي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همدان ـ خارجي ـ روز

مهدي: شهناز خانم در داخل قنات زيرزميني نشسته و مشغول كمك به مادر من  است. بهتر است او را كمي آزاد بگذاريم.

حسن: بيا لب پله بنشين و بگو كه از دبيرستان و ثبت‌نام درس و مشق چه خبر، از آن ناظم خوش‌تيپ و آن يكي كه ثمر دوران است و رئيس دبيرستان را چه بكنيم و اين همه كار غير درسي تازه از من توقع دارند در تيم نوجوانان شهر هم فوتبال بازي كنم عليرضا خود وارد است و من چپ هستم اسمي اصرار دارد و من باشم چگونه انصراف بدهم.

مهدي: بهترين پرستش را خدا سر راهت گذاشته دو دستي به چپ و ولش نكن. و از نظر اجتماعي هم كه خوب است. تيم ورزش پيشت بيست نفر يار جديد در كنار تو ايستاده‌اند. ديگر از خدا چي مي‌خواهي.

حسن: كور از خدا دو چشم بينا. مدارك مرادر دبيرستان ثبت‌نام كن. هزينه‌اي هم داشت پرداخت كن برادر كارگر زحمت كش نقاش و استاد رنگ را دوست دارم.

مهدي: راهپيمايي زنجان تا رشت را به من خواهي سپرد خودت چه كاره‌اي.

حسن: استراحت ـ استراحت ـ استراحت

شهناز: خوب خلوت كرده‌ايد. چه خبر از اوضاع و احوال

مهدي: زنجان رشت از دست شما پريد و حسن آقا نمي‌آيد و  اداره كاروان به عهده من است.

حسن: شهناز در جريان است. در اين فاصله براي ثبت‌نام او هم بايد اقدام كنيم. دبيرستان پروين اعتصامي بهتر است.

مهدي: پس همكلاسي فاطمه خواهد بود و مداركش را بدهيد و بي‌خيال باشيد.

شهناز: از زحمت امروز و بقيه روزها ممنونم. اين خانه شما يك منزل نمونه است.

حسن: خداحافظي بفرماييد كه بايد برويم.

مهدي: دوستي ‌آماده است شما را مي‌رساند و بارتان سنگين است زردآلو و انگور و غيره ببريد. سيب‌زميني و پياز و هندوانه بدهيد خوب است.

حسن: ماست را فراموش كردي و روغن حيواني هم اگر امكانش باشد پس برويم.

 

خارجي ـ روستا ـ منزل ـ روز

خاله: بچه‌ها عروس و داماد برگشتند بياييد برويم.

حسن: خاله صبر كن زردآلو و انگور آورده‌ايم ميوه باغ است نخريده‌ايم شما هم سهم داريد.

شهناز: احمد و اكبر بياييد كمك كنيد سيب‌زميني و پياز و هندوانه تا دم در ببيريم.

 

داخلي ـ روستا ـ منزل ـ شب ـ اتاق نشيمن

مادر: بچه‌ها بياييد شام آماده است.

شهناز: مادر با يك شب تنهايي چه كرديد به مادر شهر خوش گذشت و كلي هديه عروسي گرفتيم.

مادر: زود شامت را بخور فكرمي كنم مهمان خواهيد داشت

حسن: مادر از كجا

مادر: ظاهراً از پايگاه

شهناز: جانمي جان مريم و ژيلا و ريحانه هم خواهند آمد شام را بخوريم و چاي و ميوه را با ميهمانان.

حسن: زردآلو و انگورها خوش‌قدم بودند.

مادر: آمدند بلند شويد و به استقبال برويد.

شاه حسيني: عروس خانم دختر من ديوانه تو شده است او را به تو مي‌سپارم چند روزي پيشت بماند.

حسن: در صورتي كه آقا مسعود هم دخترش را بياورد و ماشين پيكان شما هم را در اختيارشان باشد.

شهناز: پس بفرماييد زندگي‌شان را در اختيار اين دختر نازنازي بگذارند.

مريم: شهناز خانم من و شما بهتر است آقايان را تنها بگذاريم به كارشان برسند.

حسن: مريم و ژيلا و بقيه بروند ولي شهناز بماند. دختر خانمها پيش مادر بنشينيد و بيست دقيقه حوصله كنيد.

مسعود: خوب بچه‌ها رفتند و بفرماييد دستور كار چيست

حسن: امكانات  آماده است. شبنامه‌ها از طريق اقدس خانم به مريم و به شما تحويل داده خواهد شد. از گروه ضربت پايگاه چه خبر؟

شاه حسيني: زدي ضربتي ضربتي نوش كن بعد از پانزده خرداد گروه ضربت درصدد ايجاد رعب و وحشت در بين آمريكاييان بودند. كه خدا نصيب كرد و انجام شد.

حسن: شهناز خانم كه معرف حضورتان است ايشان افتخار داده و مرا از تنهايي نجات و به كار رونق داده است. ايشان موقعيت خوبي در تبريز دارند كه بزودي در پايگاه تبريز به دوستان گروه ضربت كمك خواهد شد.

شاه حسيني: آفرين از اين بهتر نمي‌شود. حمل امكانات از همدان به تبريز آن هم بين دو پايگاه نظامي مشكلاتي زيادي خواهد داشت.

شهناز: مي‌توانيد جزئيات حمله به كمپ آمريكاييان را بيشتر تشريح فرماييد.

مسعود: بله توجه فرماييد يك و دو و سه ترق دود غليظ و آتش‌سوزي در جزيره ثبات آمريكا كشته و زخمي داده‌اند ولي فعلاً ساكتند. راضي شديد يا بيشتر توضيح دهيم.

شهناز: واقعاً دست مريزاد اين جرئت و شهامت

مسعود: اين‌ها يكصدم جرئي و شجاعت حسن آقا و شما نمي‌شود و ما را به شاگردي خود بپذيريد.

حسن: فعلاً پيش دبستاني را تعطيل كرده‌ايم امكان ثبت در كودكستان نيست منتظر بمانيد.

شهناز: بابا و آقا و حسن آقا دوستان از ما بزرگ‌ترند اين چه جوابي است. عرق شرم من ديگر خشك نمي‌شود.

حسن: يك امتياز منفي براي شهناز خانوم

مسعود: تازه‌وارد جمع شده تخفيف بدهيد بهتر است

حسن: باشد. حال بگوييد ببينم از كله گنده‌هايش از مستعمران آمريكا مي‌‌توانيد زهر چشم بگيريد.

مسعود: امكانات نداريم.

حسن: مسلسل چي خوب است.

شاه حسيني (با صورت سرخ شده و متعجب) اگر باشد بسيار عالي است.

حسن: كي مي‌خواهيد امانت تحويل بگيريد و بعد برگردانيد.

مسعود: بايد فكر و برنامه‌ريزي كنيم (و با مشت محكم به زمين مي‌كوبد) حسن آقا تو اصلاً مسلسل چي را مي‌شناسي مسلسل چي برخلاف نام‌اش يك كلت روسي است كه رگبار مي‌زند و كوچك شده كلاشينكوف است و((بلند شده دور اتاق راه مي‌رود)). در ايران تاكنون ديده نشده است. يك تير از آن در پايگاه شليك شود شرق و غرب كره زمين به جان هم مي‌افتند.

شاه حسيني: امتيازش همين است و گرنه يك كلت كمري است فقط ياسر عرفات از آن دارد و كسي تاكنون به داشتن آن اعتراف نكرده است.

حسن: حالا تو هم داري و خوبش  را هم داري.

مسعود: حسن جان، قربان اين ناز چشم و ابروي قشنگ تو بروم بگذار به يك بار بلكه هزار باد ترا ببوسم آيا خواب مي‌بينم يا بيدارم ولي نه بيدارم شهناز خانم سكوت شما هم نشانه تأييد است حرفي نزنيد.

شهناز: از شما بزرگان كه در صحنه مبارزه جان بر كف در ميدانيد شرمسارم چه بگويم بله حسن آقا راست مي‌گويد.

حسن: خيلي داغش نكنيد اين مانور است و پس وگرنه دوستان كارشناسان خبره نظامي مي‌انداز اين اسباب‌بازي فراوان ديده‌اند.

شاه حسيني: اين اسباب بازي بسيار شگفت‌انگيز و كارساز است تو ما را وارد فاز جديدي از مبارزه كردي كه اصلاً حواسمان پرت شد كه براي چه آمده‌ايم. مسعود تو چرا خوابي بابا مأموريت داريم عروس و داماد به پايگاه دعوت كنيم. كم مانده بود فراموش كنيم پرسنل پايگاه از شنود پيام‌هاي اجنبي در جريان ازدواج حيرت‌انگيز شما قرار گرفته مي‌خواهند جشني با حضور شما در پايگاه بگيرند و هدايايي عروسي به شما تقديم كنند.

شهناز: فكر نمي‌كنيد خطرناك باشد. چوب در لانه زنبور كردن نيست.

حسن: اتفاقاً چرا ولي اقدام جالبي است در يك قدمي دشمن به جشن و رقص خواهيم پرداخت بگذار عصباني شوند واز اين عصبانيت بميرند.

مسعود: شهناز خانم ديگر كافي دختر خانم‌ها را صدا بزن بيايند.

مادر حسن با دختران وارد مي‌شوند پنج نفر هر كدام يك سبد ميوه در دست دارند. در نيمه‌هاي شب به خنده و خوشحالي مشغول گفتگويند.

ريحانه: دعوت عروسي وداماد به پايگاه از سوي فرماندهي و همين اجانب را غافلگير خواهد كرد.

مريم: عجب حكايتي است در عرض دو ماه با يك راهپيمايي چه تحولاتي پيش آمده و ما چقدر با همت دوستان حركت رو به جلو داشته‌ايم.

ژيلا: تبارك الله احسن الخالقين. چي بوديم حالا چي شديم.

مژگان: در آسمان پر ستاره وطن امشب ستاره‌هاي فراواني طلوع خواهند كرد. گويي آسمان به زمين چسبيده است و تحمل بار سنگين اين همه ستاره را ندارد. خورشيد در پرده شب اخبار جديد دريافت كرده و فردا صبح به عروس و داماد در پايگاه هوايي چشمك خواهد زد و با نور پراكني خود جشن خيرمقدم به آن‌ها را گرم و قشنك و با عظمت خواهد كرد.

حسن: دعا كنيد اين ستارگان طلوعشان همزمان غروبشان نباشد. حداقل چندگاهي اين آسمان را پرفروغ نگهدارند هر چند فراواني آن‌ها در غروب هر ستاره‌اي فقط اشك ماه و خورشيد را در پي مي‌آورد و آسمان هم‌چنان از ستاره لبريز است.

مسعود: دوستان اين اشك چشمان شما و من و شاه‌حسيني را دل خون مي‌كند مادر حسن شما مانع آن‌ها شويد مانند بچه‌هاي مادر مرده مي‌گويند.

مادر: بچه‌ها ميوه بخوريد و فردا در جشن سنگين‌ترين برنامه با شماست. انرژي خود را ذخيره كنيد. جوانيد و در آينده نيازمند آن.

شهناز: مادر عزيزم راست مي‌گويد بچه ها گريه بس است. حسن آقا تو هم بس كن مهمان‌ها را نگران نكن.

حسن: پايگاه كي و چگونه؟

مسعود: در خدمت شما هستيم صبح با هم مي‌‌رويم. نمي‌گذاريم يك لحظه تنها بمانيد.

شهناز: كمپ سوخته را خواهيم ديد.

ريحانه: خودم آن را از پنجره آپارتمان به تو نشان خواهم داد.

حسن: فرمانده از ما چه مي‌خواهد و واقعاً چه شده است چطوري او را چرخانده‌ايد.

مسعود: سي خلبان شكاري از او درخواست كرده‌اند و نظاميان آمريكا در جريانند. و در جشن شركت خواهند كرد ولي باور شما و مشاهده شما مسلماً دگرگون خواهند شد. و اين از انفجار كمپ درد و سوزش بيشتر است.

شاه حسيني: خدا سبب‌ساز همه امور است دوستان با چهل نفر پياده‌روي 1500 كيلومتر خود چه زحمت‌ها كشيده‌اند و چه رنج‌ها كه نبرده‌اند و صبر و مقاومت آن‌ها را خداوند اين‌گونه پاسخ داده است. فاصبرو او صابروا و رابطوا لعلكم تفلحون

مژگان: ربنا اتنا سمعنا منادياً بنادي لايمان. ان آمنوا بريكم و آمنا. ربنا اغفر لنا خطايانا ربنا و لاتحمل علينا عسراً كما حملته علي الذين من قبلنا.

ربنا و لا تحمل علينا ما لاطاقته لنابه.

شهناز: تبارك الله خانم كوچولو روح ما را شاد و خرسند كرد. و بهتر است كه اين آيات هميشه و رو زبان شاد باشد.

حسن: دوستان با حضور در محفل ما صفا آورديد.

در كليه ما رونق اگر نيست صفا هست

هر جا كه صفا هست در آن نور خدا هست

 

خارجي ـ روز پايگاه

مسعود: جناب دژبان عروس و داماد تشريف آورده‌اند راه را باز كنيد.

دژبان: از جلو نظام ستون به احترام عروس و داماد سرود اي ايران.

نظاميان با لباس فرم و مردم در صفوف نماز سرود اي ايران را به گرمي مي‌خوانند و فضا را معطر كرده‌اند.

حسن: شهناز عزيزم مي‌بيني اين‌ها از خواست خدا و همت و اراده دوستان گروه ضربت است.

ريحانه: شهناز جان جلوتر برويم كمپ سوخته را مي‌بيني  آمريكاييان هم به استقبال آمده‌اند و دارند عكس مي‌گيريد.

مژگان: عروس و داماد محكم و استوار بايستيد.

فرمانده پاسگاه با فرمانده آمريكاييان مي‌خواهند به شما خوش‌آمد بگويند.

دژبان: گروهان احترام از جلو نظام.

افسر گروهان: با نهايت احترام مقدم شما را گرامي داشته و به شما خوش‌آمد مي‌گويم.

فرمانده همراه آمريكايي از گروهان سان ديده و با دسته گلي به روبروي عروس و داماد رسيده و به آن‌ها تعظيم مي‌كنند.

