شهناز: خب خاله جان من اولين بار است شما را مي‌بينيم واقعاً خوشحالم.

خاله: اين حسن آقا را در اين منزل روي دوستان خودم بزرگ و بسيار بيشتر از يك خاله برايش مادر بوده‌ام و تو هم عروس خودم هستي و به اندازه دو پسرم دوستت خواهم داشت.

حسن: ظاهراً صداي در است ببنيم كيست. عجب سعيده خانم است با ماشين جلوي در ايستاده است. شهناز جان زحمت آوردن سعيده به داخل به عهده شما.

 شهناز: اي به چشم همين الان و با عجله با دمپايي به بيرون و چند لحظه بعد: بفرماييد اين هم مهمان عزيزتان نهار هم نخورده است. سعيده بنشين آبگوشت خوشمزه‌اي است.

سعيده: با اجازه مادر و خاله و حسن آقا من سهم حسن آقا را مي‌خورم شهناز جان سهم تو خصوصي و مال توست. عروس خانم خودت را تقويت كن. لازم است.

حسن: توصيه‌هاي مادر بس نبود اين خانم تحصيلكرده و مبارز هم

مادر حسن: اين رسم و قاعده‌اي است شناخته شد و دقيق تمام خانم‌ها اين مقررات را فراموش نمي‌كنند و شما مردها زياد جوش نزنيد اين امور خصوصي است.

خاله: شهناز جان و حسن آقا بايد بدانند كه ديگر ازدواج كرده‌اند و دست از دوران نوجواني بردارند و به جمع بزرگترها وارد شوند.

حسن: سعيده خانم چه عجب ياد ما كردي كاري براي انجام دادن هست در خدمتيم.

شهناز: در كمد كار در حال انجام است و باقي‌اش خودش بگويد:

سعيد: آمده‌ام شما را براي مشورت در امر مهمي كه امشب در جلسه‌ي كه در منزل هست ببرم. از مادر هم براي تنها ماندنشان عذر مي‌خواهم مادر عروس و داماد جوان و خوشبو هنوز كامل نديده‌ايم از آن‌ها سير نشده‌ايم.

شهناز: اتفاقاً ما قصد آمدن را داشتيم و البته نه پيش شما بلكه پيش بقيه دوستان حسن آقا.

سعيده: از قضا همان‌ها مرا مجبور كرده‌اند كه الان در اينجا باشم. پس آماده شويد. راه بيفتيم.

 

خارجي ـ راه ـ همدان

حسن: سعيده خانم اين دوستان ما را مگر شما مي‌شناسيد.

سعيده: دو گروهند و هر گروه يك رابطه دارد. ما رابطين را فقط مي‌شناسيم و در جلسه امشب همه دوستان شما و دوستان جمع ما به بهانه دعوت عروس و داماد جوان در محله خضر در منزل آقايي كه من نمي‌شناسم جمع هستند ما هم آنجا مي‌رويم.

حسن: عجب دوستي كه نه مي‌آيد و نه راهپيمايي بين شهري را قبول دارد و نه بخش شبنامه و نه جلسه گروهي را در منزلش امشب بيش از صد و پنجاه مبارز شهر را به منزل خود دعوت كرده است. اگر ساواك به فهمد و حمله كند چه بايد بكنيم. اين تعداد دستگير شوند براي مدتي مبارزه در غرب كشور و دچار مشكلاتي پيچيده خواهد شد.

سعيده: فرموده‌اند كوچه را چراغاني مي‌كنند و رسماً به مردم مجله اعلام كرده‌ام جلسه مهماني عروس و دامادي بسيار عزيز است. و در داخل منزل جلسه خصوصي اگر مهماني هم سرزده بيايد پيش‌بيني شده است.

شهناز: از قرار معلوم طوفان ازدواج پارتيزاني ما عقل آنان را در سر بدر برده است. خداوند رحم كند به خير خواهد گذشت ولي از يك جهت براي من هيجان‌آور است يك هفته از آمدنم به همدان نگذشته با اين هم مبارز آشنا مي‌شوم. ايكاش خانم‌ها هم بودند.

