چاپ
شهناز بله هر چه بخواهيد اجازه بدهيد دستگاه روشن كنم. خوب روشن شد. براي سيد چاپ ميكنيم.
و حسن آقا ببخشيد نيامده صاحب شديم.
حسن: زحمت ميكشي و مرا كمك ميدهي بسيار ممنونم
حسيني: اينها را چگونه به دست ميآوريد و چاپ و چگونه برميگردانيد.
حسن: اين اولي از اهواز بود ده دقيقه وقت آمد و رفت شايد الا به اهواز رسيده باشد در دانشگاه جندي شاهپور بخش ميشود.
دومي از همدان است امشب در مسجد موسي ابنجعفر بين دو نماز بخش خواهد شد. اكثراً دوستان و آشنايان مبارزهاند و همه سازمان و گروهها را سرويس مي دهيم فعلاً مرزبندي نكردهايم.
سيد: آفرين اين دستگاههاي مدرن را چگونه تهيه كرده
حسن: هر سه ار دو سال پيش در تهران تهيه كردهايم. ماشين ولي كپي و تايپ را روي هم چهار هزار تومان، ماشين فتوكپي تر دست دوم است دويست تومان تمام شده است كه با دوچرخه هم قسطي تهيه شده بود پول آن را تسويه كرديم.
شهناز: ممنون اين توضيحات براي من هم لازم بود. پس ما مالك اين دستگاهها خودمان هستيم.
حسن: بله
حسيني: چقدر هزينه و سرمايهها هدر ميرود آنوقت اين جوان با پول كم و بسيار ناچيز توجيب دوران دبيرستان خود اين هم امكانات را فراهم كرده است و مسلماً اراده اينها هم هزينه دارد من تخصص ندارم ولي مسلماً هر بار روشن و خاموش كردن چه هزينهاي دارد. حسن آقا گفتي دو سال در تهران چطور شد كه به همدان آمدي؟
حسن: من به دليل تنها شدن پدر و مادرم آنها در روستا بودند پرونده تحصيلي را به همدان آورده بودم و تهيه اين وسيله در همدان ميسر نبوده و امكاناتي نبود خريدن آنها يك طرف حمل آنها يك طرف.
حسيني: چرا مگر محلي مشكلي است.
سيد: مسلماً براي فردي مثل ايشان جرم و با اين امكانات محدود و حضور گاه بيگاه مأمورين امنيتي مانند خروس بيمحل مسلماً در مسير مشكل آفرين خود حسن بگويد شنيديني است
حسن: از تهران به همدان از اتوبوس شركت اتو همدان در داخل كارتني كه رويش هزار عدد ماشين ريش تراشث جاسازي كرده بوديم در صندوق بغل طرف شاگرد در حوالي هشتگرد اتوبوس به آرامي در مسير خود ميرفت كه يك تراكتور خلاف مقررا تاز جاده فرعي به اصلي وارد شد و محكم به صندوق بغل اتوبوس كوبيد در حالت هيجان ناشي از تصادف مسافران به هم ريخته و عصباني بودند ولي من خونسرد آرام در جاي خود نشسته بود و صحبت و تهديدها مسافران و راننده اتوبوس و شاگردش گوش ميكردم.م كه متوجه شدم فردي كه با دو دختر نوجوانش در صندلي جلوي من نشسته يك مأمور امنيتي و كددار است و بنابراين از جايم برخاسته و به پايين رفته و محموله را ديدم كه الحمدالـه هيچ مشكلي نبود اتوبوس به دليل تصادف به همدان رسيد ديگر شب شده بود به مهدي دوستم سپرده بودم كه در ميدان عين القضات در جلو مسجد آقاي آخوند منتظر باشد. هواي زمستاني و سرد من هم شب در كاراژپياده شدم بار سنگيني بود و حمل آن مشكل بود به ناچار از داخل بازار به پايين آمدم.
در مسير مأموران كلانتري شعارهاي انقلابي كه بر روي درب مغازه نوشته شده مشغول پاك كردن بودند. ولي خنديدن و شاه را با لقب محمد دماغ تعريف و تمجيد ميكردند. من بار سنگين را روي دوشم داشتم و شبنامههاي هم در جيب و يك كلت بسيار كوچك نيز همراه خود داشتم تجسم بفرماييد شب تاريك حدود يازده شب و اين همه گشتي مأمور در داخل كوچه تنگ بازار بايد از بين مأموران بگذرم كه گذشتم و به سلامت همه گذشتم طفلك مهدي در آن ساعت شب با پهن كردن يك پتو در خيابان كه با تظاهر به درس خواندن آنجا منتظر بود و سعيده خانم و همسرش در منزل كه همين امروز با شهناز مهمانشان بوديم منتظر تماس مهدي نشسته بودند.
كه با تماس مهدي اسدالـه و سعيده خانم با ماشين ما را به روستا رساندند و اين كمد به اين زيور و گنج مزين شد.
حسيني: واقعاً خسته نباشيد من چيزهاي از باقر شنيده بودم ولي اكنون خود ميگويي بسيار كار سخت و مشكلي بوده است.