فرمانده: (آهسته مي‌گويد) شاه داماد پايگاه را زير پا گذاشتي محكم بايست و آمريكاييان همه بهت زده‌اند. عروس خانم خوش‌آمدي حجاب تو براي اجنبي‌ها غيرمنتظره بود. اگر مي‌تواني دوكلمه براي آن‌ها صحبت كن. مترجم ترجمه خواهد كرد.

شهناز: شما بفرماييد روي چشم و با اجازه حسن آقا پشت ميكروفن مي‌‌روم.

حضار گرامي و ميهمانان عزيز و خصوصاً مهمانان محترم كه غيرايراني به در خواست شما دوستان چند كلمه صحبت مي‌كنم.

حجاب يك زن مسلمان در اين منطقه تاج سر و افتخار اواست. اين بهترين و زيباترين مارك و نشان است و مي‌خواهم به شما مژده دهم كه اگر در اين مسيروارد شويد خداوند با پنج هزار فرشته علامت دار و نشان‌دار به شما كمك كرده و منتظر و نماي شما را زيبا و قشنگ خواهند نمود. از اينكه اجازه صحبت فرموديد بسيار ممنون و متشكريم و اميدواريم پايگاه شما را در منزل خودم مهمان ببينم و پذيرايي كنم.

با ترجمه اين كلمات آمريكاييان محكم براي او دست زده و هورا مي‌كشند و هديه نثار قدم عروس و داماد مي‌نمايند.

فرمانده: با تشكر از عروس خانم به خاطر بيانات زيبا و پرجاذبه از مهمانان تقاضا دارم براي پذيرايي به پايگاه بيايند و من و عروس و داماد پياده اين مسير را خواهيم آمد.

ريحانه: شهناز جان به بين فرمانده خود شما را مي‌خواهد از كنار كمپ سوخته عبور دهد

مژگان: همه ما در كنار عروس و داماد پياده مسير را طي مي‌كنيم.

فرمانده: دختر خانم‌ها انشاء‌الله عروسي خودتان مي‌بينيم از اين دو جوانان استقبال خوبي كرده‌ايد. جشن مراسمي در پايگاه بي‌سابقه است ببنيد چشم آبي‌ها هم ظاهراً خوشحالند و كنار ما دارند قدم مي‌كنند.

مريم: شهناز خانم گل و گلاب بزار ببوسمت تو به ما حمايت دوباره دادي. اولين بار است كه با حجاب اين همه خانم اينجا گرد آمده‌اند.

ژيلا: حجاب شهناز قهرمان پايگاه را به تصرف ما در آورد. بعد اين مبارزه داغ و درخشش هم خواهد داشت خدا خود مقاومت عنايت كند.

حسن: با آمدن به اين پايگاه فضاي تخت سليمان به اين جا منتقل شد هم اكنون تصوير ما را همه پايگاه‌هاي نيروي هوايي و ماهواره زميني اسدآباد دريافت كرده‌اند امروز را تعطيل‌اند و سرگرم تماشا و هزاران جوان روستايي آماده رقص سنتي و محلي به سبك تخت سليمانند.

مژگان: قدم‌هايتان و آهسته برداريد كه جوانان برسند ساز و دهلشان شنيده مي‌شود.

فرمانده: جوانان آمدند به باشگاه نمي‌رويم بمانيد رقص ‌آن‌ها ببنيد. در ده ستون منظم دست در گردن هم به دور خواهند چرخيد و سرود باداباد مبارك. باد است و ساز و دهلشان هم صدايش در منطقه پيچيده است.

گل

زنان

اسدالـه: بابا محله سبيل‌ها خانه كي

حسن: خانه درويش اصلي سعيده از كنار تپه مصلي به جلو برو خانه لب جاده است.

شهناز: براي من هم توضيح دهيد با صبر كنم تا به تدريج روشن شود بهتر.

حسن: سعيده دست شما درد نكند خسته نباشيد بيا كنا كه بايد پياده شويم بخشي از گاو ذبح شده شام اينجا بوده ولي چاي نخورده‌اند منتظرند چاي را از دست عروس خانم بنوشند.

من از روز ازل ديوانه بودم

ديوانه روي تو ببريم پايين

گلاب: حسن آقا به موقع رسيدي عروس خانم شما جلوتر بفرماييد مجلس زنانه چهار تا مرد هم به خاطر حسن آقا نشسته‌اند.

 

داخلي ـ اتاق نشيمن ـ شب

اسدالـه: چاي مي‌خوريد يا دستور جلسه را بخوانم

جمعيت: چاي چاي چاي

حسن: حالا نمي‌شود من به جاي عروس سيني چاي را دور بگردانم.

اقدس: حسن آقا شما به حرمت عروس خانم اينجا نشسته‌ايد پس لطفاً آرامش خودتان حفظ كنيد.

حسن: اقدس خانم آقا مجيد كجاست؟

مجيد: حسن آقا مثل اينكه پاك به هم ريخته‌اي بغل دستت نشسته‌ توي اين نور روشنايي را نمي‌بيني؟

اسدالـه: مجيد حسن را به حال خودش بگذاريد يك آمپول مسكن قوي به او زده‌ام نمي‌خوابد ولي زياد هم سرحال نيست.

شهناز: به سر حسن جان يار و همراه من چه آمده است؟

اسدالـه: جسم او در اينجاست و روحش  نه.زياد سربه‌سرش نگذاريد.

اعظم: آقا اسدالـه عروس خانم تمام است لطفاً اجازه بدهيم نيلوفر دستور جلسه را بخواند.

اقدس: عروس خانم نامش شهناز است و من الا از زبان حسن آقا شنيدم بيا در كنارم بنشين روزگار شهر ما را شاهد باش.

نيلوفر: دستور جلسه اول شهريور ماه 1347

1ـ خوش آمد گويي به حسن آقا و شهناز خانم عروس و داماد

2ـ گزيده اخبار و مسائل

3ـ بررسي مسائل مالي و رفع نگراني آينده

4ـ صحبت‌هاي نماينده پايگاه هوايي و زميني

5ـ ضرورت مبارزه و ادامه حيات طبيبه

اعظم: با اجازه حضار و دوستان بدين وسيله هداياي جمع به عروس خانم تقديم و به عروس و داماد خوشبو و نوجوان و گل‌گلاب شهر خيرمقدم و خوشامد مي‌گويم.

جمعيت: اللهم صلي

و ضمنا رياست و اداره آن را به شهناز سپرده و از ايشان تقاضا مي‌كنم كه جلسه را اداره فرماييد.

شهناز: با عرض سلام

جمعيت: عليك سلام

شهناز: و عرض ارادت و تشكر از اينكه برادر را جمع خود پذيرفتنداستدعادارم ضمن اينكه يك نوشيدني از گل گاوزبان براي حسن آقا سفارش داده شود بند 2 دستور اجرا شود.

جمعيت: اللهم صلي

اسدالـه: شهناز خانم گل گاوزبان بهتر از اين‌هاست.

شهناز: من وضع حسن را مي‌شناسم با گل گاو زبان حال مي‌آيد و سخنوري‌اش چند برابر مي‌‌شود.

حسن: خوب منم آماده‌ام چه شده چه گفتيد و دستور چه خبر؟

شهناز: حسن آقا منتظر باش نوبت تو هم مي‌رسد.

ريحانه: با كسب اجازه از عروس خانم كه با حضور خود شهر ما را معطر به بوي گل محمدي وگل ياس آن هم در جلسه تابستان نموده‌اند و همين‌طور آرزوي سلامتي براي برادر عزيز و دوست داشتني‌ام حسن آقا اخبار به طور خلاصه به عرض مي‌رسانم.

1ـ قرار جلسه كلاغ‌دان قطعي شده و قبل از پانزده شهريور انجام خواهند شد و مهماناني از مشهد ـ گرگان ـ ارديبل ـ تبريز ـ رضاييه ـ اهواز ـ اصفهان ـ شيراز و سنندج خواهيم داشت.

حسن: اين جلسه امسال برگزار نمي‌شود بنابراين كسي اگر دعوت كرده‌ايد مهمان است ولي قول جلسه را ندهيد.

ريحانه: حسن آقا ممنون

2ـ سازمان مجاهدين و چريك‌هاي فدايي در دبيرستان‌هاي دخترانه فعال شده و درحال عضوگيري اند.

واين عضوگيري سئوالات زيادي را موجب شده است.

3ـ سازمان جوانان حزب توده در همدان به فعاليت افزوده و يك راديو به نام راديو سروش اخبار آنان را منعكس مي‌كند.

4ـ يك خانم همداني يكه در لبنان در حال آموزش نظامي است مي‌تواند پايگاه خوبي براي داوطلبين باشد.

5ـ فعاليت فرقه‌اي در همدان اخيراً رشد يافته و به نظر مي‌رسد دستي در اين كار باشد. زيرا جملگي در امر تخليه مبارزه توافق نظر دارند و غير از اين فرقه. گروهي ديگري كه به حزب سايه شهرت يافته و از موضع مذهبي مبارزهرا حرام مي‌‌شمارد و آن را حرام اعلام مي‌كند.كه جاي تأمل دارد خصوصاً در اين ايام.

واسلام علي من اتبع المهدي

شهناز: با تشكر از ريحانه جان عزيز و محترم بند 3 صورت جلسه را به بحث مي‌گذاريم.

محبوبه: من و معصومه در امور مالي تخصص داريم و اين بند را توضيح مي‌گذاريم.

موارد هزينه‌هاي و ضرورت ادامه آن و در بعضي از هزينه‌ها سوي جمع ما را بر آن داشت كه هزينه‌ها را متوقف و با تصويب جلسه مسائل گسترش و ادامه يابد.

معصومه: پشنهاد اين است هزينه‌ها فقط در امور مبارزه باشد جلسه با اين را در يا تصويب نمايد.

شهناز: پس تمام حضار توجه با ذكر يك صلوات نظر خود اعلام فرماييد.

جمعيت: اللهم صلي..

شهناز: پيشنهاد معصومه تصويب امور مالي فقط در راه مبارزه هزينه خواهد شد. و با تشكر از محبوبه و معصومه بند 4 را به بحث مي‌گذاريم.

مريم: من دختر يكي از همافران نيروي هوايي مستقر در پايگاه هوايي شاهرخي همدان هستم. پايگاه عملاً در تصرف آمريكاييان است پايگاه فقط براي جنگ با عراق طراحي شده است اخيراً كمپ آمريكاييان توسط گروهي منفجر شده است و اين بسيار ستودني است ما در پايگاه جلسه زنانه قرائت قرآن تأسيس كرده‌ايم امكان چاپ اعلاميه نداريم.

شهناز: موارد اين‌گونه به چه كسي بايد سفارش دهند.

اقدس: مريم خانم براي چاپ اعلاميه شما به هر مقدار بخواهيد هستم حتي چاپ شبنامه

مريم: منظور هم بيشتر شبنامه است اگر كمك كنيد بسيار ممنونم

شهناز: مريم خانم اگر امكان تايپ داشته باشيد كار بهتر و باسرعتي بيشتر انجام مي‌شود يعني مطالب اگر روي استشيل تايپ شود يك ذره بعد از تحويل در پايگاه مي‌توانيد يك روزه شبنامه را دريافت كنيد و اگر وسيله رفت و آمد باشد كه سريعتر انجام مي‌شود.

مريم: مثل اينكه خواب مي‌بينم عروس خانم يك دسته گل محمدي و گل ياس واقعي هستيد. پس دست به كار شويم هر چه لازم شد روي استبل تايپ در شهر به اقدس خانم تحويل دهيم.

شهناز: بله درست است خوب نفر بعدي بايد صحبت كند.

مريم: چون وقت نيست ايشان هم صرف نظر كردن

شهناز: پس بند لطيف و قشنگ پنج به بحث مي‌گذاريم و تقاضا دارم كه همه مساعدت نمايند.

حسن: بهتر نوع مبارزه همان است كه حضرت زينب در كربلا و ادامه مبارزه از خود بروز داد.

قدم گذاشتن در راه مبارزه يعني بيرون از لجن و منجلاب لجنزار كه نيلوفر ماننده به قصد رؤيت خورشيد حيات بخش به درخت صنوبر راست قامت مي‌پيچد و بالا مي‌رود تا گل‌هاي رنگارنگ خودش را در نور بگستراند مبارزه و زندگي در مبارزه خود حيات طبيه است.

والسلام علي من التبع المهدي

جمعيت: اللهم صلي..

ريحانه: آنچه برادرم حسن آقا گفت تمام و كمال بود و من دوست دارم از تجربيات راهپيمايي با شكوه شيراز تا تخت سليمان در حد درك فهم و عقل ما هم صحبتي بفرماييد با گوش جان مي‌شنويم.

شهناز: اگر جمع در اين ساعت شب و صاحبخانه وهمسايگان محترم اجازه دهند و صبر تحمل بفرماييد با اجازه حسن آقا من قدري توضيح مي‌دهم.

از پانزدهم تير ماه سال جاري چهل نفر دختر و پسر با انگيزه اعدام هفت مبارز دانشگاه شيراز براي مات و متحير كردن دشمن اجنبي از شيراز آغاز در مسير با حوادث تكاندهنده و غيرقابل باور كه اگر زخم بازوي حسن ‌آقا را ببنيد كه خود حادثه كوچكي بود. در چند مرحله قصد كشتن ما را داشتند كه اهالي روستاها به موقع به دادما  رسيدند و اشرار در تمام درگيري‌ها شرمنده و ما سرافراز.

در پايان راهپيمايي آنچه زخم‌هاي ما را التيام بخشيد اخبار تشكيل هسته مبارزه و مقاومت در طول مسير در تمام روستاها كه تقاضاي تأمين وسايل از شيراز و اصفهان و بروجرد و اليگودرز و شهرهاي ديگر كرده‌اند. دشمن اجنبي خودش را باخته بود و ديوانه وار تلاش مي‌كرد كه مانع اين راهپيمايي شود. ما در آغاز چهل نفر بود و در پايان به 61 نفر رسيده بوديم و اين خود پيروزتر بزرگي در راه مبارزه و غيرت و همت و شجاعت و شهمات بود.

جمعيت: اللهم صلي علي

اقدس: ضمن تشكر قلبي از شهناز خانم كه ما را با بيانات خود به مبارزه اميدوار كرد و از جمع حاضر تقاضاي بسيار كوچك دارم عروس خانم با قبول زندگي در روستايي كه غيرقابل مقايسه با زندگي در شهر تبريز است منتي بزرگ بر ما نهاده‌‌اند پس ضروروتي كه او را در صحنه مبارزه و جهاداكبر تنها نماند دوستان ياعلي مدد

 

خارجي ـ همدان ـ شب

سعيده: حسن آقا نصف جلسه را خواب بود الان هم خواب است. برويم خانه ما بهتر است كه حسن آقا تحت كنترل دكتر باشد.