سعيد: خانم‌ها در جلسه بعدي در محله درويش‌آباد در منزل كه بازم من او را نمي‌شناسم جمع شده و آخر شب است

حسن: عجب دوستي كه مبارزه را به درس ومشق و دانشگاه ترجيح داده و چند سال است كه تقيه پيشه كرده است كه امشب بيش از 175 خانم مبارز را در منزل خود مهمان كرده است كه لابد به خاطر عروس و داماد نوجوان

شهناز: حسن آقا اين آمار دقيق را از كجا آورده‌اي در بيست و چهار ساعت گذشته هم كه كسي بديدن ما نيامده كه خبري بياورد سعيده خانم هم كه اسم محله را فقط گفته است. توضيح مفصلي قبل از جلسه لازم است.

سعيده: من مي‌گويم حسن آقا اصلاح كند. افرادي كه امشب شما شهناز خانم زيارت خواهي كرد اكثرا اولين بار است كه يكجا جمع دور هم جمع شده‌اند. همه آن‌ها هفته‌اي يك جزوه آموزش دريافت كرده‌اند.

زحمت چاييش را حسن آقا كشيده است نحوه پخش شبنامه‌ها در بين آقايان و خانم‌ها با مديريت حسن آقا و يك دوست همراهش و دوچرخه خود او انجام داده است و اين كار چند ساله اوست همه بايد مديون او باشند كه امشب با هم آشنا مي‌‌شوند.

شهناز: پس اين شهر و يك كمد. ياللعجب شگفت‌آور است من وجود دوچرخه را الان درك مي‌كنم

حسن: شهناز جان عزيزم و قربان آن صداقت و روشن بيني و خوش بيني تو بروم، مسئله به اين سادگي كه سركار خانم سعيده فرمودند نيست.

شهناز: سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما مي‌كرد

آن‌چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

نه حسن آقاي جان دل و نازنين و همسر و همراه خودم به همين سادگي تو  همه كار را انجام داده‌اي در راهپيمايي با شكوهي كه محمود مدير بود كه بود ولي همه مي‌ديدند كه محمود قبل از تصميم با تو و نصرالـه مشورت مي‌كرد آري به سن و سال و ميزان تحصيلات و هيكل و قواره تو نمي‌آيد و بوده است و شده است. امشب ما را در جريان مسائل قرار دادي ممنون مابقي بعد از جلسه امشب

سعيده: خب شهناز ديگر سئوالي نيست داريم مي‌‌رسيم احتمالاً گاوي را در جلوي پاي شما ذبح خواهند كرد شوكه نشويد

حسن: آماده‌ايم از اين آدميزاد چه قصه‌ها و حكايت‌ها شنيده‌ايم شهناز جان اين آقاي هادي دو خواهر مبارز و بسيار  عزيزدارد. آن‌ها در جلسه بعدي زيارت خواهي كرد. در اين جلسه دوستان راهپيمايي نيستند. پس كسي غير از سعيده خانم و آقا اسدالـه شما را نمي‌شناسند كه سعيده زحمت معرفي شما را عهده دار است و حالا رسيديم درب سوم است كنار بزنيد پياده مي‌شويم.

هادي: اسفند دود كنيد و گاو ار بياوريد عروس و داماد تشريف‌فرمان شده‌اند

شهناز: اين هيكل كوچولوي با قد يك متر و عرض نيم متري را مي‌خواهيد به كوه و راهپيمايي ببريد الحق كه او را نشناخته‌ايد.

هادي: عروس خانم به اين حسن آقا من خيلي مديونم چندسالي شام و نهار در منزلشان بوده‌ام او اولين بار است كه مي‌ايد و قدم شما انصافاً مبارك است.

شهناز: آقا هادي خبر ازدواج ما را كه شنيده‌اي ديگر لازم نبود شما به زحمت بيفتيد.

هادي: اين كارها براي كوري چشم شيطان است و باقي كار با شماست  گاوي با وزن 700 كيلوگرم ذبح مي‌كنند و بيشتر آن را بين اهالي محل تقسيم كرده و مابقي را براي شام شب اختصاص مي‌دهند هنوز مهمانان نيامده‌اند ولي اسداللـه آنجاست.

اسداللـه: به سلامتي رسيديد امشب شهر همدن نفسي به راحتي خواهيدكشيد و ساواك و شهرباني بيكار خواهند شد. چون همه  مبارزان دور عروس و داماد حلقه خواهند زد و پروانه وار دورشان خواهند چرخيد.

شهناز: آقا هادي سلام اول با عجله و باغيريتي به زبان آوردم ولي اين سلام دوم سلام مبارزه و سلام همراهي در مقاومت و جهاد است آن را از من حقير ببپذير.

