حسن: در كنار استخر آسوده باشيد و گاه‌گاهي هم به مزرعه سر مي‌زنيم و ابوالقاسم براي شما كافي است. آن يكي براي رفت و برگشت من.

شهناز: پس ما از كار معاف نيستم خوب است كه جايمان بهتر شد ولي كار ادامه دارد.

مژگان: ابوالقاسم دارد مي‌آيد بنشينيد و احترامش كنيد.

شهناز: پسرعمو بفرما بنشين و بگو و بخند تو حق داري از ما ايراد بگيري ولي ازدواج در تخت‌سليمان تكاب بود و به روستا هيچ اقدامي نكرديم و انشاء‌الـه در آينده نزديك خدمت مي‌رسيم.

ابوالقاسم: نامت همنام دختر خودم شهناز دخترم را مي‌خواهم به دانشگاه بفرستم هر چند فعلاً شيرخواره و مريم هم دارم و خوشحالم كه اولين فرد فاميلم كه شهناز خانم را مي‌بينم. مي‌دانم ديگران غبطه خواهند خورد. فردا زن و دخترانم را به خدمت شما مي‌فرستم.

حسن: البته بعد از ظهر چون صبح تا ظهر بايد بخوابند.

ابوالقاسم: يعني مي‌خواهند تا صبح اين جا بمانند باشد بعدازظهر خدمت مي‌رسند يا اصلاً شب براي شام مي‌آيند به زن عمو اطلاع دهيد.

ريحانه: در بين اين درختان صنوبر و اين استخر آب زلال حيف كه نمي‌شود شنا كرد.

ابوالقاسم: چرا نمي‌شود ديوار استخر جاي نشستن دارد و آب استخر هم پاك و زلال است من و هم حسن سر مزرعه هستيم.

شهناز: پس با اجازه پسر عمو دوست داشتني ما به آب مي‌زنيم و پنج نفريم اشكالي ندارد.

حسن: فقط مواظب باشيد سرما نخوريد بقيه مسائل با من. خانم‌ها در استخر به آب تني مشغول و دو مرد كشاورزي به آبياري مشغول مي‌شوند.

آب خنك و زلال خواب را از سر آنان ربوده و در داخل آن به بازي مشغولند.

ريحانه: از بحث تشكيلات و روش و اشكال مبارزه به كجا رسيديم.

شهناز: در چشمه رعنا هم چنين شبي را كرده‌ام

سپيده صبح از آب بيرون آمده و به داخل ماشين مي‌‌روند و با زدن بوق ماشين حسن هم به آنان ملحق مي‌شود.

ابوالقاسم: ديگر مي‌توانيد برويد حسن را هم ببريد يك ساعت ديگر آبياري تمام مي‌شود براي كوره سيب‌زميني فردا بعدازظهر اينجا باشيد.

 

داخلي ـ ماشين ـ سپيده دم

شهناز: اين مزرعه و اين قطعه از بهشت بود حسن جان تو چطوري؟

مريم: ناگفته پيداست تا زير زانو گل ‌آلود و خيس و چشمان از فرط خستگي در حال چرت و حوصله حرف زدن هم صفر.

ريحانه: پس برويم كه ديگر از مزرعه و آب و استخر تا مدتي زياد شايد تا تابستان آينده بي‌بهره‌ايم.

 

روستا ـ روز ـ منزل ـ اتاق نشيمن

مادر: حسن فعلا خواب است شما هم استراحت كنيد.

شهناز: مادر جان پسر عمو ابوالقاسم با خانواده امشب براي شام مي‌آيند. برنامه‌ريزي از شما كار از ما شب فقط آب‌تني كرده‌ايم. و بيشتر از پنج ساعت داخل آب بوديم اصلاً خسته نيستيم.

مادر: در صحرا داخل استخر آب سرد با چه جرئتي آنجا محل رفت‌وآمد و گذر حيوانات وحشي هم هستند. مقصر حسن و ابوالقاسمند چرا چنين اجازه‌اي به شما دادند ((مريم و شهناز مادر در بغل گرفته و مي‌بوسيد و او را روي دست بلند كرده و تاب داده و دوباره به زمين مي‌گذارند)).

شهناز: مادر جان به اندازه زمين و آسمان شما را دوست دارم شب گذشته خداحافظ ما و دعاي خير شما ما را از هر بلايي حفظ خواهد فعلاً به فكر شام مهمانان باشيم.

ريحانه: به نظرم غذا چلو خورشت قورمه سبزي است سبزي‌اش آماده است و پختن خورش با من و شما برنج در حدود مصرف بيست نفر تهيه كنيد شما برنج در حدود مصرف بيست نفر تهيه كنيد.

مريم: چه خبر است يك خانواده و ما ده نفر هم نمي‌شويم.

مژگان: مريم خانم براي ديدن عروس و داماد نصف روستا به اين خانه خواهند آمد. تلافي شب گذشته خواهد شد.

مادر: دخترم تو راست مي‌گويي چون برنامه رفت و آمد بچه‌ها مشخص نبود كسي را نگفته حالا كه شما هستيد پس آن‌ها هم گفتيد به همه اطلاع خواهم داد كه بيايند كه گلايه‌اي نباشيد البته نه براي شام همان بيست نفر كافي است البته اول فكر نهار خودتان باشيد تا شام وقت زياد است.