حسن: در مسير راهپمايي با شهناز اين ضربالمثل تركي براي دوستان تشريح كه:
جوان يك غلت بخورد مانند قاطر خستگي تن بيرون ميرود.
و يا اينكه باور نميكرديم عروس ببنيم و سوار قاطر هم شديم راه را خدا هموار كرد و اين همه امكانات فراهم شد و ا كنون در سايه پدر و مادري پاك و زلال نماز و دعاي آنها سپربلاي مأمورين امنيتي واشرار است ما كع عددي نيستم. و من بعدمن يتو كل علي الله و هو حسبه.
شهناز: بيوگرافي كامل اين اتاق و اين دستگاهها براي من روشن شد.
حسيني: پس هر كه بخواهد برايش چاپ آماده است براي من چه؟
شهناز: شما كه حق سروري داشته و داريد هر چه بخواهيد در يك ثانيه
سيد: من و حسن به پيش مهمانها برويم شما خانمها در كمدرا ببينيد فردا هم روز خداست.
حسيني: بله همه از راه رسيده و خستهاند.
به اتاق نشيمن ميروند مهمانان سرگرم تعريفند
محمدعلي: حسن آقا بيا طراحي سرويس بهداشي و حمام و يك اتاق همكف در اين حياط به اين بزرگي جايي را اشغال نميكند. طرح را امضا كن ما بقيه را كار انجام ميدهيم.
شهناز: بگذاريد من هم ببنيم
سيد: بيا ببين هر چه لازم است اضافه كن دو روزه آماده ميشود.
حميد و داوود و هادي مهندس ناظرند من و حسن و محمدعلي هم معمارند و كارگر.
شهناز: مساحت را قدري بيشتر درنظر بگير يدامكانات كمد ديواري و چاه و آب و حرارت و منبع آب و مكانيسم آب و گرما را بيزحمت حل كنيد لازم است و يك اتاق كم است دو تايش كنيد.
سيد: از پدر حسن اجازه گرفتهايم مشكلي نيست و حال چون روحاني روستا دارد ميآيد پس لطفاً ساكت .
حسيني: دو روحاني يكي سيد و ديگري شيخ و پير استفاده ميبريم.
خارجي ـ روز ـ روستا
روز كاري مهندسان ناظر آغاز شده و مصالح كافي در اختيارشان.
سيد: سعي كنيد سفت كاريش دو روزه تمام شود و ظريف كاري هم يك دو روزه به پايان ميبريم ليست مصالح و لوازم ظريف را بدهيد من از شهر تهيه ميكنم.
در عرض سه روز ساختمان نقلي و تجهيز با امكانات آب گرم و سرويس مجهز و آشپزخانه با گاز و يخچال و سقف و ديوارها همه يك دست كاشي اصفهان و گچبري همدان.
پدر مادر شهناز اين خانه نقلي را افتتاح كرده ميروند ولي حسن و شهناز در همان اتاق ماندگاري زندگي خود يافته و مبارزه دوام بقا بيشتر نياز دارد.
شبنامههاي چاپ شده توسط حسن وشهناز در سرتاسر وطن در نشر و پخش است و هيچ خوانندهاي نام اين عروس داماد را نميداند.
شهريور از راه ميرسد و جوانان دوباره به تكاپو افتادهاند بيشتر به ياران جديد ميانديشند تا دوستان قديم.
حسن وشهناز در كنار حوض زير درخت بيد نشسته و شعري تركي را زمزمه ميكنند.
گلين كدك ايل با غنده خزل
كوزم دوشيب شهناز كيم كزل
هر دو ميخندند كه به شهناز تغيير يافته
دوباره ميخوانند
گلين كدك ايل با غنده خزل
كوزم دوشب يرقره گزو كوزل
بير دو را اوا چاتان گوزل يوخ
آدحسن گون گن چولر
دوباره ميخندند و در باز شده آياچيها وارد ميشوند
هما ـ نرگس ـ شهلا ـ مريم و مهدي
به استقبال ميروند و خندهكنان
آن به اتاق نشيمن راهنمايي كرده و همچنان خنده قطع نميشود
نرگس: چه خبر گاز خنده خوردهايد.
مريم: خوشحال و شادم از خنده دوجوان خنده زندگي و روح پاك و پرنشاط
داخلي ـ اتاق نشيمن ـ روز
شهناز: خنده من تمام شده و حسن به تنهايي ميخندد بياييد هندوانه محلي بخوريد تا شما هم بخنديد.
حسن: من هم آمدم مريم خانم خوش آمديد از اينكه بيخبر من و شهناز همراه شديم مراببخشيد پيشامد
نرگس: همه كاروان غافلگير شدن ولي اتفاقي بسيار به جايي بود.
مريم: شهناز بيا كنارم بنشين درست است تو صاحبخانهاي ولي ما هم حق آب و گل داريم همسرم مهدي را معرفي ميكنم او دوست حسن است. زماني هر دويك روح در دو تن بودند اكنون مهدي دوباره ميخواهد حسن در كنارش باشد.