هادي: آن طوفان و موجي كه از ازدواج شما منطقه و ايران را در برگرفت پيام‌آور قدرت و مقاومت و استحكام مبارزه بود و سال‌ها بايد دشمن بكوشد تا بخشي از آن را خنثي كند كه مسلماً ناتوان شرمنده خواهد شد و اكنون كه در كنار شما ايستاده‌ام از همه عمر زندگي‌ام خوشحال‌تر و بانشاط ترم كه وصف آن با زبان الكن من محكم نيست.

حسن: تعارف و تعريف و تمجيد و بس است داخل برويم كه

شهناز: چاي الان مي‌چسبد

 

داخلي ـ اتاق نشيمن

اسدالـه سعيده هادي حسن و شهناز نشسته و با حرف چاي مشغول صحبت و مذاكره‌اند.

هادي: خسته نباشيد از هزار و پانصد كيلومتر راهپيمايي دشمن شكن چه كرديد چه شد. من مثل هميشه جا ماندم.

اسدالـه:تو جا ماندي مرا هم نبردند و نمي‌دانم كه از ما نزديكتر در همدان چه كسي بود كه حسن آقا با آن‌ها رفت.

در همدان چه كسي بود كه حسن آقا با آن ها رفت.

شهناز: آن‌ها كه از همدان در كاروان حضور داشتند آقاياني با استعداد و هنرمند و مقاوم و محكم و شجاع و دلير و حسن جان بازويت را نشان بده.

هادي: عجب اين چه زخمي است؟ كجا و چگونه؟

اسداللـه: چرا زودتر اين را به من نشان نداديد؟

شهناز: اين يك بخش كوچك از حوادث و مشكلات كاروان بود. هم آقا هادي  و اسداله راهپيمايي ديگري نزديك است شما همراهي كنيد و چند خانم از همدان شركت كنند خوب است.

سعيده: اين يكي را از ما نخواهيد؟

شهناز: مسير زنجان رشت مسيري جنگلي و بدون حادثه‌ي است هفت روز بيشتر طول نمي‌كشد.

اسدالـه: نه خير شهناز خانم حريف نخواهي شد. خانم نمي‌آيد

حسن: اتفاقاً تا اين لحظه بيشتر از بيست نفر خانم از همدان اعلام آمادگي براي زنجان تا رشت كرده‌اند. شهناز عزيزم نگران نباش ياران جديد با كاروان محمل را بسته‌اند.

هادي: پس ما دوباره جا مانده‌ا يم.

حسن: نمي‌گويم در بين اين خانم‌ها چه كساني از حضورشان ما را شرمنده خود كرده‌اند ولي بسيار انسان و استوار و جان بر كف آماده حركتند صلاح مي‌دانيد. نه خير شما را هم صلاح نمي‌دانيم.

شهناز: چگونه است مي‌شود بيشتر توضيح دهيد.

حسن: در راهپيمايي اخير شما را از تبريز استثاً و خارج از شرايط تشريف آوريد ولي بقيه خانم‌ها تحت شرايط و ضوابط خاص عين آقايان انتخاب شده بودند و هر كدام رتبه و امتياز  خاص خود داشتند.

شهناز: مثلاً آسيه خانم

حسن: بله ايشان بايد مدتي از تهران دور بوده و د رجمع كاوران به آرامشي براي ادامه مبارزه نياز داشتند. در همدان همه خانم‌ها و آقايان در هسته‌هاي دو الي چهار نفره در شيراط زماني و مكاني خود به مبارزه مشغولند. اين مسير تشكيلاتي مبارزه نبايد معطل بماند.

سعيده: من روزي بيشتر از پنجاه كيلومتر رانندگي مي‌كنم تا اموربه درستي پيش رود و اسدالـه روزي بيشتر از ده تلفن با كلمات رمز را بايد از استان‌هاي مختلف يادداشت كرده و پشت نمايد.

هادي: من هم روزي سه وعده غذايي چرب و چيله بخورم و بخوابم بفرماييد چايتان را بخوريد. عروس خان چاي سفارش است خانواده من نيستند همسايه زحمت كشيده است و بي‌منت است.

حسن: يك ساعتي مرخصي به من و شهناز بدهيد در اتاق استراحت كنم

هادي: البته بفرماييد.

