مريم: ما چهار نفر از اعضاي كاروانيم و از همدان نه خانم و شش آقا آماده‌اند.

اسدالـه: ظاهراً اين بار همه هستند من و هادي نمي‌رسيم بياييم.

ريحانه: نيلوفر و معصومه مي‌آيند.

اسدالـه: يعني هادي پذيرفته است.

ژيلا: بله برادر بله ساعت دوازده  درميان محله خودش ريش گرو گذاشته و خواهرانش تحويل آقا كوروش داده.

اسدالـه: كوروش كيست؟ يكي از اعضاي كاروان حسن آقا ‌آدم‌ها را از كجا پيدا مي‌كني آمديم به چشم پانزده نفر آماده‌اند بيشتر مي‌شوند. نه نمي‌شوند: حسن آقا كاروان بسته است و الان مشغول همين درست است.

سعيده: سلام خوش آمديد دوستان پايگاه را به هم ريختند همه جا مي‌رويد خبرش به ما مي‌رسيد. حداقل خود شما بدون سانسور تعريف كنيد. زنجان رشت را هم كه كامل كرديد باز هم بي‌خبر مانديم.

اسدالـه: اين خانم‌ها از اعضاي كارواند.

سعيده: اين‌ها دسته‌گل‌هاي خود مانند حسن ‌آقا از گلدون خودمان اين‌ها چيده است.

ريحانه: پدران ما را براي سي روز تحويل حسن آقا داده و رسيد هم نگرفته‌اند.

اسدالـه: چي شد جالبه پس تو اين وضع حسن آقا دست بالا داره و ما كي باشيم.

حسن: آقا اسدالـه درد بازوي من زياد است خانم‌ها را تنها بگذاريم زنگ بزنيد نيلوفر و معصومه بيايند با هم به روستا مي‌رويم

شهناز: چشم فرمانده عزيز و دوست داشتني شهر همدان

اسدالـه: حقيقت دارد عروس خانم بهتر از من حسن را مي‌شناسند.

از پانزده تير ماه در كنار او راه رفته و عرق ريخته واقعاً شناخت كاملي يافته است زندگي در روستارا به شهر ترجيح مي‌دهد.

ژيلا: اين روستايي كه من در اين يك هفته ديده و مي‌بينيم كاخ سفيد را نمي‌توان با آن مقايسه كرد. اين روستا يك قطعه از بهشت روي زمين است.

حسن: اسدالـه برويم برادر درد داردم نمي‌شود و نمي‌توانم

اسدالـه: باشد برويم سعيده ناهار را آماده كنيد.

شهناز: خب رفتيد حالا تلفن منزل آقا هادي بدهيد كه نيلوفر و معصومه را احضار كنم.

حسن:   دکترمي‌تواني جلو خانم‌ها جلوي زبانت بگيري. مي‌توانيم به جاي اين حرف‌ها شبنامه‌ها را چاپ كرده و بياوريم و الان راحت به بحث اصلي بپردازيم.

شهناز: حسن آقا و آقا اسدالـه ببخشيد خلوت شما را بر هم مي‌زنم نيلوفر و معصومه به روستا رفته ما هم بايد برويم آقا اسداللـه شما و سعيده خانم بياييد برويم.

اسداللـه: باشد به سعيده بگوييد به اينجا بياييد كه با هم مي‌رويم.

 

روستا ـ داخلي ـ روز ـ اتاق

نيلوفر: حسن آقا ممنون هيچ كس نمي‌توانست حريف هادي شود ولي شما آرام آرام او را قانع كرديد.

معصومه: من هم باور نمي‌كردم الان خدمت عروس خانم باشم

سعيده: خوب عروس و داماد عزيز كه بو و عطر شما هيچوقت براي ما پاياني ندارد كاروان را آماده راه كرديد. برنامه  بعدي را ترسيم نماييد كه ما ادامه دهيم.

حسن: شما به خدا مي‌سپارم تا روي پاي خود بايستيد شروع درس و مشق و فوتبال ما نزديك است. فقط هيئت تحريريه بايد تفسير كند.

اسداللـه: بله يك اشتباه نابخشودني و كودكانه 3 صفحه از هر جزوه جدا شده تا آماده پخش شود.

سعيده: پس من اقدام خواهم كرد. راستي بقيه كجايند. اصلاً من چرا اينجا هستم عروس خانم كجا؟

شهناز: بنشينيد كه بوي گل و سنبل با هندوانه و زردآلو و انگور آمد.

ژيلا: شربت و چاي هم در راه است نيلوفر و معصومه خانم نهار شما را در اتاق بغلي چسبيده‌ام بفرماييد.