شهناز: آقا اسدالـه به نظر شما لازم است

اسدالـه: بله امشب لازم است هر چند به شما سخت خواهد گذشت.

 

 

داخلي ـ منزل اسدالـه ـ اتاق خواب

شهناز: حسن آقا جان عزيزم بيداري يا خواب

حسن: بيدارم نگران نباش يكذره شل و ولم.

شهناز: آب را بخور تا خنك شوي و مرا تنها نگذاري.

حسن: آخ چه آب خوشمزه‌اي مثل اينكه كاملاً بيدارم قول بده تو هم نخوابي.

شهناز: من نفهميدم تو را چه شده جلسه اول هيچ و جلسه دوم خواب خودت خبر داري يا نه اگر خبر نداري خوش به حالت كه بر من چه گذشت

حسن: عزيزم اين دو جلسه را چگونه ديدي ارزش شركت كردن را داشتند.

شهناز: من كه بسيار استفاده كردم هر دو جلسه در نوع خود بي‌نظير بود و براي من غنيمت و اين را هم از تو دارم ولي اين همه تعريف و تمجيد از شما آن‌ها و متأسفانه تو در خواب برايم عجيب بود. تو چه مي‌گويي به آن‌ها توهين نشد.

حسن: نه همه آن‌ها از بودن تو در آنجا خوشحال بودند و تو انصافاً خارق‌العاده ظاهر شدي و هيچكس در فكر من نبود.

شهناز: و من همش در فكر سلامت روح و روان تو بودم.

حسن: ديگر تمام شد من سرحال و آماده در خدمت شما هستم

كاشكي اخبار جلسه دوم را براي تو يادداشت مي‌كردم و اخبار پايگاه هوايي بسيار جالب بود.

حسن: انفجار كمپ آمريكايي‌ها را گفتند.

شهناز: تو خواب بودي اين يكي را شنيدي

حسن: نه آن‌هها دوستان ما هستند موادمنفجره را از ما گرفته‌اند.

شهناز: پس تو هنوز دوستان ديگري هم داري كه من نمي‌شناسم كه البته همه به موقع خواهم شناخت.

حسن: امروز عجب روزي بود بي‌خبر يك دفعه گير اين آقايان وخانم‌ها افتاديم چي از ما مي‌خواستيد

شهناز: با ما دست مريزاد كلي هديه و كمك مالي به ما كردند و به من روحيه ادامه مبارزه و كلي اخبار و نشينده را به زبان آوردند حالا تو مي‌گويي از ما چه مي‌خواستيد.

گل گاوزبان هم خوردي سه ساعت هم كاملا خوابيدي ولي آن‌ها در همان حال از تو تعريف و تمجيد مي‌كردن و در ابتداي ورود دوستان خودت نمي‌شناختي. نمي‌گويي بر سر تو چه آمده بود. دكتر چيزهاي مي‌گفت من كه باور نمي‌‌كردم.

حسن: شهناز عزيزم بالاخره تمام شد و آبروريزي نشد من يكي دوبار حرف زدم. جلسه كلاغ‌لان را كنسل كردم .

شهناز: اين كلاغ لان كعبه آماده مبارزان همدان است و چه اسم باسمايي دارد ونپرسيم بهتر است كه بابا چه خبر آقا چه خبر از كلاغ‌لان يك ذره هم به من بگو.

 

 

خارجي ـ همدان ـ روز

حسن: شهناز خانم خوب راه مي‌روم و سالم برويم سري به ياي كه تاكنون نديده‌اي بزنيم و همه راه پياده برويم كه خواب آلوده نباشيم تا نيم ساعت برويم مي‌‌رسيم كه در منزل منتظر ماست.

 

داخلي ـ منزل ـ روز

مهدي: پس شهناز خانم عروس قهرمان شهر تو هستي كه حسن آقا را از ما جدا كرده‌اي

شهناز: الان حسن آقا در مقابل شما نشسته و هيچ قل و زنجيري هم بردستانش نيست.

مهدي: بفرماييد اين زردآلو از باغ خودمان است يك جعبه براي روستا جدا گذاشته‌ام مادر مهربان حسن برگردن ما بسيار حق دارد.

شهناز: واقعاً اين مادر براي من تمام دنياست

حسن: مهدي ما بايد برويم از پذيرايي نهارت من و شهناز در  براي او جاذبه دارد شايد دوست دارد. بماند ولي بايد برويم براي مبارزه و زندگي

 

 

 

 

فيلم نامه

 

سرزمين گل سرخ

بخش سوم

 

كاروان و جاده خا كي

 

 

 

 

 

 

 

برگ

دوستان

شهناز: خب خاله جان من اولين بار است شما را مي‌بينيم واقعاً خوشحالم.

خاله: اين حسن آقا را در اين منزل روي دوستان خودم بزرگ و بسيار بيشتر از يك خاله برايش مادر بوده‌ام و تو هم عروس خودم هستي و به اندازه دو پسرم دوستت خواهم داشت.

حسن: ظاهراً صداي در است ببنيم كيست. عجب سعيده خانم است با ماشين جلوي در ايستاده است. شهناز جان زحمت آوردن سعيده به داخل به عهده شما.

 شهناز: اي به چشم همين الان و با عجله با دمپايي به بيرون و چند لحظه بعد: بفرماييد اين هم مهمان عزيزتان نهار هم نخورده است. سعيده بنشين آبگوشت خوشمزه‌اي است.

سعيده: با اجازه مادر و خاله و حسن آقا من سهم حسن آقا را مي‌خورم شهناز جان سهم تو خصوصي و مال توست. عروس خانم خودت را تقويت كن. لازم است.

حسن: توصيه‌هاي مادر بس نبود اين خانم تحصيلكرده و مبارز هم

مادر حسن: اين رسم و قاعده‌اي است شناخته شد و دقيق تمام خانم‌ها اين مقررات را فراموش نمي‌كنند و شما مردها زياد جوش نزنيد اين امور خصوصي است.

خاله: شهناز جان و حسن آقا بايد بدانند كه ديگر ازدواج كرده‌اند و دست از دوران نوجواني بردارند و به جمع بزرگترها وارد شوند.

حسن: سعيده خانم چه عجب ياد ما كردي كاري براي انجام دادن هست در خدمتيم.

شهناز: در كمد كار در حال انجام است و باقي‌اش خودش بگويد:

سعيد: آمده‌ام شما را براي مشورت در امر مهمي كه امشب در جلسه‌ي كه در منزل هست ببرم. از مادر هم براي تنها ماندنشان عذر مي‌خواهم مادر عروس و داماد جوان و خوشبو هنوز كامل نديده‌ايم از آن‌ها سير نشده‌ايم.

شهناز: اتفاقاً ما قصد آمدن را داشتيم و البته نه پيش شما بلكه پيش بقيه دوستان حسن آقا.

سعيده: از قضا همان‌ها مرا مجبور كرده‌اند كه الان در اينجا باشم. پس آماده شويد. راه بيفتيم.

 

خارجي ـ راه ـ همدان

حسن: سعيده خانم اين دوستان ما را مگر شما مي‌شناسيد.

سعيده: دو گروهند و هر گروه يك رابطه دارد. ما رابطين را فقط مي‌شناسيم و در جلسه امشب همه دوستان شما و دوستان جمع ما به بهانه دعوت عروس و داماد جوان در محله خضر در منزل آقايي كه من نمي‌شناسم جمع هستند ما هم آنجا مي‌رويم.

حسن: عجب دوستي كه نه مي‌آيد و نه راهپيمايي بين شهري را قبول دارد و نه بخش شبنامه و نه جلسه گروهي را در منزلش امشب بيش از صد و پنجاه مبارز شهر را به منزل خود دعوت كرده است. اگر ساواك به فهمد و حمله كند چه بايد بكنيم. اين تعداد دستگير شوند براي مدتي مبارزه در غرب كشور و دچار مشكلاتي پيچيده خواهد شد.

سعيده: فرموده‌اند كوچه را چراغاني مي‌كنند و رسماً به مردم مجله اعلام كرده‌ام جلسه مهماني عروس و دامادي بسيار عزيز است. و در داخل منزل جلسه خصوصي اگر مهماني هم سرزده بيايد پيش‌بيني شده است.

شهناز: از قرار معلوم طوفان ازدواج پارتيزاني ما عقل آنان را در سر بدر برده است. خداوند رحم كند به خير خواهد گذشت ولي از يك جهت براي من هيجان‌آور است يك هفته از آمدنم به همدان نگذشته با اين هم مبارز آشنا مي‌شوم. ايكاش خانم‌ها هم بودند.

سعيد: خانم‌ها در جلسه بعدي در محله درويش‌آباد در منزل كه بازم من او را نمي‌شناسم جمع شده و آخر شب است

حسن: عجب دوستي كه مبارزه را به درس ومشق و دانشگاه ترجيح داده و چند سال است كه تقيه پيشه كرده است كه امشب بيش از 175 خانم مبارز را در منزل خود مهمان كرده است كه لابد به خاطر عروس و داماد نوجوان

شهناز: حسن آقا اين آمار دقيق را از كجا آورده‌اي در بيست و چهار ساعت گذشته هم كه كسي بديدن ما نيامده كه خبري بياورد سعيده خانم هم كه اسم محله را فقط گفته است. توضيح مفصلي قبل از جلسه لازم است.

سعيده: من مي‌گويم حسن آقا اصلاح كند. افرادي كه امشب شما شهناز خانم زيارت خواهي كرد اكثرا اولين بار است كه يكجا جمع دور هم جمع شده‌اند. همه آن‌ها هفته‌اي يك جزوه آموزش دريافت كرده‌اند.

زحمت چاييش را حسن آقا كشيده است نحوه پخش شبنامه‌ها در بين آقايان و خانم‌ها با مديريت حسن آقا و يك دوست همراهش و دوچرخه خود او انجام داده است و اين كار چند ساله اوست همه بايد مديون او باشند كه امشب با هم آشنا مي‌‌شوند.

شهناز: پس اين شهر و يك كمد. ياللعجب شگفت‌آور است من وجود دوچرخه را الان درك مي‌كنم

حسن: شهناز جان عزيزم و قربان آن صداقت و روشن بيني و خوش بيني تو بروم، مسئله به اين سادگي كه سركار خانم سعيده فرمودند نيست.

شهناز: سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما مي‌كرد

آن‌چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

نه حسن آقاي جان دل و نازنين و همسر و همراه خودم به همين سادگي تو  همه كار را انجام داده‌اي در راهپيمايي با شكوهي كه محمود مدير بود كه بود ولي همه مي‌ديدند كه محمود قبل از تصميم با تو و نصرالـه مشورت مي‌كرد آري به سن و سال و ميزان تحصيلات و هيكل و قواره تو نمي‌آيد و بوده است و شده است. امشب ما را در جريان مسائل قرار دادي ممنون مابقي بعد از جلسه امشب

سعيده: خب شهناز ديگر سئوالي نيست داريم مي‌‌رسيم احتمالاً گاوي را در جلوي پاي شما ذبح خواهند كرد شوكه نشويد

حسن: آماده‌ايم از اين آدميزاد چه قصه‌ها و حكايت‌ها شنيده‌ايم شهناز جان اين آقاي هادي دو خواهر مبارز و بسيار  عزيزدارد. آن‌ها در جلسه بعدي زيارت خواهي كرد. در اين جلسه دوستان راهپيمايي نيستند. پس كسي غير از سعيده خانم و آقا اسدالـه شما را نمي‌شناسند كه سعيده زحمت معرفي شما را عهده دار است و حالا رسيديم درب سوم است كنار بزنيد پياده مي‌شويم.

هادي: اسفند دود كنيد و گاو ار بياوريد عروس و داماد تشريف‌فرمان شده‌اند

شهناز: اين هيكل كوچولوي با قد يك متر و عرض نيم متري را مي‌خواهيد به كوه و راهپيمايي ببريد الحق كه او را نشناخته‌ايد.

هادي: عروس خانم به اين حسن آقا من خيلي مديونم چندسالي شام و نهار در منزلشان بوده‌ام او اولين بار است كه مي‌ايد و قدم شما انصافاً مبارك است.

شهناز: آقا هادي خبر ازدواج ما را كه شنيده‌اي ديگر لازم نبود شما به زحمت بيفتيد.

هادي: اين كارها براي كوري چشم شيطان است و باقي كار با شماست  گاوي با وزن 700 كيلوگرم ذبح مي‌كنند و بيشتر آن را بين اهالي محل تقسيم كرده و مابقي را براي شام شب اختصاص مي‌دهند هنوز مهمانان نيامده‌اند ولي اسداللـه آنجاست.

اسداللـه: به سلامتي رسيديد امشب شهر همدن نفسي به راحتي خواهيدكشيد و ساواك و شهرباني بيكار خواهند شد. چون همه  مبارزان دور عروس و داماد حلقه خواهند زد و پروانه وار دورشان خواهند چرخيد.

شهناز: آقا هادي سلام اول با عجله و باغيريتي به زبان آوردم ولي اين سلام دوم سلام مبارزه و سلام همراهي در مقاومت و جهاد است آن را از من حقير ببپذير.

هادي: آن طوفان و موجي كه از ازدواج شما منطقه و ايران را در برگرفت پيام‌آور قدرت و مقاومت و استحكام مبارزه بود و سال‌ها بايد دشمن بكوشد تا بخشي از آن را خنثي كند كه مسلماً ناتوان شرمنده خواهد شد و اكنون كه در كنار شما ايستاده‌ام از همه عمر زندگي‌ام خوشحال‌تر و بانشاط ترم كه وصف آن با زبان الكن من محكم نيست.

حسن: تعارف و تعريف و تمجيد و بس است داخل برويم كه

شهناز: چاي الان مي‌چسبد

 

داخلي ـ اتاق نشيمن

اسدالـه سعيده هادي حسن و شهناز نشسته و با حرف چاي مشغول صحبت و مذاكره‌اند.

هادي: خسته نباشيد از هزار و پانصد كيلومتر راهپيمايي دشمن شكن چه كرديد چه شد. من مثل هميشه جا ماندم.