شهناز: دختران خوبم نهار را مادر در اتاق چيده است بيايد من مي‌روم حسن را بيدار كنم و او غذاي خود شرا همان‌جا خواهد خورد

مادر: شهناز حسن هنوز بايد بخوابد بگذار خودش بيدار شود بهتر است كنار سفره بفرماييد غذايتان را ميل كنيد.

البته غذاي شهناز خصوصي است.

ريحانه: كاملاً درست عروس خانم بايد غذالي با كيفيت بالا و كميت كم ميل كند تا نوه خوشگل وخوش‌قواره حسن و شهناز باشد.

مريم: مادر تجربه كافي دارد ولي ما هم بايد كمكش و از كتاب آشپزي غذاهايي را انتخاب و دستور پخت آن را به مادر بدهيم و هفته‌اي يك بار هم سر بزنيم كه مادر و شهناز كاري دارند برايشان انجام دهيم.

مژگان: من هم انواع شيريني‌ها را خود پخته و هر هفته با خود مي‌آوردي. ضمناً دوخت لباس نوزاد هم با من

ژيلا: جمع ما يك اجاق كاملاً مجهز فردا براي مادر و شهناز تدراك. ديده‌ايم كه مي‌توانند در آن نان و كلوچه بپزند.

مادر: از لطف و عنايت شما دخترخانم‌هاي عزيزم ممنونم شهناز چرا ساكت است و غذا نمي‌خورد.

شهناز: تا حسن بيدار شود من منتظر مي‌مانم شما ميل كنيد.

مژگان: راستي پسرعمو گفت براي كوره بعدازظهر به صحرا برويم.

ريحانه: زحمتش نمي‌ارزد زيرا تمام مزرعه الان خيس و گل‌آلود وارد شدن به آن هم محال پس همين جا بمانيم و شام شب را آماده كنيم بهتر است.

مادر: يكي از شما با  خود كار ليستي از هداياي كه مهمانان مي‌آورند تهيه كنيد بايد براي بعدها آن را داشته باشيم.

شهناز: يعني اينكه در مراسم آن‌ها در حد هداياي خودشان هديه بدهيم.

مريم: بله درست است دقيق و درست بايد ليست تهيه شود و من اينكار را انجام مي‌دهم.

 

جاده شهر ـ روز ـ محيط بسته ماشين ـ داخلي و خارجي

حسن: از مهماني ديشب خسته برويم قدري بگرديم و ضمن به دوستان سري بزنيم. اول مسجد چهار باب الحوايج

مريم: اي به چشم محكم بنشينيد مي‌خواهيم پرواز كنيم تا لحظه ديگر مي‌رسيم.

همدان ـ داخلي ـ كتابخانه مسجد ـ روز

احسان: عروس و داماد هفته‌اي است غيبت كرده‌ايد

ريحانه: مقصر ما بوده‌ايم آنان را به پايگاه هوايي برده بوديم.

شهناز: البته جاي برادر عزيز و دوست‌داشتني‌ام خالي بود. برادر جان مي‌خاهيم با حسن آقا و مادرشان به تبريز برويم تو هم در كنار ما باشي و مندل هم بيايد ديگر تيم فوتبال كم و كسري نخواهد.

مژگان: تيم فوتبال كه در دروازه‌بان عروس خانم باشد از حالا نتيجه  بازي مشخص است.

احسان: عروس خانم با سخنرايي اديبانه و حكيمانه خود پايگاه هوايي و آمريكاييان و لرزانده است از دروازباني نمي‌ترسد.

مريم: مگر اخبار آن به شهر رسيده است اگر اين‌طوراست موج سراسري است شهناز نازم را ببوسم هزار بار.

حسن: آقا احسان كاري آماده و غير آماده بود شب منتظريم و اكنون بايد برويم. ضمناً راهپيمايي زنجان ـ رشت با دوستان جديد است ما نمي‌رويم.

احسان: اجازه بدهيد اين خانم‌ها عضو كتابخانه شوند و بعد برويد به سلامت و سفر تبريز را بر ويد كه لازم است و اول شهريور نزديك

ژيلا: چه كتابخانه باشكوهي اكثراً بچه‌هاي پايگاه به خدمت مي‌آوريم همه به مسجد و به كتابخانه و آقا احسان فكر معلم قرآن را ما بكند. كه اگر خانم باشند و مبارز بهتر است.

حسن: خوب است ديگر برويم راه بيفتيد.

احسان: شب با دست خواهم آمد.

شهناز: برادر ماشين داريم و مريم خانم يك هفته با ماست. بسته‌اي داري بده ببريم و فردا خواهيم آمد تو دوچرخه است يكروز  استراحت كنيد.

احسان: برادر تو را خواهر خوبي مي‌داند پس بياوريم داخل مسجد تقديمت كنم.

حسن: آن‌ها به داخل مسجد رفتن و ما به داخل ماشين برويم.

 

همدان ـ روز ـ ماشين داخلي و خارجي

مريم: شهناز خانم بدو بيا باريك الله خوب آمدي برويم محكم بنشنيد مي‌خواهم با دنده هوايي بروم. فقط كجا فرود بيايم.

حسن: ضرابخانه منزل آقا مجيد.

مژگان: عالي شد اقدس خانم را  هم مي‌بنيم.

حسن: و همين طور آقا رضا را واعظم خانم و مادرشان را و خانواده دسته گلشان و همسايگان مبارز هم.

شهناز: ضرورت دارد پس دارد برويم و راستي علم مقدم است يا عمل ادامه بدهيم. در مقطع زمان و مكان خاص مشخص مي‌‌شود.