سعيده: اين دختر خانم‌ها انگار صاحب‌خانه‌اند. در اين يك هفته چه شده است.

اسداللـه: پدرانشان با حسن آقا دوستي ديرينه دارند.

حسن: آب تني در استخر را فراموش نكنيد كه چقدر آرامش‌آور است.

اسداللـه: چه كاري عجب از اين جسارت در ميان حيوان و انسان در ميان استخر ماندن دختران جوان درست سلامت و آرامش مي‌دهد بهترين درمان و تسكين سعيده شما هم استفاده كن.

حسن: همين در خدمت همه خانم‌ها هستم. البته دوراني سه ساعت كافي است. من و اسداللـه هم نگهبان

ريحانه: ما آمديم. جمعيت ما الان يازده نفر است و دو ماشين داريم. بهتر نيست سري به پايگاه بزنيم.

اسداللـه: پيشنهاد خوبي است.

حسن: شهناز جان نظر شما چيست برويم پايگاه يا نه.

سعيده: مي‌رويم عروس و داماد هم مي‌بريم بدون‌ آن‌ها رفتن همه بي‌معني است.

 

همدان ـ جاده ـ خارجي ـ روز

دو پيكان سواري به سوي پايگاه در حركتند راه سي كيلومتر است يازده مهمان سر زد به منزل شاه حسيني مي‌روند.

پايگاه ـ داخلي ـ منزل

مژگان: پدر همه را آورديم امشب مهمان شما هستيم من و دختر خانم‌ها عضو كاروان زنجان ـ رشت شديم.

شاه حسيني: تا اول مهر آزاد هستيد و در اختيار حسن آقا هر چه صلاح بدانيد درست است. اما حسن آقا آقاي توكلي در تبريز منتظر شماست.

حسن: با ايشان بگوييد من بيست شهريور به تبريز مي‌رسيم و از منزل پدري شهناز خانم با ايشان تماس خواهيم گرفت.

مسعود: سلام دوستان من آمده‌ام حسن آقا را ببرم براي محاكمه فرمانده پايگاه مي‌خواهد او ببنيد.

حسن: برويم كه آماده و سرحاليم.

 

داخلي ـ اتاق فرماندهي پايگاه

حسن: سلام بر شما دوباره به زحمت افتاديد.

فرمانده: همكاران چند لحظه ما را تنها بگذاريد مي‌خواهيم مانند دو مرد صحبت كنيم.

حسن: از همكاران شما  شرمنده‌ام.

مسعود: من و دوستان مي‌رويم. شما خلوت كنيد.

فرمانده: حسن آقا شيراز تا تخت‌سليمان پياده‌روي 1591 كيلومتر و 45 روز با كتك خوردن و تحمل كردن و آخرش ازدواجي شكوهمند و بي‌نظير

حسن: اين سئوال بوي كاخ سفيد مي‌دهيد بهتر نيست خودشان باشند من جواب دهم.

فرمانده: الحق كه همداني هستي. درست است الان مي‌گويم بيايند. سپس با آيفون فرمانده آمريكايي را صدا مي‌زند و او داخل مي‌شود

فرمانده: معرفي كنم حسن آقا و آمريكايي

حسن: ايشان فارسي مي‌تواند بفهمد.

فرمانده: بله جايي نفهمد سئوال مي‌كند.

حسن: پرسيده راهپيمايي منظور چه بوده است دوست آمريكايي بهتر از من مي‌داند.

آمريكايي: بله به ما گفته شما به اعدام هفت نفر در شيراز اعتراض داريد. و  اين راهپيمايي اعتراض بوده است و آن‌ها خواسته‌اند شما را متوقف كنند ولي نشده است همه شما جوان و كودك بوده ولي مقاومت شما مانند تكاوران بوده.

حسن: در اعدام هفت دانشجوي جوان بدست مأمورين شما كه همگي سال اول دانشگاه بودند. به نسل جوان ايران اهانت شد. ما ناراحت بوديم. چيكار مي‌توانستيم بكنيم بهترين و سالم‌ترين نوع اعتراض را انتخاب كرده‌ايم. هر راهي غير از اين و برنامه‌ ديگر عاقلانه نبود.

آمريكايي: آري سالم‌تر و بهتر از اين نمي‌شود. افكار شما بسيار مترقي و متين است به اين سن و سال و اين همه روشنفكر از عجايب است من دوست داشتم به منزل شما بيايم ولي فرماندهان رضايت ندادند. مي‌ترسيدند.

حسن: جناب منزل ما را آقاي مسعود خوب مي‌شناسد ما بعد از مسافرت تبريز در يك روز تعطيل منتظر شما هستيم. من هم تيم فوتبال جوانان شهر به پايگاه براي مسابقه خواهم آورد.