اسدالـه:تو جا ماندي مرا هم نبردند و نمي‌دانم كه از ما نزديكتر در همدان چه كسي بود كه حسن آقا با آن‌ها رفت.

در همدان چه كسي بود كه حسن آقا با آن ها رفت.

شهناز: آن‌ها كه از همدان در كاروان حضور داشتند آقاياني با استعداد و هنرمند و مقاوم و محكم و شجاع و دلير و حسن جان بازويت را نشان بده.

هادي: عجب اين چه زخمي است؟ كجا و چگونه؟

اسداللـه: چرا زودتر اين را به من نشان نداديد؟

شهناز: اين يك بخش كوچك از حوادث و مشكلات كاروان بود. هم آقا هادي  و اسداله راهپيمايي ديگري نزديك است شما همراهي كنيد و چند خانم از همدان شركت كنند خوب است.

سعيده: اين يكي را از ما نخواهيد؟

شهناز: مسير زنجان رشت مسيري جنگلي و بدون حادثه‌ي است هفت روز بيشتر طول نمي‌كشد.

اسدالـه: نه خير شهناز خانم حريف نخواهي شد. خانم نمي‌آيد

حسن: اتفاقاً تا اين لحظه بيشتر از بيست نفر خانم از همدان اعلام آمادگي براي زنجان تا رشت كرده‌اند. شهناز عزيزم نگران نباش ياران جديد با كاروان محمل را بسته‌اند.

هادي: پس ما دوباره جا مانده‌ا يم.

حسن: نمي‌گويم در بين اين خانم‌ها چه كساني از حضورشان ما را شرمنده خود كرده‌اند ولي بسيار انسان و استوار و جان بر كف آماده حركتند صلاح مي‌دانيد. نه خير شما را هم صلاح نمي‌دانيم.

شهناز: چگونه است مي‌شود بيشتر توضيح دهيد.

حسن: در راهپيمايي اخير شما را از تبريز استثاً و خارج از شرايط تشريف آوريد ولي بقيه خانم‌ها تحت شرايط و ضوابط خاص عين آقايان انتخاب شده بودند و هر كدام رتبه و امتياز  خاص خود داشتند.

شهناز: مثلاً آسيه خانم

حسن: بله ايشان بايد مدتي از تهران دور بوده و د رجمع كاوران به آرامشي براي ادامه مبارزه نياز داشتند. در همدان همه خانم‌ها و آقايان در هسته‌هاي دو الي چهار نفره در شيراط زماني و مكاني خود به مبارزه مشغولند. اين مسير تشكيلاتي مبارزه نبايد معطل بماند.

سعيده: من روزي بيشتر از پنجاه كيلومتر رانندگي مي‌كنم تا اموربه درستي پيش رود و اسدالـه روزي بيشتر از ده تلفن با كلمات رمز را بايد از استان‌هاي مختلف يادداشت كرده و پشت نمايد.

هادي: من هم روزي سه وعده غذايي چرب و چيله بخورم و بخوابم بفرماييد چايتان را بخوريد. عروس خان چاي سفارش است خانواده من نيستند همسايه زحمت كشيده است و بي‌منت است.

حسن: يك ساعتي مرخصي به من و شهناز بدهيد در اتاق استراحت كنم

هادي: البته بفرماييد.

حسن: عزيزم شهناز خواستم خلوت كنيم كه اگر سئوالي هست راحت بپرسي؟

شهناز: درست است آيا احسان و بقيه دوستان بين اين جماعت نخواهند بود وچرا؟

حسن: احسان و تا حدودي بقيه دوستان كاروان در مسير مبارزه در مسير تكامل خود پيشرفت خوبي كرده‌اند كه اين ها در ابتداي راهند. آن‌ها از پيش ‌گامان مبارزه‌اند و هميشه آماده رزمند.

شهناز: از خانم‌ها كساني به اين مرحله رسيده‌اند؟

حسن: دو خواهر هادي و دو خواهر مجيد كه شما نمي‌شناسيد در آستانه وارد شدن به اين مرحله‌اند. توضيح شبنامه در دبيرستان‌هاي دخترانه و مجالس زنانه را يك ساعت به نحواحسن انجام داده‌اند كه حتي سعيده خانم هم آن‌ها را نشاخته است در صورتي كه هميشه با هم‌اند.

شهناز: مي‌شود آشنا شويم.

حسن: امشب يآن‌ها مي‌بيني ولي بعد از امشب نه. نه تنها تو حتي برادرانشان هادي و مجيد هم در اين عرصه وارد نخواهند شد.

شهناز: من در مقابل فداكاري و  ايثار آن‌ها احساس حقارت مي‌كنم و مي‌دانم خواهي گفت: تحمل اين احساس از جهاد اكبر است.

حسن: ديگر سئوالي هست اميدوارم براي جلسه امشب توجيه شده باشي؟

شهناز: در كنار تو احساس آرامش و سربلندي و افتخار نصيبم شده‌ام اميدوارم حواست باش كه من عقب نمانم.

حسن: تو از تمام جماعت امشب زودتر به رشدو كمال رسيده‌اي كه باني آن  خانم حسيني بوده است او تو را از يك دختر خانم جلسه‌اي آرام و ساكت و زندگي بي‌دغدغه‌ ولي جنب و جوش به وسط ميدان مبارزه‌اي داغ و پرجوش و خروش از طريقي فرستادن تو به راهپيمايي و مشاركت در كاوران پرتا ب كرده است و تو خود را تطبيق داده‌اي و اين نشانه‌ رشد و كمال است.

شهناز: اين پرتاب با نشانه‌گيري دقيق و بسيار حساب‌شده و هيجان آور بوده است مسلماً خانم حسيني فشار زيادي را تحمل كرده است و احتمالاً تا روز ملاقات مادر روستا در اضطراب و هيجان به سر برده است.

حسن: برويم كه نماز جماعت برقرار است عقب نمانيم

شهناز: خودمان به صف اول نماز پرتاب كنيم ياالله برو.

نماز به امامت اسدالـه برگزار شده و توسط او به جمع خوش آمد گفته و هادي همه به صرف شام دعوت مي‌نمايد.

شهناز و سعيده در دو طرف حسن نشسته‌اند و جاي اسدالـه هم براي نشستن خالي است و او به پذيرايي مهمانان مشغول است.

هادي: دوستان غذا به اندازه كافي موجود است تعارف نكنيد قدر چنين شبي را بدانيد.

جمع به اندازه كافي بود و خدا زيارتي به شما بدهد.

اسدالـه: آقا هادي كمك كن سفره را جمع كنيم. از بين جمعيت دوستي به نام علي شروع به صحبت مي‌كند.

علي: ضمن عرض خيرمقدم به عروس خانم كه از شهر مبارزان بزرگ تا تاريخي پر از حوادث و جنب و جوش انقلابي و شهر ما را مزين فرموده‌اند و باعث و باني اين جلسه ايشانند و از اين جهت پيشنهاد مي‌كنم كه مدير جلسه هم ايشان باشند.

جمع: صحيح است.

اسداللـه با قرائت آيات سوره تكوير جلسه را آغاز مي‌كند. و دستور جلسه را مي‌خواند

1ـ گزارش اخبار گذشته و مسائل شهر

2ـ قرار جلسه كلاغ لان و تهيه دستور آن

3ـ بررسي طرح ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا

4ـ بحث در مورد اخلاق مبارزه و روش‌هاي مبارزه

و از شهناز مي‌خواهد بقيه جلسه را اداره كند.

شهناز: با تشكر از همه دوستان با وجودي كه اصلاً نمي‌دانم و هيچ اطلاع هم ندارم خاك زير پاي شما برادران مبارز سرمه چشمان من است. من مي‌پذيرم لطف فرموديد اخبار و مسائل شهر را مسئول مربوط بيان فرمايند.

جمال: از عنايت عروس خانم كه حكم استادي همه ما را دارد ممنونم كه اجازه فرمودند اخبار و مسائل شهر به اطلاع برسانم.

1ـ شايعه پخش شده در كشور از حمله يك گروه مسلح مسلمان به يك بانك در همدان و سرقت پولي و اموالي در روز روشن و در انتظار عمومي يك حركت كودكانه و ناشايست از مبارزان كمونيست و بي‌نام و نشان شهر بوده است كه من اسامي اين اشخاص به اصلاع مي‌رسانم

حسن: اعلام اسامي ضرورتي ندارد

شهناز: درست است مشكل عمليات را توضيح دهيد.

جمال عمليات را اكثر دوستان با كمي فاصله ديده و شنيدهاند و خدمت شما و حسن آقا به صورت كتبي ارائه خواهم كرد.

2ـ ظاهراً با بررسي انجام شده در سطح شهر جلسه صبح‌هاي جمعه در مسجد  مورد هجوم ساواك قرار گرفته و تعدادي از آقايان دستيگر شده‌اند كه لازم به توضيح است كه اين دستگير شده‌گان تحمل شكنجه را نخواهند داشت.

بنابراين دوستاني كه به اين امر مربوط مي‌شوند بايد آماده يورش ساواك به منازلشان باشند.

جمع: الهم صلي علي محمد و آل محمد

جمال: 3ـ بنابر تحقيق و اخبار رسيد اكثر اعضاي كتابخانه خرد به تشكيلات مجاهدين خلق پيوسته‌اند. و سه نفر از ساكنين محله جوانان هم به چريك‌هاي فدايي پيوسته‌اند كه تحقيق بيشتر در اين موارد ضرورتي نداشت.

4ـ تمام اعضاي اداره ساواك همدان هيجده نفرند ولي با ايجاد جنگ رواني هيچ كس رقم را باور نمي‌كند پس لازم است در اين زمينه با نگارش شيوا و قلمي تميزشان تنظيم و بدون آرم و نشان در شهر توضيح شود.

و با دعاي خير به همه دوستان و خصوصاً به عروس خانم ديگر عرضي نيست.

شهناز: بسيار ممنون و واقعاً براي من تازه بود اخبار بسيار عالي و شنيدني و دلچسب بود. آقا جمال خداوند انشاء‌الـه به تو و دوستاني كه در مورد تهيه اخبار زحمت كشيد خبر دهيد و اما قرار جلسه كلاغ‌لان چه كسي توضيح دهيد.

تمام جمعيت: شاه داماد حسن آقا

شهناز: حسن آقا بفرماييد نوبت شما است.

حسن: من در عرض غيبت غير موجه دو ماه گذشته صلاحتيت حضور در اين جلسه را هم نداريم چه رسد به اينكه صحبت هم بكنم عروس خانم حضور شما باعث شده كه دوستان مرا تحمل كنند و گرنه.

هادي: حسن راست مي‌گويد كسي ديگر بايد صحبت كند غيبت دو ماه هم درست.

حسن: خوب متوجه شدم اي به چشم دوستان اجازه مي‌دهيد اين بخش و صحبت درباره اين بند را به بعد موكول كنيم.

شهناز: آيا مي‌پذيريد به بعد موكول شود.

جمعيت: بله

شهناز: پس بند 3 دستور جلسه به بحث مي‌گذاريم كه در اين من اخرين نفر خواهم بود. دوستان لطفاً شروع فرماييد.

جمال: با افزايش خشونت‌ها و شكنجه‌ها و اعدام‌ها بي‌رويه و خصوصاً برخورد بسيار تند با دانشجويان و وارد كردن گارد دانشگاه‌ها از خارج به داخل دانشگاه نسل مبارز عصر حاضر را دو راهي ترديد در روش انتخاب راه مبارزه سياسي و  فرهنگي و اجتماعي و مباززه مسلحانه گذاشته و وزنه مبارزه مسلحانه‌ هم مي‌چربد و طرفداران بيشتري دارد و خصوصاً از فضاي محروميت‌هاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي رشد افكار راديكال چند برابر مي‌‌شود و دشمن هم از  آن سيراب شده و بهره‌ها مي‌‌برد.

حسن: شركت سهامي غارت ايران با انتخاب هويدا به نخست‌وزيري با عضويت آمريكا و انگليس آغاز به كار كرده و لوزم تقويت آن  هم افزايش فشار بر مبارزان و رهبران در ابعاد مختلف است ولي خوشبختانه اين فشار در حد كافي و اطلاعات اين اجانب است. اكثريت خاموش جامعه و توده مردم اين فشار نه مي‌بينيد و نه احساس مي‌كند. پس هر مبارزي بايد در بين مردم و آرامشي كه در توده مردم حاكم است جايي براي خود دست و پاكند كه از اين فشار محفوظ بماند و در انتخاب را دجار ترديد و افكار راديكال و غيرضرور نشود و عقلانيت در مصدر كارهاي خود قرار و از احساس بي‌موقع پرهيز نمايد.

شهناز: از دوستان توقع دارم در بحث اساسي و تئوريك مشاركت فعال داشته و ضمناً آقا اسدالـه هم وقت را كنترل مي‌كند.

اسدالـه: نيم ساعت بيشتر وقت نداريم.

شهناز: پس من با توضيح مختصر در اين  مورد در اينكه تئوري بقا اصولاً در بين مبارزان مسلمان رد شده و مردود است و مبارز ميانه‌رو محافظه كار نداريم مبارز انقلابي است و با تشكر اكنون بند آخر را به بحث مي‌گذاريم.

حسين: با اجازه از عروس خانم و جمع حاضر من فقط يك خبر به اطلاع شما در اين خصوص مي‌رسانم

دوستي كه اخيراً خدمت سربازيش با سپاه دانشي در يكي از روستاهاي اطراف شروع كرده است. با رعايت همه جوانب احتياط بهترين نوع اخلاق يك مبارز را به نمايش گذاشته است او مهدي است كه اكثراً او را مي‌شناسيم در روستا در كار كشاورزي و دامداري و پاك كردن اصطبل و طويله و شستن پاك كردن البسه بيرون و سالمندان به حدي از محبوبيت رسيده كه هنگام حضور در مسجد روحاني به اصرار او را به امام جماعت مسجد انتخاب مي‌نمايد.

جمعيت: اللهم صلي علي ...

شهناز: با تشكر از حسين آقا كه كار همه را آسان كرد و من با اجازه همه استادان اضافه كنم كه اخلاق براي هركس در حكم تولد دوباره است و خصوصيات درست و عكس آن هم خصايص هم يعني مردن قبل از آن كسي را به خاك بسپارند.

جمعيت: اللهم صلي علي...