حسن: عزيزم شهناز خواستم خلوت كنيم كه اگر سئوالي هست راحت بپرسي؟

شهناز: درست است آيا احسان و بقيه دوستان بين اين جماعت نخواهند بود وچرا؟

حسن: احسان و تا حدودي بقيه دوستان كاروان در مسير مبارزه در مسير تكامل خود پيشرفت خوبي كرده‌اند كه اين ها در ابتداي راهند. آن‌ها از پيش ‌گامان مبارزه‌اند و هميشه آماده رزمند.

شهناز: از خانم‌ها كساني به اين مرحله رسيده‌اند؟

حسن: دو خواهر هادي و دو خواهر مجيد كه شما نمي‌شناسيد در آستانه وارد شدن به اين مرحله‌اند. توضيح شبنامه در دبيرستان‌هاي دخترانه و مجالس زنانه را يك ساعت به نحواحسن انجام داده‌اند كه حتي سعيده خانم هم آن‌ها را نشاخته است در صورتي كه هميشه با هم‌اند.

شهناز: مي‌شود آشنا شويم.

حسن: امشب يآن‌ها مي‌بيني ولي بعد از امشب نه. نه تنها تو حتي برادرانشان هادي و مجيد هم در اين عرصه وارد نخواهند شد.

شهناز: من در مقابل فداكاري و  ايثار آن‌ها احساس حقارت مي‌كنم و مي‌دانم خواهي گفت: تحمل اين احساس از جهاد اكبر است.

حسن: ديگر سئوالي هست اميدوارم براي جلسه امشب توجيه شده باشي؟

شهناز: در كنار تو احساس آرامش و سربلندي و افتخار نصيبم شده‌ام اميدوارم حواست باش كه من عقب نمانم.

حسن: تو از تمام جماعت امشب زودتر به رشدو كمال رسيده‌اي كه باني آن  خانم حسيني بوده است او تو را از يك دختر خانم جلسه‌اي آرام و ساكت و زندگي بي‌دغدغه‌ ولي جنب و جوش به وسط ميدان مبارزه‌اي داغ و پرجوش و خروش از طريقي فرستادن تو به راهپيمايي و مشاركت در كاوران پرتا ب كرده است و تو خود را تطبيق داده‌اي و اين نشانه‌ رشد و كمال است.

شهناز: اين پرتاب با نشانه‌گيري دقيق و بسيار حساب‌شده و هيجان آور بوده است مسلماً خانم حسيني فشار زيادي را تحمل كرده است و احتمالاً تا روز ملاقات مادر روستا در اضطراب و هيجان به سر برده است.

حسن: برويم كه نماز جماعت برقرار است عقب نمانيم

شهناز: خودمان به صف اول نماز پرتاب كنيم ياالله برو.

نماز به امامت اسدالـه برگزار شده و توسط او به جمع خوش آمد گفته و هادي همه به صرف شام دعوت مي‌نمايد.

شهناز و سعيده در دو طرف حسن نشسته‌اند و جاي اسدالـه هم براي نشستن خالي است و او به پذيرايي مهمانان مشغول است.

هادي: دوستان غذا به اندازه كافي موجود است تعارف نكنيد قدر چنين شبي را بدانيد.

جمع به اندازه كافي بود و خدا زيارتي به شما بدهد.

اسدالـه: آقا هادي كمك كن سفره را جمع كنيم. از بين جمعيت دوستي به نام علي شروع به صحبت مي‌كند.

علي: ضمن عرض خيرمقدم به عروس خانم كه از شهر مبارزان بزرگ تا تاريخي پر از حوادث و جنب و جوش انقلابي و شهر ما را مزين فرموده‌اند و باعث و باني اين جلسه ايشانند و از اين جهت پيشنهاد مي‌كنم كه مدير جلسه هم ايشان باشند.

جمع: صحيح است.

اسداللـه با قرائت آيات سوره تكوير جلسه را آغاز مي‌كند. و دستور جلسه را مي‌خواند

1ـ گزارش اخبار گذشته و مسائل شهر

2ـ قرار جلسه كلاغ لان و تهيه دستور آن

3ـ بررسي طرح ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا

4ـ بحث در مورد اخلاق مبارزه و روش‌هاي مبارزه

و از شهناز مي‌خواهد بقيه جلسه را اداره كند.

شهناز: با تشكر از همه دوستان با وجودي كه اصلاً نمي‌دانم و هيچ اطلاع هم ندارم خاك زير پاي شما برادران مبارز سرمه چشمان من است. من مي‌پذيرم لطف فرموديد اخبار و مسائل شهر را مسئول مربوط بيان فرمايند.