آمريكايي: شما فوتباليست هستيد.

حسن: بله فورواد تيم هستم. دو غيبت داشته‌ام و چند روز به خانه پدر خانم در تبريز هستيم و در سال تحصيلي به دبيرستان مي‌رويم و در تعصيلات آخر هفته منتظر شما هستيم. قول ميدهم به شما خوش بگذرد. اگر حتي امروز با ما بياييد يك آب تني با آب سرد خوب در برنامه ما است اول خانم‌ها و بعد آقايان

فرمانده: كجا؟

حسن: كنار چاه عميق كشاورزي يك استخر است كه آب در آن وارد و از طريق روانه نهرها مي‌شود. آب روان و خنكي‌اش عالي خانم‌هاي خانواده هر شب پنج ساعت داخل آبند.

آمريكايي: همين هست 1591 كيلومتر راه مثل شير رفته و الان هم سالمند. ولي ما نمي‌توانيم بياييم شما گاهگاهي به ما سر بزنيد و اكنون شما مهماني هستيد پس خداحافظ.

فرمانده: دوست آمريكايي من با ايشان قدم‌زنان مي‌رويم حسن آقا بلند شو برويم.

 

پايگاه ـ خارجي

فرمانده: خوشم آمد كوتاه نيامدي آن‌ها همه چيز را مي‌دانند تو اگر مي‌گفتم نه از اعدام و اعتراض خبر ندارم او به ما مي‌خنديد ولي صراحت تو مرا سرافراز كرد.

حسن: اين آقا مهمان است من خيال ناراحت كردن او را نداشتم خواستم بداند كه ما هم مي‌فهيم و انسانيم و حق حيات و زندگي داريم. گفتم فوتباليست هستم و واقعاً هستم اجازه بدهيد براي  مسابقه با آن‌ها خواهيم آمد و شكستان مي‌دهيم. آقاي اسمي مربي بداند از خوشحالي روي پاي خود بلند نمي‌شود.

فرمانده: جوان ممنون اين چند روز به ما خوش گذشته است و آمدنت امروز هم بسيار به جا بود برو خدا به همراهت.

 

داخلي ـ پايگاه ـ منزل

شاه حسيني: بيا ببنيم برادر عزيز و لايق خودم با آمريكايي نشستي و حرف زدي.

حسن: به تأييد فرمانده حالش را گرفتيم و به رويش هم خنديديم و او هم مرا تحسين كرد.

شاه حسيني: چگونه؟

حسن: او گفت راهپيمايي در اعتراض به اعدام هفت نفر بوده من گفتم بله اعدام هفت دانشجوي سال اول دانشگاه توهين به نسل جوان ايران بود و اين اهانت را بايد پاسخ مي‌داديم كه سالم‌ترين راه را انتخاب كرديم.

مسعود: عين اين جملات به آمريكايي يا از اين تندتر چون آن‌ها مي‌دانند چاخان مي‌گفتي فرمانده حقير مي‌شد.

ژيلا: بابا مسعود فرمانده با شما كار دارد.

الو: آقا مسعود اين دوست جوان ما را سر بلند كرد. آمريكايي زرد كرد بوده و آرام قرار نداشت وقتي حسن اين جوان برازنده اعدام دانشجويان را اهانت به نسل جوان كشور اعلام كرد. ديدم كه دست و پاي فرمانده لرزيد ولي وقتي بعد از آن گفت: سالم‌ترين نوع اعتراض انتخاب كرده‌ايم قدري آرام شد و خداحافظي كرد رفت. به حسن آقا سلام برسان و بگوييم فوتباليست براي مسابقه با آمريكايي‌ها آماده كند.

شهناز: آقا مسعود جوان و عزيز و فرمانده من حسن آقا همه را حريف است. چه مي‌گويد؟

مسعود: آمريكايي زرد كرده است و فرمانده خوشحال حسن آقا عاقلانه‌ترين جواب داده است اعدام جوانان اهانت به نسل جوانان ايران دانسته و گفته راهپيمايي سالم‌ترين نوع اعتراض بوده.

اسداللـه: بابا حسن راست و دوست و با صداقت آنچه در دلش بود عيناً به زبان آورده من بودمن به لرزه مي‌افتاده اين داماد ما چقدر بي‌باك و دلير است.

ريحانه: ديگر براي هميشه در پايگاه سر بلند خواهيم بود.

شهناز: حسن جانم كنارت نشسته‌ام چرا عرق كرده‌اي مي‌دانم جلسه‌ي سنگيني بوده ولي تو آن‌ها را ضايع كرده‌اي.

حسن: من دوست داشتم آمريكايي خفه كنم ولي با او قدرت و محكم صحبت كردم و راه سئوال و جواب بر اوبستم و قصه تمام شد.