شهناز: به اجازه آقا اسدالـه و آقا هادي جلسه را خاتمه مي‌دهم

صلوات.

جمعيت: اللهم صلي علي...

هادي: جلسه خاتمه يافت ولي كار ما شروع شد دوستان نقل و نبات و چاي هم بياوريد.

حسن: آقا هادي لازم نيست اين جلسه تمام شد و بايد برويم دوستان را زحمت ندهيد.

جمال: نظر حسن را نمي پذيريم مي‌خواستي برادر به مهماني نيايي اين شتري است كه در هر كسي كه ازدواج كند مي‌خوابد. ازدواج انقلابي و پارتيزاني سرش نمي‌شود. و چرا هداياي شيراز و اصفهان و تبريز را پذيرفتند ولي مال ما را چگونه پس مي‌زنيد؟

شهناز: يكي براي توضيح دهد اينجا چه خبر است؟

سعيده: شهناز رسم است به عروس و داماد در تأمين مخارج ازدواج هداياي نقدي پرداخت مي‌‌شود. و ازدواج دور از وطن شما را ما را غافلگير نكرده است همين كمك‌ها از شيراز و  اصفهان و تبريز قبول به خانه نقلي شما شده است هداياي ما هم انشاء‌الـه به خيري ديگر تبديل خواهد شد.

حسن: در هر صورت من راضي نبوده آقا هادي چاي بده بخوريم برويم.

جمال: آمدن با شما ولي رفتن با شما نيست بفرماييد اين پنجاه استكان همه‌اش مال شما.

شهناز: سيني چاي را به من بدهيد و من آن را دور مي‌گردانم و تك‌تك دوستان را زيارت مي‌كنم.

حسن: من پاك دارم ديوانه مي‌شوم شهناز تو هم

شهناز: من هم چي؟ حسن آقا چاي بخور غصه نخور

جمعيت: اللهم ...

شهناز: به همه جمعيت چاي مي‌دهد و هادي هداياي نقدي را جمع مي‌كند و حسن در ميان سعيده و جمال در اسدالـه گير افتاده و خود خوري مي‌كند.

شهناز چاي تمام كرده و آخرين استكان براي خود نگهداشته است و نشسته و آن را با آرامش مي‌نوشد.

شهناز: حسن آقا چاي ميل داري بگم بياورند؟

حسن: همين‌ يكدونه چاي براي هفتاد پشت من بس بود.

هادي: بفرما آقا اسدالـه همه اين‌ها مال عروس خانم است به حسن آقا چون مخالف است كسي هديه‌اي ندارد.

سعيده: آقايان حواستان كجاست؟

جمال: شوخي بود و محض خنده آقا هادي فرمودند ما هيچ دوست وفادار و عزيز مبارز و شجاع و دلير خود را نرنجانده و در كنار او سلامتي و سلامت و آزادي مي‌كنيم و از او بسيار ممنونيم كه عروسي خانمي با اين در جمع استادي را به جمع ما ملحق كرده است مي‌شود حسن آقا را فراموش كنيد.

جمعيت: اللهم

شهناز: حسن آقا جانم عزيزم فدايت بشوم از خودت بيا بيرون اين جا تخت سليمان نيست.

و اين جا همدان است و با اين فرهنگ بايد خونگرم و زندگي بلند شو يا علي مدد.

جمعيت: ياعلي مدد.

حسن: خوب چرت مرا پاره كرد برويم و من امشب پنج كيلو عرق شرم و حيا بدنم خيس و خيس كرد.

شهناز عزيزم حرف‌هاي تو درست ولي اين جا از تخت سليمان سنگين‌تر بود.

 

 

خارجي ـ همدان ـ شب

حسن: سعيده خانم آهسته برو تا عرق من خشك شود

اسدالـه: نه سعيد تندتر به خانه برويم حسن بايد دوش بگيرد و گرنه امشب مريض مي‌‌شود.

شهناز: چرا مگر چه شده است؟

اسدالـه: من او را مي‌شناسم او در حالي تحمل فشار بسيار سنگيني بود و اواخر جلسه نگرانش بودم كه يك باره از هوش نرود او خوب شد كه خوابش برد.

شهناز: حسن آقا راستي اين خواب بي‌موقع چه بود؟

اسدالـه: يك فشار روحي و رواني و عصبي بسيار سنگين بود  كه اگر كسي از اين حسن آقاي ما كه مرد كوه و دشت و مبارزه است بود. يقيناً سكته مي‌كرد ولي او خوابيد و اين بلا را از سرگذارند. او تقسيم چاي و جمع‌آوري هديه از سوي هادي را خوشبختانه نديد و در آن لحظه در خواب شيرين بود.

سعيده: اسدالـه سريع حسن آقا بالا ببر. ضمن دوش بگيرد اين جلسه هم سنگين است.

شهناز: آن‌ها رفتند و من ماندم و تو سعيده خانم صحبت اسداللـه به عنوان يك پزشك قابل تأمل است چگونه حسن آقا مي‌توانم كمك كنم.

سعيده: او قدرتمند و بااراده است ولي روحيه‌اي لطيف و شكننده دارد و دليل آن را مي‌شد در از دست دادن دوستان مبارز او دانست او به همه آن‌ها وابستگي عاطفي داشته است دوستان او را از تهران به همدان آورده‌اند كه قدري آرامش يابد ولي در مواقعي مثل امشب مي‌شكند و شل مي‌شود و چاره‌اي جز دلداري و صبر و تحمل نخواهي داشت كه البته نگراني هم وجود ندارد او جمعاً و روحاً سالم است خوب آمدند برويم درويش آباد كه حسن آقا بايد آدرس بدهد. حسن آقا فرمان اين دايره دست من است و دستور با توست.

حسن: مستقيم تا انتها سنگ شير برو و محله سبيل را كه مي‌شناسي؟

اسدالـه: بابا محله سبيل‌ها خانه كي

حسن: خانه درويش اصلي سعيده از كنار تپه مصلي به جلو برو خانه لب جاده است.

شهناز: براي من هم توضيح دهيد با صبر كنم تا به تدريج روشن شود بهتر.

حسن: سعيده دست شما درد نكند خسته نباشيد بيا كنا كه بايد

گل

گل

حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم تنوانم

شهناز: جانم گريه بس است دل تو از چه شكسته بگو

شهلا: قدري به حال خودش باشد بهتر است به نظر مي‌رسد از من شعر خاطره‌اند  سنگيني درددل دارد و اشكش هم‌چو سيلاب جاري است.

نرگس: عجب روحيه لطيفي دارد اين همان مرد كاروان است آن روحيه جنگيده مبارزه صف‌شكن تمام راهپيمايي را به دوش خود بنيان نهاد و به مقصد رساند.

شهناز دست حسن را گرفته و بيرون مي‌‌برد.

شهناز: خوب حالا بگو چي و چه شد

حسن از پله‌ها پايين رفته و سرش زير آب سرد مي‌شويد و دوباره به اتاق نشيمن برمي‌گردد و دست شهناز را گرفته و كنارش مي‌نشاند.

حسن: شهناز خانم ببخشيد و دوستان از همه شما شرمنده‌‌ام ياد ستارگان آسمان ايران كه طلوع نكرده غروب مي‌كنند مرا به گريه انداخت نه چيز ديگر اين شعر دست خط يكي از آنان است وخوب و اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشته من مي‌دانم و خوب ولي اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشت من مي‌دانم كيست ولي چون ننوشته من هم محرم اويم

بي تو اما به چه حالي باز از آن كوچه گذشتم يادش گرامي باد

ستارگان آسمان ايران طلوع نكرده و غروب مي‌كنند اين خط نه شعر آن مرا به هم ريخت شعر را نمي‌دانم از كيست و جان و روح و رواني در اين نهفته كه اكنون در بين ما نيست به سراي باقي شناخته است و داغ مرگش در بهاران در دل است.

شهناز عزيز من تو نگران نباش من و مهدي دوستي ديرينه داريم ولي مهدي ياري دارد و منهم دلبري و همسري و همراه و هم‌رزمي چون تو وقت آنم رسيده كه مثل بزرگتر تعارف را كنار بگذاريم.

آقا مهدي شريك زندگيم و تمام روح و روانم شهناز است.

مريم: من حسن را مي‌شناسم روح او لطيف تر از اين است كه الان ديديد وفادار و مهربان است. شهناز هميشه او را بخندان مثل امروز لحظه وارد شدن ما.

هما: خب حسن آقا اشك ريختي و سبك شدي حالا از مبارزه و ميدان مبارزه بگو.

حسن: مردش باشد مي‌گويم

مهدي: گردن به اين گلفتي كافي نيست.

 حسن :از ميدان مبارزه خبرها حاكي است كه دو سازمان در شرفتاسيس مطالعات اوليه و تشكيل مركزيت و تحليل و توصيف سازماندهي به پايان رسيده و هر دو در دو زمينه در حال تشكيل چپ و مسلمان و حالا كي اعلام موجوديت كنند .

مهدي: تو خيال پيوستن داري.

حسن: سازمان دو نفره من و شهناز تشكيل شده و عضوي هم نداريم.

اين حزب دو نفره در خدمت همگان است مرزبندي نمي‌كند مگر زور پر زور باشد.

شهناز: سازمان سياسي يا نظامي

حسن: بعد از صحبت‌هاي مهندسي بازرگان در بيدادگاه كه راه قانون را بسته‌اند تصميم بر مبارزه از نوع ديگر خواهد شد.

احتمال قريب به يقين نظامي  مبارزه مسلحانه

شهناز: يا من اسمه دواود ذكره شفا ارحمن من رأس ماله رجاء و سلاحه البكا يا نور المتستوحشين في ظلم يا عالماً

صلي علي نير الاعظم و نتيجه الولد آدم

حسن: ممنون از اين دعاي روح بخش

مريم: اين اخبار از چه منابعي به دست تو رسيده است

حسن: از دانشكده فني دانشگاه تهران و از اعضاي شاخه جوانان حزب توده در همدان.

مهدي: چه ماركي و نامي خواهند داشت.

حسن: مجاهدين خلق چريك‌هاي خدايي خلق

مهدي : تحليل تو نسبت به آينده اين دو سازمان چيست.

حسن: در شرايط فعلي ايران فشار سنگين از سوي حكومت افزايش خشونت و سركوب هر نوع اعتراض رشد افكار راديكال  بر پر اگماتيسم طبيعي است ولي شرايط مبارزه سياسي نبايد خدشه‌دار شود مبارزه سياسي و فرهنگي بيشتر ضرورت دارد تا مبارزه مسلحانه و اين نظر من است.

مهدي: كار سياسي و فرهنگي ابزار بسيار از مطالعه و كتاب و كتابخانه و عظ و سخنراني و خطابه و مراكز معتبر و محكم مي‌خواهد.

حسن: بيشترين تعداد و مسجد و هر كدام يك كتابخان و دبستان و دبيرستان دانشگاه عملكرد استثماري رژيم مي‌توانند در فرهنگ و سياسيت و مبارزه باشند.

شهناز: سيره انبياء و ائمه و تاريخي زندگي مبارزان و  انقلاب ملت‌ها و مطالعه كتب زردهاي سرخ و جنگ شكر در كوبا مي‌تواند در حركت فرهنگي و سياسي مفيد باشد.

نرگس: البته ناگفته نماند شبنامه و مركز توليد آن دور مكاني غيرقابل باور هم و از داشتن مبارزاتي چون و حسن و شهناز هم تأثير به سزايي در پيام رساني فرهنگي و سياسي دارد. از اين كلمه حقير دانشگاه فني دانشگاه تهران تغذيه مي‌شود. و ديگران دانشگاه‌هاي خودتان بگوييد كه اصفهان را به عنبيه ديديم.

مريم: اين عروس و داماد روشنگر مبارز در سن و سال دبيرستان با يد حمايت شوند. تا بتوانند اين پايگاه را حفظ كند تنها كار كشاورزي تداركات اين مبازره گسترده نمي‌دهد.

مهدي: پس مبارزه فرهنگي و سياسي بر مبارز مسلحانه ارجعيت دارد.

حسن: مي‌شود روشنفكرانه باشند كه ماركيسم را علم مبارزه بدانند و اسلام را چرايي مبارزه و فاقد تاكنيك و علم و چگونگي مبارزه براي اطلاع آنان اين تذكر ضروري است آنچه ملت‌ها را حيات دوباره داده است. ظهور پيامبران و روش علمي و چگونگي مبارزه آن‌ها بوده است.

ابراهيم وموسي وعيسي و محمد را جامعه انساني بايد از نو بشناسد كداميك مبارزه خود را مسلحانه شروع كرده‌اند مبارزه مسلحانه آخرين مرحله و وركن چهارم است كه تشخيص آن بار رهبران و مردم است.

شهناز: مبارزه بايد استمرار داشته باشد و تكامل آن در ثبوت ان است از شاخي به شاخي پريدن تكامل نيست.

هما: كلاس درس گذاشته‌ايد و مشغول تدريس هستيد و ما هم شاگردان با انضباط ادامه بدهيد.

مريم: ديگر بايد به راه بيافتيم جوانان را رها كنيم سفر بعد نوبت آن‌هاست.

شهناز: انشاء‌الـه به نوبت به دوستان برسيم تابستان آينده نوبت به شما خواهد رسيد.

 

روستا ـ منزل ـ شب

حسن: شهناز مهربان و عزيزم و دلبندم فقط يك كمد را به تو يار نازنيم معرفي كرده و كمد بغلي هنوز بسته است و هيچ سئوالي نيست.

شهناز: مگر اين كمد كه پرده‌دار است متعلق به توست. بازش كن و مسلماً در آن هم وسايلي است كه در اختيار مبارزه است و شايد سنگ‌بناي مبارزه.

حسن: بفرما اين كليد خودت بازش كن البته بهتر است چشمانت را ببندي و به تدريج داخل كمد را ببيني؟

شهناز: من چشمانم را مي‌بنديم تو كمد را باز كن و هر وقت خواستي من نگاه خواهم كردم بسم الـه

حسن: اين در كمد باز شد صدايش را كه شنيدي كه آرام به داخل كمد نگاه كن و آهسته صحبت كن.

شهناز: عجب اين همه كتاب در يك كمد در يك خانه روستايي جانم و عزيزم حتما پول يك و عده غذايت را به كتاب داده‌اي همه جلو گرفته و تميز و مرتب در انواع واندازه‌هاي مختلف كه به هزار كتاب مي‌رسد. پس اين چاپخانه بايد اين كتابخانه هم در كنارش باشد.