جمال: از عنايت عروس خانم كه حكم استادي همه ما را دارد ممنونم كه اجازه فرمودند اخبار و مسائل شهر به اطلاع برسانم.

1ـ شايعه پخش شده در كشور از حمله يك گروه مسلح مسلمان به يك بانك در همدان و سرقت پولي و اموالي در روز روشن و در انتظار عمومي يك حركت كودكانه و ناشايست از مبارزان كمونيست و بي‌نام و نشان شهر بوده است كه من اسامي اين اشخاص به اصلاع مي‌رسانم

حسن: اعلام اسامي ضرورتي ندارد

شهناز: درست است مشكل عمليات را توضيح دهيد.

جمال عمليات را اكثر دوستان با كمي فاصله ديده و شنيدهاند و خدمت شما و حسن آقا به صورت كتبي ارائه خواهم كرد.

2ـ ظاهراً با بررسي انجام شده در سطح شهر جلسه صبح‌هاي جمعه در مسجد  مورد هجوم ساواك قرار گرفته و تعدادي از آقايان دستيگر شده‌اند كه لازم به توضيح است كه اين دستگير شده‌گان تحمل شكنجه را نخواهند داشت.

بنابراين دوستاني كه به اين امر مربوط مي‌شوند بايد آماده يورش ساواك به منازلشان باشند.

جمع: الهم صلي علي محمد و آل محمد

جمال: 3ـ بنابر تحقيق و اخبار رسيد اكثر اعضاي كتابخانه خرد به تشكيلات مجاهدين خلق پيوسته‌اند. و سه نفر از ساكنين محله جوانان هم به چريك‌هاي فدايي پيوسته‌اند كه تحقيق بيشتر در اين موارد ضرورتي نداشت.

4ـ تمام اعضاي اداره ساواك همدان هيجده نفرند ولي با ايجاد جنگ رواني هيچ كس رقم را باور نمي‌كند پس لازم است در اين زمينه با نگارش شيوا و قلمي تميزشان تنظيم و بدون آرم و نشان در شهر توضيح شود.

و با دعاي خير به همه دوستان و خصوصاً به عروس خانم ديگر عرضي نيست.

شهناز: بسيار ممنون و واقعاً براي من تازه بود اخبار بسيار عالي و شنيدني و دلچسب بود. آقا جمال خداوند انشاء‌الـه به تو و دوستاني كه در مورد تهيه اخبار زحمت كشيد خبر دهيد و اما قرار جلسه كلاغ‌لان چه كسي توضيح دهيد.

تمام جمعيت: شاه داماد حسن آقا

شهناز: حسن آقا بفرماييد نوبت شما است.

حسن: من در عرض غيبت غير موجه دو ماه گذشته صلاحتيت حضور در اين جلسه را هم نداريم چه رسد به اينكه صحبت هم بكنم عروس خانم حضور شما باعث شده كه دوستان مرا تحمل كنند و گرنه.

هادي: حسن راست مي‌گويد كسي ديگر بايد صحبت كند غيبت دو ماه هم درست.

حسن: خوب متوجه شدم اي به چشم دوستان اجازه مي‌دهيد اين بخش و صحبت درباره اين بند را به بعد موكول كنيم.

شهناز: آيا مي‌پذيريد به بعد موكول شود.

جمعيت: بله

شهناز: پس بند 3 دستور جلسه به بحث مي‌گذاريم كه در اين من اخرين نفر خواهم بود. دوستان لطفاً شروع فرماييد.

جمال: با افزايش خشونت‌ها و شكنجه‌ها و اعدام‌ها بي‌رويه و خصوصاً برخورد بسيار تند با دانشجويان و وارد كردن گارد دانشگاه‌ها از خارج به داخل دانشگاه نسل مبارز عصر حاضر را دو راهي ترديد در روش انتخاب راه مبارزه سياسي و  فرهنگي و اجتماعي و مباززه مسلحانه گذاشته و وزنه مبارزه مسلحانه‌ هم مي‌چربد و طرفداران بيشتري دارد و خصوصاً از فضاي محروميت‌هاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي رشد افكار راديكال چند برابر مي‌‌شود و دشمن هم از  آن سيراب شده و بهره‌ها مي‌‌برد.