بعداً در مسابقه فوتبال دخلشان رامي‌آورم بماند. همه جوان‌هاي نشسته‌اند آقا مسعود شاهد است. در جلسه آمريكايي اول وحشت و سپس آرام شد و و دعوت مرا براي مهماني رد كرد ولي گفت در راهپيمايي مثل تكاور بوده‌ايد. رو بروي آن‌ها ايستاده‌ايم. با اين سن وسال جوان و كودك ولي متين و با شخصيت هستيد.

مژگان: عجب حكايتي پس راهپيمايي تيري در چشم آمريكايي پس برويم كه واجب است.

شاه‌ حسيني: حسن جان اكنون تبريز با تو مذاكره خواهند كرد تو آبروي همه نيروي هوايي ايران را حفظ كردي. آفرين تبريز از اينجا آسان‌تر است.

شهناز: من در آنجا نگهباني شخصي عزيز خودم خواهم بود. بيا بنشيم بمان كه رفت و برگشته تو براي من طولاني بود و موج گفتارت در دنيا خواهد پيچيد. آقايان مجله را بياوريد صحبت‌هاي مرا چرا اين‌گونه چاپ كرده‌ايد.

مسعود: عروس خانم شرمنده حالا بايد مواظب صحبت‌هاي حسن مي‌شود. آمريكايي نشان داد نمي‌ترسد جلسه امروز منعكس خواهد كرد. و كلام حسن مانند دشنه‌اي در قلب آمريكاييان چه خواهند نوشت آخر حسن جان قربان تو يك ژنرال آمريكايي و ايراني نوكر شاه ايستاده تو مي‌گويي اعدام توهين و اهانت به ما بوده است و حق اعتراض داشته‌ام اين يعني مرگ آمريكايي يك كودك و نوجوان او را معضل كرده است.

مادر حسن: چه شده پسر مرا محاصره كرده‌‌ايد شهناز جان حسن به گوشه ببر قدري بايد استراحت كند. معلوم است خسته است.

 شهناز: بلند شو برويم ريحانه جان بيا كمك اين قهرمان نياز به استراحت دارد.

يك بالش زير سر حسن و پتوي روي پاهاي او است و ريحانه و شهناز بر سر بالش نشسته‌اند كه نيلوفر سر مي‌رسد.

اين شربت زغفران به حسن آقا بدهيد براي همه داريم حسن آقا بيشتر بخورد سر حال مي‌آيد و مي‌‌تواند و آمريكايي را ضربه فني مي‌كند.

معصومه: آمديم بگرديم حسن آقا به زحمت افتاد. اين آمريكايي چقدر ولي شجاعت حسن آقا مثال‌زدني همه مردان محله و اطراف و فاميلي من مي‌شناسم يك پاسبان ببينيد رنگشان مي‌پرد. و حسن در بين اين دو ژنرال جوابشان و حقشان را كفن دستشان گذاشت.

شهناز: اين يعني پرتاب معصومه و نيلوفر به ميدان مبارزه و درست خط مقدم حضورتان خير مقدم عرض مي‌كنم. حسن آقا آماده است ولي رشد سريع شما مبارك است.

مريم: انصافاً مكتب تربيتي بسيار پيشرفته‌اي است مادر اين يك هفته اندازه ده سال و بيشتر رشد كرده‌ايم. ولي حسن آقا را اذيت مي‌كنيم.

شاه حسيني:  در مكتب بزرگاني رشد كرده كه دست خودش از آن‌ها كوتاه است. امروز تمام آموزش‌هاي زندگي را يك‌باره به كار گرفت و با خونسردي و آرامش دشمن را شرمنده كرد اكنون كه مي‌بينيد خسته است به دليل صبر و مقاومت روحي و رواني سنگيني است كه تحمل كرده و آرام نشسته است شهناز جان مي‌توانم به جرئت به تو تبريك بگويم و به حسن هم بايد تبريك گفت هر دو قهرمان بي‌نظيري هستيد. حسن از قبل آرامش داشت و خونسرد بود ولي امروز ما فهميديم ازدواج ازاو يك حكيم و صبور آرام با منطق ساخته است.

ژيلا: دوست دارم تمام لباس‌ها او را تميز كرده و اتو بزنيم البته با اجازه شهناز خانم.

مادر حسن: شما از او تعريف مي‌كنيد ولي او خواب است بيا ييد اين طرف بگذاريد بخوابد. شهناز خانم تو بيا كنار من كه بوي تو و حسن براي من يكسان است.

مسعود: آقاي حسين بچه‌هاي پايگاه من تو را كار دارند بيا برويم.