حسن: زماني در تهران با دوستي به نام عبدالـه با دوچرخه‌اي كه در انباري است در مراكز سخنراني وعظ از گرفته تا شهر زيبا تا ستارخان و حسينه نبي‌فاطمه مسجد امام حسين و هر جا كه جمعي و مناسبي بود كتاب‌هايي كه از طرف حكومت ممنوعه بود به مردم عرضه مي‌كرديم دو جوان و يك دوچرخه و كل تهران سرمايه اين كار كاملاً فرهنگي هفتصد تومان بود آن هم از سويي تأمين اعبتار شده بوده. سود و سال كتاب‌هاي كه اكثرا هم رايگان توزيع مي‌شد. سهم من همين كتاب‌هاست كه اكثراً ممنوعه و نايابند.

شهناز: پس اين دو سال كار و فعاليت فرهنگي از تو يك سخنور و تلاش كه در راهپيمايي كاملاً مشهود بود ساخته است.

حسن: ولي در هر صورت همراهي تو آرامشي و نيرويي براي من به ارمغان مي اورد

شهناز: حالا اين كتب در اختيار بنده هست يا نه و ميدانم كه هست و مير مطالعاتي آن‌ها را در اختيار باشد بهتر است و كمك تو كه دارم است:

حسين: مير مطالعاتي در طبقه چهارم است و در ورقه امتخاني نگاشته شده و اين كتب شب‌ها مطالعه شود بهتر است حالا سري به مادر بزنيم.

 

روستا ـ منزل ـ روز

شهناز: دوچرخه را بيرون بياور كه آن را هم بشناسم كه بهترين وسيله در سطح تهران و واقعاً حكايت عجيبي است دو جوان كه البته محصل هم بوده‌اند با اين وسيله در فعاليت چه سهمي داشته‌اند و كار پر خطر و هم اهميت آن را بشتر مي‌كند.

حسن: اين هم دوچرخه تميز و مرتبي و مي‌‌‌خواهم با آن دوري بزنيم. وياد آن روز بخير كه در پاي بساط كتاب بچه‌اي براي خريد كتاب اصرار مي‌كرد ولي مادر توان خريد نداشت كتاب آهسته در دست مادر مي‌گذاشتيم و عذرخواهي مي‌كردم و اين دوچرخه آن‌روزها كه گفتي و ناگفتني‌هاي بسيار دارد كه ناگفتني‌ها بماند براي

قيامت

شهناز: تو هم در ترك دوچرخه بنشين كه جايگاه كارتن كتاب‌ها است كه بارها را در مسير زمين مي‌خورديم و كتاب‌هاي پخش مي‌شد و بقا يا فعاليت‌هاي اي اين قبيل و گذاشتن شبنامه در داخلي كتب موردي ديگر بود

شهناز: آهسته برو كه زمين نخوريم كه مي‌دانم آخ افتاديم.

حسن: اين دوچرخه تحمل سه نفر را به راحتي دارد.

شهناز: ابزار مبارزه ديگر چه در منزل هست كه نگفته باشي؟

حسن: از ركن چهار مبارزه هم يك كلت و يك كلاشينكوف در اختيار خود داريم كه فعلاً هيچ برنامه‌اي براي‌شان نيست.

شهناز: پس ابزار كل يك مبارزه با اركان آن را در اختيار ماست چه كساني از آن خبر دارند.

حسن: به طور كلي فقط تو همسر و همراه و مهربان خودم كه در اننتخاب خودت را از زندگي مرفه محروم و  اين زندگي را برگزيده‌ و من شرمنده و مخلص در كنار تو خواهم بود.

شهناز: البته درمبارزه رشد و تكامل هم هست و ما درنهايت مراحل پشت سر خواهيم گذاشت.

حسن: دوچرخه را راها كنيم و تو اگر آماده‌اي سر ي به همدان بزنيم دوستاني هستند كه انتظار ديدن مرا دارند و دو ماهي است كه آن‌ها را نديده‌ايم واز برنامه‌ راهپيمايي ازدواج ما هم اطلاعي ندارند البته درصورتي كه تو بخواهي؟

شهناز: امروز را صرف كمك به مادر بكنيم و فردا هم روز خداست.

مادر حسن: با تجهيزات خانه شهناز كارم سبك شده است مي‌خواهيد طناب را ببنيد كه و لباس‌ها را پهن كنيد و ناهاربراي شهناز جانم آبگوشت و خانواده ماست وخيار كه البته از آن‌هم شهناز عزيزم سهم دارد البته شهناز جان من تغذيه‌اي بهتر از اين بايد داشته باشد.

طناب را از درخت بيد لب حوض تا ستون چوبي زير بالكن امتداد داده و لباس‌ها را شسته را روي آن پهن مي‌كنند.

شهناز: كمك به مادر لذت‌بخش است. در مسير مي‌گفتي براي مادر چها كرده‌اي و مي‌كني هنوز هم شرمنده‌ او هستي.

حسن: عزيزم از محتواي كمد گرفته تا مهمان‌هاي وقت و نيمه وقت و  وقت من صرف مبارزه و ده درصد بقيه هم كشاورز سنگيني اين زندگي بر دوش مادر است. بهرام در دانشگاه است برادران در جاهاي مختلف و خواهرانم در خانه خودشان و پدرم بين تكاب و همدان مشغول تجارت روغن حيواني و فرش دست‌بافت و خانه به اين بزرگي  و مادر. ببين وجود من و تو چقدر لازم و ضروري است كه

شهناز: خوشحالم كه در زمانه‌اي به ياريت آمده‌ام كه خود و مادرت تنهاييد و آفرين به سياست خانم حسيني كه ما را با هم آشنا كرد.

و در واقع من از روز ازل ديوانه بودم

ديوانه ‌روي توي

و اذالنفوس الزوجت بهترين مصداق زندگي من و توست كه در قرآن خداوند به آن قسم خورده است.

مادر حسن: بهتر نيست به زبان مادري خود سخن بگوييد كه من هم از سواد قرآن شما بهره‌مند شوم..

شهناز: الهي به قربان مادر خودم بروم راست مي‌گويي. و به طرف مادر رفته و او را مي‌بوسد و در آغوش گيرد.

حسن: به زبان مادري صحبت خواهيم كرد والسلام.

شهناز: قربان چشم‌هاي نازنين مادرم چرا اشك مي‌ريزي و من هم از اشك تو دل خونم و صورتت را پاك مي‌كنم برويم سر سفره‌ي غذا و من سفره را پهن و غذا مي‌چينم تو استراحت كن. بيا حسن جان دست مادر و بگير و برو بالا و من بقيه لباس‌ها را آبكشي كرده و مي‌آيم.

مادر حسن: قربان عروس نازنينم بروم تو چرا؟

حسن: مادر بيا برويم شهناز استاد است و پاكي و نجسي را خوب مي‌شناسد.

شهناز: دوشيدن گاو را هم از عشاير آموخته‌ام و آن‌هم بعد از اين كار من است.

حسن: هنوز تو بوي طويله را نمي‌تواني تحمل كني و زود است

شهناز: در راه خدا و جهاد اكبر است از تو آموخته‌ام.

حسن: به جهاد اصفر هم بايد بيانديشيم بعد از نهار به شهر

شهناز: مادر را تنها بگذاريم

حسن: خاله با دو پسر شنگول و منگول شلوغش مي‌آيند يك لحظه پيشان جهت آشنايي مي‌‌نشينيم و در كمد را محكم كرده مي‌رويم.

 

داخلي ـ اتاق نشيمن

شهناز: آبگوشت و ماست و خيار هم كنار آبگوشت مي‌چسبد. و اما براي من سئوالي پيش آمده كه مادر جرا براي من غذاي مخصوص درست مي‌كند و من ديگر خود صاحبخانه‌ام.

مادر حسن: من و مادر خودت برنامه‌غذايي تو را تعظيم كرده‌ايم و تقويت تو وظيفه من است.

حسن: مادر براي چه او بايد تقويت و من نه؟

مادر حسن: از عروسم يك نوه خوشگل و ماماني مي‌‌خواهم اگر شود نامش مصطفي است و اگر دختر شود مادر شهناز مي‌گويد زهرا يا فاطمه و لي من مي‌گويم فاطمه و زهرا دارم بهتر است اسمش شهناز باشد. شهناز در كنار هم ديدني است.

حسن: شهناز خانم تحويل بگير براي ما چه خوابي ديده‌اند و بايد دوباره بخوانم.

در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم او در خروش در غوغا است.

شهناز: من شرم دارم در برابر مادر عزيزم كلامي بگويم.

مادر حسن: حسن و شهناز چه شده غذايتان بخوريد چرا به سرهايتان را به زير اندخته و اشك چشم عرق پيشاني‌تان در هم نشسته‌ است صداي خاله و بچه‌هاش دارد مي‌آيد.

خاله: مبارك است عروس و داماد و خوشگل را من تازه مي‌‌بينم. عروس خانم دستت بده برايت النگوي طلا آورده‌ام.

مادر حسن: خواهرم اول اشك‌هايش را پاك كن و بعد هديه است به او بده عروس نازم و پسر هر در يك‌باره شروع به گريه كرده‌اند چگونه آن‌ها را به خندانم.

خاله: احمد و اكبر بيايد اين دو را غلغلك دهيد و تا خنده‌ايد دست برندارند.

حسن: احمد و اكبر نه مرا فقط و به شهناز كاري نداشته باشيد وروجك‌ها الان حساب‌تان را مي‌رسم.

خاله: حسن آقا من گفتم آن‌ها شما را غلغلك دهند. حالا تو آن‌ها از اتاق بيرون كردي

حسن: خاله خودت مي‌داني كه هر دو را از چشمانم عزيزترند  ولي شهناز هم زن من و پاره تن است و تحمل تعرض به او را ندارم.

شهناز: خب خاله جان من اولين بار است شما را مي‌بينيم واقعاً خوشحالم.

خاله: اين حسن آقا را در اين منزل روي دوستان خودم بزرگ و بسيار بيشتر از يك خاله برايش مادر بوده‌ام و تو هم عروس

درخت

چاپ

شهناز بله هر چه بخواهيد اجازه بدهيد دستگاه روشن كنم. خوب روشن شد. براي سيد چاپ مي‌‌كنيم.

و حسن آقا ببخشيد نيامده صاحب شديم.

حسن: زحمت مي‌كشي و مرا كمك مي‌دهي بسيار ممنونم

حسيني: اين‌ها را چگونه به دست مي‌‌آوريد و چاپ و چگونه برمي‌گردانيد.

حسن: اين اولي از اهواز بود ده دقيقه وقت آمد و رفت شايد الا به اهواز رسيده باشد در دانشگاه جندي شاهپور بخش مي‌شود.

دومي از همدان است امشب در مسجد موسي  ابن‌جعفر بين دو نماز بخش خواهد شد. اكثراً دوستان و آشنايان مبارزه‌اند و همه سازمان و گروه‌ها را سرويس مي دهيم فعلاً مرزبندي نكرده‌ايم.

سيد: آفرين اين دستگاه‌هاي مدرن را چگونه تهيه كرده

حسن: هر سه ار دو سال پيش در تهران تهيه كرده‌ايم. ماشين ولي كپي و تايپ را روي هم چهار هزار تومان، ماشين فتوكپي تر دست دوم است دويست تومان تمام شده است كه با دوچرخه  هم  قسطي تهيه شده بود پول آن را تسويه كرديم.

شهناز: ممنون اين توضيحات براي من هم لازم بود. پس ما مالك اين دستگاه‌ها خودمان هستيم.

حسن: بله

حسيني: چقدر هزينه و سرمايه‌ها هدر مي‌رود آن‌وقت اين جوان با پول كم و بسيار ناچيز توجيب دوران دبيرستان خود اين هم امكانات را فراهم كرده است و مسلماً اراده اين‌ها هم هزينه دارد من تخصص ندارم ولي مسلماً هر بار روشن و خاموش كردن چه هزينه‌اي دارد. حسن آقا گفتي دو سال در تهران چطور شد كه به همدان آمدي؟

حسن: من به دليل تنها شدن پدر و مادرم آن‌ها در روستا بودند پرونده تحصيلي را به همدان آورده بودم و تهيه اين وسيله در همدان ميسر نبوده و امكاناتي نبود خريدن آن‌ها يك طرف حمل آن‌ها يك طرف.

حسيني: چرا مگر محلي مشكلي است.

سيد: مسلماً براي فردي مثل ايشان جرم و با اين امكانات محدود و حضور گاه بي‌گاه مأمورين امنيتي مانند خروس بي‌محل مسلماً در مسير مشكل آفرين خود حسن بگويد شنيديني است

حسن: از تهران به همدان از اتوبوس شركت اتو همدان در داخل كارتني كه رويش هزار عدد ماشين ريش تراشث  جاسازي كرده بوديم در صندوق بغل طرف شاگرد در حوالي هشتگرد اتوبوس به آرامي در مسير خود ميرفت  كه يك تراكتور خلاف مقررا تاز جاده فرعي به اصلي وارد شد و محكم به صندوق بغل اتوبوس كوبيد در حالت هيجان ناشي از تصادف مسافران به هم ريخته و عصباني بودند ولي من خونسرد آرام در جاي خود نشسته بود و صحبت و تهديدها مسافران و راننده اتوبوس و شاگردش گوش مي‌كردم.م كه متوجه شدم فردي كه با دو دختر نوجوانش در صندلي جلوي من نشسته يك مأمور امنيتي و كددار است و بنابراين از جايم برخاسته و به پايين رفته و محموله را ديدم كه الحمدالـه هيچ مشكلي نبود اتوبوس به دليل تصادف  به همدان رسيد ديگر شب شده بود به مهدي دوستم سپرده بودم كه در ميدان عين القضات در جلو مسجد آقاي آخوند منتظر باشد. هواي زمستاني و سرد من هم شب در كاراژپياده شدم بار سنگيني بود و حمل آن مشكل بود به ناچار از داخل بازار به پايين آمدم.

