زنجان- رشت
شهناز: ژيلا خانم بيا سفره را جمع كن. حسن آقا برويم دير وقت است با يك يار مهربان باشيم ميشود مريم خوابيده هنوز خبر زنجان را نشنيده است.
مجيد: خانم هاجهت معارفه در راهند و آقا مهدي و فاطمه خانم رسيدهاند.
حسن: من خودم مهمانم به همه مهمانان خوش امد ميگويم. جملگي اعضاي كاروان زنجان از همدان هستيد از زنجان و تهران هم گروههاي به شما اضافه خواهد شد سئوالي هست بپرسيد تا آقا مهدي اصل برنامه را توضيح دهد.
مهدي: ظاهراً حسن آقا همه را توجيه كرده است و به نظر به دليل دير وقت بودن لازم به توضيح نيست. روز نوزدهم شهريور در اتوبان همدان منتظر همه آقايان خانمها هستم بعداً عروس و داماد و مادر حسن آقا كه در تا زنجان با هم در كنار فرصت صحبت زياد اكنون به خانهيتان برويد. من و مجيد و حسن آقا جزئيات در جلسه بعدي آماده ميكنيم.
حسن: هزينه به عهده افراد نيست ولي بهتر است كمي پول همراه داشته باشيد.
شهناز: پس شيپور سفر براي خواب نواخته ميشود.
مريم: من تازه بيداره شدهام چه خبري است.
حسن: آماده براي رفتن باش در راه توضيح ميدهم.
كوروش: حسن آقا من هم ماشين دارم نصف جمعيت را من ميبرم.
حسن: پس شهنازم خانم لطفاً بريم با بچه و مادر بروند من و شما و نيلوفر و معصومه با آقا كوروش ميرويم.
خارجي ـ شب ـ همدان در منزل هادي
حسن: من در ميزنم.
هادي: سلام بچهها را آورديد. نيلوفر و معصومه بيايد داخل حسن شما بفرماييد عروس خانم بفرما.
نيلوفر و معصومه: ما همين جا ميمانيم كه حسن آقا بدرقه شود.
حسن: برادر هادي براي نيلوفر و معصومه يك سفر هفت روزه درست شده است تو ميخواهي همراهشان بروي
هادي: كجا مسافرت كدام شهر
نيلوفر: زنجان ـ رشت
هادي: پياده مثل شيراز ـ تختسليمان
معصومه: بله برادر
هادي: عروس و حسن آقا هستن
حسن: خير ما نيستيم
هادي: پس سرپرست كيست؟
شهناز: دو سرپرست عين دسته گل ـ مهدي و مجيد هزينه تأمين شده و راهپيمايي براي اعضا هزينهاي نخواهد داشت نه خانم و شش نفر آقا از همدان هستند از تهران و زنجان روز نوزدهم شهريور در اتو همدان جمع حاضرند من و حسن آقا و مادر حسن آقا همه هستيم تا زنجان ميرويم و دوستان با هم آشنا ميكنيم و براي ديدار فاميل به تبريز خواهند رفت و كاروان پياده تا فومن در هفت روز سئوالي هست در خدمتيم.
هادي: كي جرئت داره جلو عروسخانم حرف بزنه خودم نميتوانم ولي خوب باشد. نوزدهم صبح اتو همدان.
حسن: هادي مرد مردانه ؟
هادي: محض حرمت عروس خانم حرف نميزنم.
و براي تو پختم دو تا نون داغ دو تا داغتر براي ان آقا مهدي كه نتونستين منو كوهنورد كنين ديگه خواهرانم ميبريد باشد اطمينان به همه شماها دارم ولي به اين كار مقيد نيستم.
حسن: صلوات
شهناز: بابا مردم خوابند.
حسن: تو نميداني اعتراض بود هم تلخ وهم شيرين نيلوفر و معصومه خانم بهترين ساعت عمرم همين الان بود بالاخره موفق شويم و هادي را بالاخره خواهيم برد انشاء سال بعد.
هادي: حريف من نخواهي شد.
كوروش: آقا هادي خيلي مخلصيم مثل اينكه نشناختي
هادي: به آقا كوروش تو اينجا چه ميكني؟ با ماشين تو آمدهاند تو هم با اينهايي
كوروش: من هم در كاروانم من هم ميروم.