حسن: مهدي الان كنا رمن است و دست من دورگردن اوست فاصله از اين نزديكتر
شهلا: ملكي جديد ساختهايد.
حسن: بله خانه شهناز خانم است و يك اتاق بالا داريم
مهدي: من تو را تهران لازم دارم. كارهاي تو رو زمين مانده.
حسن: در آينده و شايد اول شهريور با شهناز سري به تهران بزنيم مجال گفتوگو آنجا فراهم است ولي من و شهناز دو روستايي شدهايم خندههايمان هم تمامي ندارد.
هما: پهلوان با خانم پرفسور كاروان به هم ميآيد و ما واقعاً خوشحاليم.
مريم: چگونه از شر اشرار رها شديد دوست داشتم آنجا باشم و كتك خوردن حسن و موسي را ببنيم
حسن: بازويش بالا زده ولي خواهد نشان دهدك انجا نبودهاي آثارش را ببين
مريم: عجب من برايت بميريم برادر كوچك مهربانم بشكند دست آن جلاد كه تو را زخمي كرد .
شهلا: ما دست بسته و تماشاگر بوديم و نميتوانستيم. دخالت كنيم.
شهناز: ولي اهالي روستا به آنان حملهور شده و فرارشان دادند و از اين اتفاق بقيه مسير تا تختسليمان چند بار تكرار شد.
مريم: اين ازدواج با شكوه و چريكي شما همه را لرزانده اين ازدواج نشانده قدرت مبارزن است و نمايش قدرت بهتر از اين نميشود.
از شما دو نفر بايد مواظبت شود گذشته ازروابط عاطفي و دوستانه كه ما با حسن داريم وظيفه خود ميدانيم او را حمايت كنيم.
حسن: حالا ديگر برعكس شده بابا خواهر خوبم من يك مرد كشاورز روستاييام و زنم هم شهناز پاره تن من است كي جرأت دارد به اين خانه نگاهي چپ بيندازد. راهپيمايي ها ادامه خواهد يافت و زنجان رشت برنامهريزي كردهايم دوستان و ياران جديد ميخواهيم
مريم: يعني تو احساس خطر نميكني؟
حسن: اين مرد كوچك خطر و مبارزه است و عاشق نبردي دائم و گسترده .
نرگس: حسن در مقابل مريم هميشه از بلوفها و شعارها استفاده ميكند ولي در مقابل بقيه يك دانشمند و يك استاد است چرا نميدانم.
حسن: ميخواهم به مريم خواهر خوبم اطمينان دهم كه خطري نيست.
مريم: تجهيزات آماده كار است اين بسته را سرويس دهيد و برگردانيد.
حسن: شهناز خانم زحمت به عهده شماست.
نرگس: خوب راه افتاده است وقتي نگذشته از آن ايام كوفتهپزي و دو دانگ خانه به سرعت خودش را تطبيق داده است.
شهناز: در حضور استادي همچون حسن آقا من حرفي نخواهم زد هر چه ميخواهد دل تنگت بگو.
مهدي: حسن آقا ما را تحويل بگير چه بكنيم تو را ميخواهيم و سلام
حسن: خيالت راحت كه من در همدان حداقل چند سالي كار و برنامه دارم نقل و انتقال برايم محال است شما بايد خود با شرايط جديد تطبيق دهيد و سرويسي بخواهيد آمادهام ولي تهران نخواهم آمد.
شهناز: مريم خانم خدمت شما انجام شد يك نمونه هم رويش براي مطالعه گذاشتهام.
مريم: آفريين خيلي عالي است خوب آقا مهدي جوابت گرفتي به حسن فشار نياور او آماده مبارزه است و همين پايگاه حفظ كند كافي است.
حسن: شهناز عزيزم
حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم تنوانم
شهناز: جانم گريه بس است دل تو از چه شكسته بگو
شهلا: قدري به حال خودش باشد بهتر است به نظر ميرسد از من شعر خاطرهاند سنگيني درددل دارد و اشكش همچو سيلاب جاري است.
نرگس: عجب روحيه لطيفي دارد اين همان مرد كاروان است آن روحيه جنگيده مبارزه صفشكن تمام راهپيمايي را به دوش خود بنيان نهاد و به مقصد رساند.
شهناز دست حسن را گرفته و بيرون ميبرد.
شهناز: خوب حالا بگو چي و چه شد
حسن از پلهها پايين رفته و سرش زير آب سرد ميشويد و دوباره به اتاق نشيمن برميگردد و دست شهناز را گرفته و كنارش مينشاند.
حسن: شهناز خانم ببخشيد و دوستان از همه شما شرمندهام ياد ستارگان آسمان ايران كه طلوع نكرده غروب ميكنند مرا به گريه انداخت نه چيز ديگر اين شعر دست خط يكي از آنان است وخوب و اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشته من ميدانم و خوب ولي اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشت من ميدانم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:15 توسط حسن مرادی
|