حسن: شركت سهامي غارت ايران با انتخاب هويدا به نخست‌وزيري با عضويت آمريكا و انگليس آغاز به كار كرده و لوزم تقويت آن  هم افزايش فشار بر مبارزان و رهبران در ابعاد مختلف است ولي خوشبختانه اين فشار در حد كافي و اطلاعات اين اجانب است. اكثريت خاموش جامعه و توده مردم اين فشار نه مي‌بينيد و نه احساس مي‌كند. پس هر مبارزي بايد در بين مردم و آرامشي كه در توده مردم حاكم است جايي براي خود دست و پاكند كه از اين فشار محفوظ بماند و در انتخاب را دجار ترديد و افكار راديكال و غيرضرور نشود و عقلانيت در مصدر كارهاي خود قرار و از احساس بي‌موقع پرهيز نمايد.

شهناز: از دوستان توقع دارم در بحث اساسي و تئوريك مشاركت فعال داشته و ضمناً آقا اسدالـه هم وقت را كنترل مي‌كند.

اسدالـه: نيم ساعت بيشتر وقت نداريم.

شهناز: پس من با توضيح مختصر در اين  مورد در اينكه تئوري بقا اصولاً در بين مبارزان مسلمان رد شده و مردود است و مبارز ميانه‌رو محافظه كار نداريم مبارز انقلابي است و با تشكر اكنون بند آخر را به بحث مي‌گذاريم.

حسين: با اجازه از عروس خانم و جمع حاضر من فقط يك خبر به اطلاع شما در اين خصوص مي‌رسانم

دوستي كه اخيراً خدمت سربازيش با سپاه دانشي در يكي از روستاهاي اطراف شروع كرده است. با رعايت همه جوانب احتياط بهترين نوع اخلاق يك مبارز را به نمايش گذاشته است او مهدي است كه اكثراً او را مي‌شناسيم در روستا در كار كشاورزي و دامداري و پاك كردن اصطبل و طويله و شستن پاك كردن البسه بيرون و سالمندان به حدي از محبوبيت رسيده كه هنگام حضور در مسجد روحاني به اصرار او را به امام جماعت مسجد انتخاب مي‌نمايد.

جمعيت: اللهم صلي علي ...

شهناز: با تشكر از حسين آقا كه كار همه را آسان كرد و من با اجازه همه استادان اضافه كنم كه اخلاق براي هركس در حكم تولد دوباره است و خصوصيات درست و عكس آن هم خصايص هم يعني مردن قبل از آن كسي را به خاك بسپارند.

جمعيت: اللهم صلي علي...

شهناز: به اجازه آقا اسدالـه و آقا هادي جلسه را خاتمه مي‌دهم

صلوات.

جمعيت: اللهم صلي علي...

هادي: جلسه خاتمه يافت ولي كار ما شروع شد دوستان نقل و نبات و چاي هم بياوريد.

حسن: آقا هادي لازم نيست اين جلسه تمام شد و بايد برويم دوستان را زحمت ندهيد.

جمال: نظر حسن را نمي پذيريم مي‌خواستي برادر به مهماني نيايي اين شتري است كه در هر كسي كه ازدواج كند مي‌خوابد. ازدواج انقلابي و پارتيزاني سرش نمي‌شود. و چرا هداياي شيراز و اصفهان و تبريز را پذيرفتند ولي مال ما را چگونه پس مي‌زنيد؟

شهناز: يكي براي توضيح دهد اينجا چه خبر است؟

سعيده: شهناز رسم است به عروس و داماد در تأمين مخارج ازدواج هداياي نقدي پرداخت مي‌‌شود. و ازدواج دور از وطن شما را ما را غافلگير نكرده است همين كمك‌ها از شيراز و  اصفهان و تبريز قبول به خانه نقلي شما شده است هداياي ما هم انشاء‌الـه به خيري ديگر تبديل خواهد شد.

حسن: در هر صورت من راضي نبوده آقا هادي چاي بده بخوريم برويم.

جمال: آمدن با شما ولي رفتن با شما نيست بفرماييد اين پنجاه استكان همه‌اش مال شما.

شهناز: سيني چاي را به من بدهيد و من آن را دور مي‌گردانم و تك‌تك دوستان را زيارت مي‌كنم.

حسن: من پاك دارم ديوانه مي‌شوم شهناز تو هم

شهناز: من هم چي؟ حسن آقا چاي بخور غصه نخور

جمعيت: اللهم ...