در مسير مأموران كلانتري شعارهاي انقلابي كه بر روي درب مغازه نوشته شده مشغول پاك كردن بودند. ولي خنديدن و شاه را با لقب محمد دماغ تعريف و تمجيد مي‌كردند. من بار سنگين را روي دوشم داشتم و شبنامه‌هاي هم در جيب و يك كلت بسيار كوچك نيز همراه خود داشتم تجسم بفرماييد شب تاريك حدود يازده شب و اين همه گشتي مأمور در داخل كوچه تنگ بازار بايد از بين مأموران بگذرم كه گذشتم و به سلامت همه گذشتم طفلك مهدي در آن ساعت شب با پهن كردن يك پتو در خيابان كه با تظاهر به درس خواندن آنجا منتظر بود و سعيده خانم و همسرش در منزل كه همين امروز با شهناز مهمانشان بوديم منتظر تماس مهدي نشسته بودند.

كه با تماس مهدي اسدالـه و سعيده خانم با ماشين ما را به روستا رساندند و اين كمد به اين زيور و گنج مزين شد.

حسيني: واقعاً خسته نباشيد من چيزهاي از باقر شنيده  بودم ولي اكنون خود مي‌گويي بسيار كار سخت و مشكلي بوده است.

حسن: در مسير راهپمايي با شهناز اين ضرب‌المثل تركي براي دوستان تشريح كه:

جوان يك غلت بخورد مانند قاطر خستگي تن بيرون مي‌رود.

و يا اينكه باور نمي‌كرديم عروس ببنيم و سوار قاطر هم شديم راه را خدا هموار كرد و اين همه امكانات فراهم شد و ا كنون در سايه پدر و مادري پاك و زلال نماز و دعاي آن‌ها سپربلاي مأمورين امنيتي واشرار است ما كع عددي نيستم. و من بعدمن يتو كل علي الله و هو حسبه.

شهناز: بيوگرافي كامل اين اتاق و اين دستگاه‌ها براي من روشن شد.

حسيني: پس هر كه بخواهد برايش چاپ آماده است براي من چه؟

شهناز: شما كه حق سروري داشته و داريد هر چه بخواهيد در يك ثانيه

سيد: من و حسن به پيش مهمان‌ها برويم شما خانم‌ها در كمدرا ببينيد فردا هم روز خداست.

حسيني: بله همه از راه رسيده و خسته‌اند.

به اتاق نشيمن مي‌روند مهمانان سرگرم تعريفند

محمدعلي: حسن آقا بيا طراحي سرويس بهداشي و حمام و يك اتاق همكف در اين حياط به اين بزرگي جايي را اشغال نمي‌كند. طرح را امضا كن ما بقيه را كار انجام مي‌دهيم.

شهناز: بگذاريد من هم ببنيم

سيد: بيا ببين هر چه لازم است اضافه كن دو روزه آماده مي‌شود.

حميد و داوود و هادي مهندس ناظرند من و حسن و محمدعلي هم معمارند و  كارگر.

شهناز: مساحت را قدري بيشتر درنظر  بگير يدامكانات كمد ديواري و چاه و آب و حرارت و منبع آب و مكانيسم آب و گرما را بي‌زحمت حل كنيد لازم است و يك اتاق كم است دو تايش كنيد.

سيد: از پدر حسن اجازه گرفته‌ايم مشكلي نيست و حال چون روحاني روستا دارد مي‌آيد پس لطفاً ساكت .

حسيني: دو روحاني يكي سيد و ديگري شيخ و پير استفاده مي‌بريم.

 

خارجي ـ روز ـ روستا

روز كاري مهندسان ناظر آغاز شده و مصالح كافي در اختيارشان.

سيد: سعي كنيد سفت كاريش دو روزه تمام شود و ظريف كاري هم يك دو روزه به پايان مي‌بريم ليست مصالح و لوازم ظريف را بدهيد من از شهر تهيه مي‌كنم.

در عرض سه روز ساختمان نقلي و تجهيز با امكانات آب گرم و سرويس مجهز و آشپزخانه با گاز و يخچال و سقف و ديوارها همه يك دست كاشي اصفهان و گچ‌بري همدان.

پدر مادر شهناز اين خانه نقلي را افتتاح كرده مي‌روند ولي حسن و شهناز در همان اتاق ماندگاري زندگي خود يافته و مبارزه دوام بقا  بيشتر نياز دارد.

شبنامه‌هاي چاپ شده توسط حسن وشهناز در سرتاسر وطن در نشر و پخش است و هيچ خواننده‌اي نام اين عروس داماد را نمي‌داند.

شهريور از راه مي‌رسد و جوانان دوباره به تكاپو افتاده‌اند بيشتر به ياران جديد مي‌انديشند تا دوستان قديم.

حسن وشهناز در كنار حوض زير درخت بيد نشسته و شعري تركي را زمزمه مي‌كنند.

گلين كدك ايل با غنده خزل

كوزم دوشيب شهناز كيم كزل

هر دو مي‌خندند كه به شهناز تغيير يافته

دوباره مي‌خوانند

گلين كدك ايل با غنده خزل

كوزم دوشب يرقره گزو كوزل

بير دو را اوا چاتان گوزل يوخ

آدحسن گون گن چولر

دوباره مي‌خندند و در باز شده آياچي‌ها وارد مي‌شوند

هما ـ نرگس ـ شهلا ـ مريم و مهدي

به استقبال مي‌‌روند و خنده‌كنان

آن به اتاق نشيمن راهنمايي كرده و همچنان خنده قطع نمي‌شود

نرگس: چه خبر گاز خنده خورده‌ايد.

مريم: خوشحال و شادم از خنده دوجوان خنده زندگي و روح پاك و پرنشاط

 

داخلي ـ اتاق نشيمن ـ روز

شهناز: خنده من تمام شده و حسن به تنهايي مي‌خندد بياييد هندوانه محلي بخوريد تا شما هم بخنديد.

حسن: من هم آمدم مريم خانم خوش آمديد از اينكه بي‌خبر من و شهناز همراه شديم مراببخشيد پيشامد

نرگس: همه كاروان غافلگير شدن ولي اتفاقي بسيار به جايي بود.

مريم: شهناز بيا كنارم بنشين درست است تو صاحب‌خانه‌اي ولي ما هم حق آب و گل داريم همسرم مهدي را معرفي مي‌كنم او دوست حسن است. زماني هر دويك روح در دو تن بودند اكنون مهدي دوباره مي‌خواهد حسن در كنارش باشد.

حسن: مهدي الان كنا رمن است و دست من دورگردن اوست فاصله از اين نزديكتر

شهلا: ملكي جديد ساخته‌ايد.

حسن: بله خانه شهناز خانم است و يك اتاق بالا داريم

مهدي: من تو را تهران لازم دارم. كارهاي تو رو زمين مانده.

حسن: در آينده و شايد اول شهريور با شهناز سري به تهران بزنيم مجال گفت‌وگو آنجا فراهم است ولي من و شهناز دو روستايي شده‌ايم خنده‌هايمان هم تمامي ندارد.

هما: پهلوان با خانم پرفسور كاروان به هم مي‌آيد و ما واقعاً خوشحاليم.

مريم: چگونه از شر اشرار رها شديد دوست داشتم آنجا باشم و كتك خوردن حسن و موسي را ببنيم

حسن: بازويش بالا زده ولي خواهد  نشان دهدك انجا نبوده‌اي آثارش را ببين

مريم: عجب من برايت بميريم برادر كوچك مهربانم بشكند دست آن جلاد كه تو را زخمي كرد .

شهلا: ما دست بسته و تماشاگر بوديم و نمي‌توانستيم. دخالت كنيم.

شهناز: ولي اهالي روستا به آنان حمله‌ور شده و فرارشان دادند و از اين اتفاق بقيه مسير تا تخت‌سليمان چند بار تكرار شد.

مريم: اين ازدواج با شكوه و چريكي شما همه را لرزانده اين ازدواج نشانده قدرت مبارزن است و نمايش قدرت بهتر از اين نمي‌شود.

از شما دو نفر بايد مواظبت شود گذشته ازروابط عاطفي و دوستانه كه ما با حسن داريم وظيفه خود مي‌دانيم او را حمايت كنيم.

حسن: حالا ديگر برعكس شده بابا خواهر خوبم من يك مرد كشاورز روستايي‌ام و زنم هم شهناز پاره تن من است كي جرأت دارد به اين خانه نگاهي چپ بيندازد. راهپيمايي ها ادامه خواهد يافت و زنجان رشت برنامه‌ريزي كرده‌ايم  دوستان و ياران جديد مي‌خواهيم

مريم: يعني تو احساس خطر نمي‌كني؟

حسن: اين مرد كوچك خطر و مبارزه است و عاشق نبردي دائم و گسترده .

نرگس: حسن در مقابل مريم هميشه از بلوف‌ها و شعارها استفاده ‌مي‌كند ولي در مقابل بقيه يك دانشمند و يك استاد است چرا نمي‌دانم.

حسن: مي‌‌خواهم به مريم خواهر خوبم اطمينان دهم كه خطري نيست.

مريم: تجهيزات آماده كار است اين بسته را سرويس دهيد و برگردانيد.

حسن: شهناز خانم زحمت به عهده شماست.

نرگس: خوب راه افتاده است وقتي نگذشته از آن ايام كوفته‌پزي و دو دانگ خانه به سرعت خودش را تطبيق داده است.

شهناز: در حضور استادي همچون حسن آقا من حرفي نخواهم زد هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو.

مهدي: حسن آقا ما را تحويل بگير چه بكنيم تو را مي‌خواهيم و سلام

حسن: خيالت راحت كه من در همدان حداقل چند سالي كار و برنامه دارم نقل و انتقال برايم محال است شما بايد خود با شرايط جديد تطبيق دهيد و سرويسي  بخواهيد آماده‌ام ولي تهران نخواهم آمد.

شهناز: مريم خانم خدمت شما انجام شد يك نمونه هم رويش براي مطالعه گذاشته‌ام.

مريم: آفريين خيلي عالي است خوب آقا مهدي جوابت گرفتي به حسن فشار نياور او آماده مبارزه است و همين پايگاه حفظ كند كافي است.

حسن: شهناز عزيزم

حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم تنوانم

شهناز: جانم گريه بس است دل تو از چه شكسته بگو

شهلا: قدري به حال خودش باشد بهتر است به نظر مي‌رسد از من شعر خاطره‌اند  سنگيني درددل دارد و اشكش هم‌چو سيلاب جاري است.

نرگس: عجب روحيه لطيفي دارد اين همان مرد كاروان است آن روحيه جنگيده مبارزه صف‌شكن تمام راهپيمايي را به دوش خود بنيان نهاد و به مقصد رساند.

شهناز دست حسن را گرفته و بيرون مي‌‌برد.

شهناز: خوب حالا بگو چي و چه شد

حسن از پله‌ها پايين رفته و سرش زير آب سرد مي‌شويد و دوباره به اتاق نشيمن برمي‌گردد و دست شهناز را گرفته و كنارش مي‌نشاند.

حسن: شهناز خانم ببخشيد و دوستان از همه شما شرمنده‌‌ام ياد ستارگان آسمان ايران كه طلوع نكرده غروب مي‌كنند مرا به گريه انداخت نه چيز ديگر اين شعر دست خط يكي از آنان است وخوب و اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشته من مي‌دانم و خوب ولي اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشت من مي‌دانم

روستا

همدان

حكيمه: بفرماييد از خودتان پذيرايي كند اين عروس و داماد را ببوسيد و كيف كنيد بهترين بوهاي دنيا را در خود دارند. بوي گل محمدي و گل ياس. باور نمي‌كنيد فضاي اتاق به اين بزرگي از بو آكنده است.

سيدمعراج: راست مي‌گويي و واقعاً عروس و دامادند.

حسن: از مزرعه و گندم و خرمن بگوييد. چقدر كار مانده است كمك نمي‌خواهيد.

مشهدي كمند: كار را شما به پايان برديد و بقيه كارها را ديگر جوانان روستا انجام مي‌دهند. ما ديگر آزاديم و درخدمت شما هستيم.

مادر حسن: خدمت از ماست پدر حسن احتمالاً با شما كار خواهد داشت.

مهمان‌ها خداحافظي كرده و مي‌روند و حسن و شهناز به پايگاه مبارزه خود برمي‌گردند.

شهناز: موجودي اين كمد چيست؟

حسن: بيا ببين اين يك ماشين پل كپي و اين هم يك تايپ دستي. اين هم يك فتوكپي.

اين طبقه اول در طبقه دوم جوهر و كاغذ و مواد مصرفي است در طبقه سوم هم كه مقداري فرو رفتگي در ديوار دارد و دست ما به آنجا نمي‌رسد فعلاً خالي است. چيزي براي آنجا در نظر نمي‌گيريم.

شهناز: طرز كار با اين دستگاه كه ساده است.

حسن: سخت‌ترين كارش تايپ است پلي‌كپي اتوماتيك است.

تايپ مطلب روي استشل است و چسباندن آن روي غلطك پلي‌كپي مرحله بعدي است و گذاشتن كاغذ در جاي خود و روشن كردن دستگاه هر تعداد شماره را به حافظه‌اش بدهي چاپ مي‌كند.

هنگام كار دستگاه در كمد را بايد بسته شود تا صداي هر چند كم ماشين به بيرون نرود.

شهناز: جالب است يك چاپخانه مجهز در درون كمد اتاق ما تاريخچه به دست آوردن اين و مسائل برايم به تدريجي خواهي گفت كه البته ضرورتي ندارد.

حسن: با اجازه تو من مي‌خواهم كمي استراحت كنم تو هم آزادي فقط از خانه بيرون نرو

او دراز كشيده و به خواب مي‌رود و شهناز مشغول مطاله و اين شب اقامت در خانه خود را تجربه مي‌كند.

 

خارجي ـ روستا ـ روز

حسن: به ديدار دوستان در  همدن مي‌رويم كه ان‌ها به زحمت نيفتند.

 

داخلي ـ همدان ـ روز

در كتابخان مسجد چهار باب الحواج در كنا راحسان نشسته‌اند

احسان: بالاخره آمديد و صفا آورديد و من بايد به ديدن شما مي‌آمدم كاري  هم داشتم.

شهناز: دوست را سير ببين كه نگرانش نباشي.

حسن: كار چه بود و از كجا رسيده است؟

احسان: يك شبنامه است روي استيل تايپ شده و كاغذش را هم داده‌اندو فقط زحمت چاپ با شما. صحافي و كارهاي ديگر با خودشان است و من متن آن را خوانده مربوط به ماه رمضان است و متن بسيار جاليي است.

حسن: شهناز خانم تحويل بگير اين دشت اول صبحي است خدا به آقا و دوستانش بركت دهد.