هادي: پس خوب شد مواظب خواهران خودت باش
شهناز: ديگر بس برويم خانم كوچولوها فردا روستا منتظرم بياييد.
هادي: حسن آقا خانه شما.
شهناز: پهلوان ببنيد خانه حسن آقا مادرش دعوت كرده است.
روستا ـ شب ـ اتاق نشمين ـ داخلي
ژيلا: اين دو روز از عمر ما حساب شد يا نه.
مژگان: شش روز است كه از عمر ما حساب نشده از جلسه9 درويشآباد تا الان
شهناز: از پانزده تير تا الان
حسن: از يازده مرداد تا الان
مريم: حسن آقا چه خبر شد چي شد ما رفتي شديم همه را ناقص شنيدهام.
ريحانه: همه ناقصها كنارهم بچسباني مطلب درست ميآيد. و ديگر نپرس تا نوزدهم شهريور
شهناز: تو هم اين جا استراحت كنيد تا صبح خداحافظ
من و حسن آقا به اتاق خود ميرويم آزاد و راحت باشيد. از كوفته امشب ممنونم.
حسن: شهناز جان در را ببنيد و چراغها را خاموش كن چراغ خواب هم نميخواهيم. شب به خير.
همدان ـ داخلي ـ روز
اسدالـه: خوش آمديد.
شهناز: ديروز بايد ميآمديم نشد.
حسن: اگر بستهاي هست در خدمتيم.
اسدالـه: چند بسته آماده دارم زحمت ميدهم اما اين دو جزوه كه ديشب به دست دوستان رسيده ناقص است بعضي صفحات آن نيست.
حسن: شهناز جان آن جزو داخل كيفت را بده آقا اسدالـه اين سه صفحه ميگويي.
اسدالـه: آره پس اين جزوه شهناز خانم كامل.
حسن: آن سه صفحه به دقت بخوان و با حوصله اين جا نشستهايم راستي سعيده خانم كجاست
اسدالـه: يكي گوشي تلفن را بردارد.
شهناز: الو بفرماييد.
سعيده: همونجا بمان الان ميآيم.
شهناز: خوب بيا.
اسدالـه: عجب ايراد بزرگي درست كسي اينها را جدا كرده دردنكند كلي خدمت به ما كرده.
شهناز: ولي بازويش زخم دارد ولي دكتر هم بيخيال و خواب است.
اسدالـه: حسن آقا خوب به فكر درد بازويش هستيم واينهم كار خودش غير از حسن آقا ميتواند بله درست است.
حسن: جزوهاي در دست شماست و ديشب پخش شده صحيح و سالم است و ايرادي ندارد قبول است
اسدالـه: بله كاملاً حالا بازويت بالا بزن ببنيم.
حسن: ولي دختران عزيزم يك ساعت سراپا ايستادهاند يك تعارف خشك و خالي نميكنيد.
اسدالـه: اي واي ببخشيد خانم كوچولوها من اين عروس و داماد كه ميبينم حواسمپرت ميشه و همش به فكرايتهايم.
مژگان: خبر پايگاه شنيدهايد
اسدالـه: كدام
ريحانه: بفرماييد. به خوانيد و ترجمه كنيد.
اسدالـه: كي رفتيد چرا ما رو نبرديد عجب سخنراني عروس خانم به هدف زدي از هزاران شبنامه بهتر.
از هزران شبنامه بهتر اين متن ترجمه سخنهاي شما نيست اين منتن تأييده شده حكومت ايران و آمريكاست و چاپ عكس شما با حجاب در كنار حسن آقا عجيبتر است يعني شما نيروي هوايي ايران را بدون خونريزي تصرف كردهايد. اين مجله به همه پايگاهها رسيده است الان اين به دست دوستان در شيراز ـ اصفهان ـ تبريز ـ تهران ـ دامغان و اهواز در حال مطالعه و دوستان مشغول بهره برداريند. تلفني از شما ندارند و نميتوانند اين همه را بيابند و آنچه مسلم است بدنه نيروهاي نظامي ايران از اين كار منظوري دارند حكومت لرزيده است. خوب از زنجان ـ رشت چه خبر؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:44 توسط حسن مرادی
|