شهناز: به همه جمعيت چاي مي‌دهد و هادي هداياي نقدي را جمع مي‌كند و حسن در ميان سعيده و جمال در اسدالـه گير افتاده و خود خوري مي‌كند.

شهناز چاي تمام كرده و آخرين استكان براي خود نگهداشته است و نشسته و آن را با آرامش مي‌نوشد.

شهناز: حسن آقا چاي ميل داري بگم بياورند؟

حسن: همين‌ يكدونه چاي براي هفتاد پشت من بس بود.

هادي: بفرما آقا اسدالـه همه اين‌ها مال عروس خانم است به حسن آقا چون مخالف است كسي هديه‌اي ندارد.

سعيده: آقايان حواستان كجاست؟

جمال: شوخي بود و محض خنده آقا هادي فرمودند ما هيچ دوست وفادار و عزيز مبارز و شجاع و دلير خود را نرنجانده و در كنار او سلامتي و سلامت و آزادي مي‌كنيم و از او بسيار ممنونيم كه عروسي خانمي با اين در جمع استادي را به جمع ما ملحق كرده است مي‌شود حسن آقا را فراموش كنيد.

جمعيت: اللهم

شهناز: حسن آقا جانم عزيزم فدايت بشوم از خودت بيا بيرون اين جا تخت سليمان نيست.

و اين جا همدان است و با اين فرهنگ بايد خونگرم و زندگي بلند شو يا علي مدد.

جمعيت: ياعلي مدد.

حسن: خوب چرت مرا پاره كرد برويم و من امشب پنج كيلو عرق شرم و حيا بدنم خيس و خيس كرد.

شهناز عزيزم حرف‌هاي تو درست ولي اين جا از تخت سليمان سنگين‌تر بود.

 

 

خارجي ـ همدان ـ شب

حسن: سعيده خانم آهسته برو تا عرق من خشك شود

اسدالـه: نه سعيد تندتر به خانه برويم حسن بايد دوش بگيرد و گرنه امشب مريض مي‌‌شود.

شهناز: چرا مگر چه شده است؟

اسدالـه: من او را مي‌شناسم او در حالي تحمل فشار بسيار سنگيني بود و اواخر جلسه نگرانش بودم كه يك باره از هوش نرود او خوب شد كه خوابش برد.

شهناز: حسن آقا راستي اين خواب بي‌موقع چه بود؟

اسدالـه: يك فشار روحي و رواني و عصبي بسيار سنگين بود  كه اگر كسي از اين حسن آقاي ما كه مرد كوه و دشت و مبارزه است بود. يقيناً سكته مي‌كرد ولي او خوابيد و اين بلا را از سرگذارند. او تقسيم چاي و جمع‌آوري هديه از سوي هادي را خوشبختانه نديد و در آن لحظه در خواب شيرين بود.

سعيده: اسدالـه سريع حسن آقا بالا ببر. ضمن دوش بگيرد اين جلسه هم سنگين است.

شهناز: آن‌ها رفتند و من ماندم و تو سعيده خانم صحبت اسداللـه به عنوان يك پزشك قابل تأمل است چگونه حسن آقا مي‌توانم كمك كنم.

سعيده: او قدرتمند و بااراده است ولي روحيه‌اي لطيف و شكننده دارد و دليل آن را مي‌شد در از دست دادن دوستان مبارز او دانست او به همه آن‌ها وابستگي عاطفي داشته است دوستان او را از تهران به همدان آورده‌اند كه قدري آرامش يابد ولي در مواقعي مثل امشب مي‌شكند و شل مي‌شود و چاره‌اي جز دلداري و صبر و تحمل نخواهي داشت كه البته نگراني هم وجود ندارد او جمعاً و روحاً سالم است خوب آمدند برويم درويش آباد كه حسن آقا بايد آدرس بدهد. حسن آقا فرمان اين دايره دست من است و دستور با توست.

حسن: مستقيم تا انتها سنگ شير برو و محله سبيل را كه مي‌شناسي؟

اسدالـه: بابا محله سبيل‌ها خانه كي

حسن: خانه درويش اصلي سعيده از كنار تپه مصلي به جلو برو خانه لب جاده است.

شهناز: براي من هم توضيح دهيد با صبر كنم تا به تدريج روشن شود بهتر.

حسن: سعيده دست شما درد نكند خسته نباشيد بيا كنا كه بايد