احسان: آن را به شما نمي‌دهيم شب خودم آن را به شما مي‌رسانم و بعد از چاپ برمي‌گردانم.

حسن: درست است اين كار با تو ما بايد به جاهاي ديگر برويم.

 

خارجي ـ همدان ـ روز

پياده در همدان راه مي‌روند و به نقاط مختلف خيال سركشي دارند.

پيش دوست حسن كه بسيار گلايه مند كه چرا

نامش: اسدالـه است

 

داخلي ـ همدان منزل ـ روز

اسدالـه: بالاخره رفتيد و آمديد و اين هم شهناز خانم است حالا مرا مي‌بردي مشكل بود.

حسن: نمي‌شد شهر را خالي كنيم جوانتر و نوجوانان در راهپيمايي بودند. حتماً تمام ماجرا در جرياني

اسداللـه: بله تمام مسير و حوادث مكان‌هاي مختلف و ازدواج انقلابي شما د ونفر. پشتيباني دور از انتظار مردم از كاروان همين كه من غبطه مي‌خورم.

شهناز: در نوبت‌ هاي شما برويد ما مي‌مانيم.

اسداللـه: مگر برنامه‌اي هست.

حسن: بله حالا ديگر ما بايد برويم كاري و باري نيست بازار ما كساد

اسداللـه: چرا متن روي استيل آماده و تدارك هم همراه است زحمت چاپ با شما

حسن: بسته‌بندي مناسب دارد اسداللـه بله شب آن را بچه هاي گروه مي‌آورند و برمي‌گرداند.

حسن: امشب نه ويا اصلاً بده خودم مي‌برم كسي هم نيايد ديگر تنها نيستم و همراه و هم‌رزم خوبي دارم.

اسدالـه: همسرم در راه است كمي توقف كنيد او هم دوست دارد شما را ببنيد. راستي از سفر آمده‌ايد و رنج‌ها كشيده‌اند به داخل مطب برويم. بايد هر دوي شما را معاينه كنيم. تضمين سلامت شما مهم‌ترين كار من است.

شهناز: ما هر دو سالم و سرحاليم.

اسدالـه: بله كاملاً درست اما بحث پزشكي و گاه بي‌گاه يك چك‌آب كامل حسن دراز بكش.

هر دو معاينه و آزمايش هم مي‌دهند فرصتي است دوش هم مي‌گيرند و تا همسر آقا اسدالـه برسد.

سعيده: خانم و آقاي عروس و داماد عزيز و مهربان خوش بوي گل محمدي و گل ياس را اسدالـه نفهيمد و نپرسيد نمي‌آمديد من مي‌آمدم ممنون دوستان مهربان ناهار را فوري آماده مي‌كنم دوستان من و بچه‌هاي شهر مي‌خواهند شما را ببنيد بعد از ظهر خودم شما را مي‌رسانم

 در كنار اسدالـه و همسرش مانده و بعد از نماز منتظر ورود مهمان نشسته‌اند.

حسن: سعيده خانم اين جوانان الان بالا مي‌آيند جمع كردن اين همه يكجا خطرناك نيست.

سعيده: مهماني براي عرروس و داماد چه كسي جرأت دارد.

شهناز: درست است سعيده خانم راست مي‌گويد

 جمعتي در خانه جمع شده‌اند از راه و راهپيمايي و مبارزه و اشرار و پاسگاه‌هاي مسير پرسش دارند كه حسن و شهناز به آرامي پاسخ مي‌دهند و مهاني پايان گرفته و به روستا مي‌روند.

سعيده: ماشين من متعلق به شماست و من هم راننده شما هستم. تا شب نشده مطالب اسداللـه را هم بدهيد من ببرم.

به در منزل مي‌رسند. شهناز و سعيده داخل ماشين نشسته و حسن چاپ را آماده كرده و برمي‌گردد و ساك دستي را به داخل ماشين گذاشته و شهناز هم پياده مي‌شود.

سعيده مي‌رود و آن‌ها وارد منزل مي‌شوند

مادر حسن: كجاييد مهمان داريم زودتر بالا بياييد.

به اتاق نشيمن وارد مي‌شوند

 

داخلي ـ اتاق ـ روستا ـ روز

حسن: سيد سرافراز م كردي و محمدعلي و هادي آب خنك خورده جوان‌تر شده ايد و توقع نبود به زحمت بيفتيد.

سيد: به هر دوي شما عروس و داماد خوش و معطر تبريك مي‌گويم. راهپيمايي شما اعظم مركز و غرب شمال غرب ايران را لرزانده اصفهان وشيراز مانند سير و سركه در جوش و خروش و ازدواج پارتيزاني در تخت‌سليمان هم. طوفان مهار نشده ايجاد  كرده و به پيش مي‌رود آمده‌ام شما را با خود ببرم شما ديگر متعلق به خود نيستيد. مريد و مراد مردم ايرانيد.

هادي: دانشجويان دانشگاه اصفهان در غياب شما جنبشي بزرگ برپا كردند و خبر ازدواج با عكس در منطقه پخش شده و موضوع بسيار حساس است.

محمدعلي: بابا بذارين زندگي بكنند دو كيلو گز آوردين مي‌خواين اينارو از خانه امن خودشان آوارده كنيد نه همين‌جا براي سكونت اين‌ها بهترين جا است.

سيد: هر طور خودشان صلاح بدانند. اينجا فقط نبايد تنها بمانيد.

محمدعلي« اينجا تنهايي بي‌معني و يك روز اينجا بمان بين از رقصي نقاط ايران براي حسن و شهناز چه چيزهاي مي‌فرستند و چه مي‌خواهند اين خانه نقشي بزرگ در جريان مبارزه دارد. اتفاقاً اين عروس و داماد بايد اينجا بمانند. و اين طبيعي وعادي است تكاندان اين دو جوان از اينجا غير عادي البته مسافرت يك يا دو روز يا يك هفته اشكالي ندارد

هادي: خوب پايگاهي دارند شايد بخودشان سخت بگذرد. حسن از تهران برگشته و شهناز از تبريز مي‌خواهند اينجا زندگي كنند توضيح اين سكونت  واين شغل كشاورزي با خودشان است.

شهناز: حسن تنها پسر خانواده است كه در خدمت پدر و مادر پس سكونت و كار كشاورزي خانواده به تنهايي اراده مي‌كند و  اين بهترين توضيح و پوشش است ما هم زندگي در مبارزه راآموخته‌ايم.

مادر حسن: بفرماييد و بچه ها از مهمانان پذيرايي آقا اين همه راه زحمت كشيد تا اينجا آمده است آن وقت شما به همدان رفته‌ايد

شهناز خانم بيا ناهار را بياوريم

شهناز: انشاء‌الـه كوفته باشد.

مادر: همان است ك تو دوست داري عزيز دلم

سيد: عجب مادر مهرباني از وقتي به اين خانه وارد شده‌ام احساس مي‌كنم ا زخانه خود راحت ترم مسلماً وجود اين مادر مهربان عامل اين آرامش اين زندگي است.

محمدعلي« اول در خدمت عروس و داماد خوش بود كه بويشان در اصفهان به مشام ما رسانده‌اند از كجا آمده و چگونه است.

حسن: بي‌خيال برادران نهاررا نوش جون بفرماييد شهناز سفره را چيده و بيرون مي‌رود كه با مادر غذا بخورد و او تنها نباشد.

هادي: اين مادر شوهر و عروس چقدر رفتارشان به هم شباهت دارد و واقعاً عجيب است خداوند كه قسمت چه كسي كرده است اسرار پنهاني است از رحمت و نعمت خفيه الهي است براي مادرش مشكل است.

مشغول نهارند كه مهمان از راه مي‌رسد.

مادر حسن مهمان‌ها را به اتاق ديگر مي‌برد و حسن را صدا مي‌زند.

حسن: به فؤاد چه عجله‌اي بود و مادر و دوستانت هم آورده‌اي بياييد در اتاق نشيمن غريبه نيستند.

فؤاد و سيد و هادي و محمدعلي و دوستان فؤاد كه مادر او اتاق نشسته‌اند.

شهناز و حسن به جمع وارد مي‌شوند تقاضا و اصرار دارند كه دوستان شب را بمانند كه مهماناني ديگر هم در راهند.

مادر فؤاد: اين عروسي شما را من عكس را ديدم مبارك است اين عروسي براي ايران بركت آورده و همه مردم كردستان خوشحالند انگار بچه‌هاي خودشان عروس و داماد شده‌اند.

همه به ما تبريك مي‌‌گويند چون مي‌دانند آشنا هستيم

محمدعلي: سيد تحويل بگير اين خانه نبايد ازجوانان تخليه شود كمكشان كنيم برايشان امكانات زندگي فراهم كنيم بهتر است.

فؤاد: اين بهترين نظريه است اين خانه مركز نقل مبارزه در غرب و جنوب و شمالغرب كشور است

هادي: قدم در راهي گذشته‌اند كه از هفت خان رستم سخت‌تر است پس بايد ياورشان باشيم.

هوا هنوز تابستاني است و مهمانان در بالكن نشسته‌اند كه احسان وارد مي‌شود.

احسان:« من آمده‌ام و مي‌خواهم بروم.

حسن: با مهمانان بنشين الان كارت آماده مي‌شود بيست دقيقه بايد منتظر باشي.

احسان: سيد وو دوستان اصفهان چه خبر؟

محمدعلي: جاي تو هنرمند و خطاط و نقاش و گرافيست مبارز خداپرست و مهين‌پرست در اصفهان جالب اصفهان در ميان اين همه خوشنويس و خطاط و نقاشي و هنرمند يكي مثل تو را ندارند.

حسن: احسان شام بماني كنار دوستان خوش مي‌گذرد.

احسان: شهناز خانم بگو به بايد كارش دارم و هديه مادرم آورده‌ام.

شهناز: برادر احسان بمان كه ماندنه تو فرصتي گرانمايه است

احسان هديه مادرش مي‌دهد و مي‌رود و مي‌گويد تعداد از دوستان از تبريز در راهند منتظر بمانيد.

حسن: شهناز و سايل پذيرايي آماده از تبريز مهماناني در راهند.

حميد و داود و موسي و رضا و پدر و مادر شهناز آمده اند و خانم حسيني هم بعداً مي‌رسد.

محمدعلي: سيد تحويل بگير اين خانه نبايد از اين دو جوان خالي شود.

سيد: راست مي‌گويي؟

مهمانان جديد هنوز لب‌تر نكرده‌اند گروه ديگري از شيراز مي‌رسند.

هادي و محمدعلي با استقبال آنان مي‌روند اتاق نشيمن هنوز جا دارد.

سيد: عروسخانم اين دو جوانخبر را از شيراز  بههمه رساندند

ايرج: بله از آغاز راهپيمايي و خبر حوادث مسير و جنگ اهالي روستاها با اشرار و سلامتي راه و مسير كاروان و ازدواج پارتيزاني اين دو جوان در تخت سليمان لحظه به لحظه به هيجانات شهر مي‌افزايد.

شهناز: حسن آقا خانم حسيني تشريف آوردند.

حسن و سيد به ديدار حاج خانم مي‌روند در اتاق خلوت حسن و شهناز نشسته‌اند.

و از بوي دل‌انگيز عروس و داماد در حيرت و از اين اتاق كوچك كه چه قصه‌ها شنيده‌اند و به خود لرزيده‌اند.

حسيني: عروس و داماد خوبم و من دوست داشتم دو جوان با هم باشيد. وقتي خبر راهپيمايي باقر پسرم به من داد گفتم شهناز را با خودتان حتماً ببريد اين دو جوان بايد همديگر را ببنيد.

حسن: مستقيماً به خود من مي‌گفتيد شهناز اين همه رنج را متحمل نمي‌شود.

حسيني: نابرده رنج گنج مسير نمي‌شود. شهناز اين نوع زندگي  دوست دارد در شهر ستارخان و باقرخان شيخ محمد خياباني پرورش و تربيت شده است حسن آقا مواظبت كن هر دو خوبيد و انسان

سيد: خانم حسيني از تبريز بگوييد. اوضاع چگونه و در شهر شيراز و اصفهان در مسير راهپيمايي قرار داشته‌اند و اين جوانان ديده ان ما تبريز با فاصله بوده است

حسيني: از شروع راهپيمايي تبريز در هيجان به سر برده است حوادث شمالي غرب هم در تبريز بلافاصله منعكس شده و شور انقلابي مردم نيروهاي امنيتي را مستأصل كرده است

خوب جوانان خوب و عزيز در اين اتاق چه خبر است

شهناز: اگر حسن آقا اجازه دهد كه داده است من توضيح مي‌دهم

در كمد را باز كرده و دستگاه‌ها را به حاظرين نشان مي‌‌دهد.

حسيني: سيد مي‌بيني در اين يك ذره جا چه خبر است كي باور مي‌كند. شهناز دخترم مسئوليت بزرگي بر عهده توست شما محكم و استوار باش

شهناز: همين امشب قبل از آمدن شما و البته آقا سيد بودن در محموله دو هزار چاپ و ارسال شده است

سيد: چگونه

شهناز: لحظه ورود يك ساك دستي و با ورود احسان هم يك ساك و براي امشب كارهايي همه هست و نمونه اين دو كار هم ببنيد.

سيد: يك چاپخانه كاملاً مجهز و مطمئن آن هم در اين جا اراده شير مي‌خواهد

حسيني: متون چاپ شده بسيار قلم شيوايي دارند و از نظر مطلب در سطح بسيار جالب اين يكي در وصف رمضان و چقدر خوب من تاكنون چنين متني را نديده‌‌ام مي‌شود چند متن بدهيد.

شهناز بله هر چه بخواهيد اجازه بدهيد دستگاه روشن كنم. خوب روشن شد. براي سيد چاپ مي‌‌كنيم.

و حسن آقا ببخشيد نيامده صاحب شديم.

حسن: زحمت مي‌كشي و مرا كمك مي‌دهي بسيار ممنونم

حسيني: اين‌ها را چگونه به دست مي‌‌آوريد و چاپ و چگونه برمي‌گردانيد.

حسن: اين اولي از اهواز بود ده دقيقه وقت آمد و رفت شايد الا به اهواز رسيده باشد در دانشگاه جندي شاهپور بخش مي‌شود.

دومي از همدان است امشب در مسجد موسي  ابن‌جعفر بين دو

گل