حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم تنوانم
شهناز: جانم گريه بس است دل تو از چه شكسته بگو
شهلا: قدري به حال خودش باشد بهتر است به نظر ميرسد از من شعر خاطرهاند سنگيني درددل دارد و اشكش همچو سيلاب جاري است.
نرگس: عجب روحيه لطيفي دارد اين همان مرد كاروان است آن روحيه جنگيده مبارزه صفشكن تمام راهپيمايي را به دوش خود بنيان نهاد و به مقصد رساند.
شهناز دست حسن را گرفته و بيرون ميبرد.
شهناز: خوب حالا بگو چي و چه شد
حسن از پلهها پايين رفته و سرش زير آب سرد ميشويد و دوباره به اتاق نشيمن برميگردد و دست شهناز را گرفته و كنارش مينشاند.
حسن: شهناز خانم ببخشيد و دوستان از همه شما شرمندهام ياد ستارگان آسمان ايران كه طلوع نكرده غروب ميكنند مرا به گريه انداخت نه چيز ديگر اين شعر دست خط يكي از آنان است وخوب و اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشته من ميدانم و خوب ولي اسمي از خود در پاي نامه به من ننوشت من ميدانم كيست ولي چون ننوشته من هم محرم اويم
بي تو اما به چه حالي باز از آن كوچه گذشتم يادش گرامي باد
ستارگان آسمان ايران طلوع نكرده و غروب ميكنند اين خط نه شعر آن مرا به هم ريخت شعر را نميدانم از كيست و جان و روح و رواني در اين نهفته كه اكنون در بين ما نيست به سراي باقي شناخته است و داغ مرگش در بهاران در دل است.
شهناز عزيز من تو نگران نباش من و مهدي دوستي ديرينه داريم ولي مهدي ياري دارد و منهم دلبري و همسري و همراه و همرزمي چون تو وقت آنم رسيده كه مثل بزرگتر تعارف را كنار بگذاريم.
آقا مهدي شريك زندگيم و تمام روح و روانم شهناز است.
مريم: من حسن را ميشناسم روح او لطيف تر از اين است كه الان ديديد وفادار و مهربان است. شهناز هميشه او را بخندان مثل امروز لحظه وارد شدن ما.
هما: خب حسن آقا اشك ريختي و سبك شدي حالا از مبارزه و ميدان مبارزه بگو.
حسن: مردش باشد ميگويم
مهدي: گردن به اين گلفتي كافي نيست.
حسن :از ميدان مبارزه خبرها حاكي است كه دو سازمان در شرفتاسيس مطالعات اوليه و تشكيل مركزيت و تحليل و توصيف سازماندهي به پايان رسيده و هر دو در دو زمينه در حال تشكيل چپ و مسلمان و حالا كي اعلام موجوديت كنند .
مهدي: تو خيال پيوستن داري.
حسن: سازمان دو نفره من و شهناز تشكيل شده و عضوي هم نداريم.
اين حزب دو نفره در خدمت همگان است مرزبندي نميكند مگر زور پر زور باشد.
شهناز: سازمان سياسي يا نظامي
حسن: بعد از صحبتهاي مهندسي بازرگان در بيدادگاه كه راه قانون را بستهاند تصميم بر مبارزه از نوع ديگر خواهد شد.
احتمال قريب به يقين نظامي مبارزه مسلحانه
شهناز: يا من اسمه دواود ذكره شفا ارحمن من رأس ماله رجاء و سلاحه البكا يا نور المتستوحشين في ظلم يا عالماً
صلي علي نير الاعظم و نتيجه الولد آدم
حسن: ممنون از اين دعاي روح بخش
مريم: اين اخبار از چه منابعي به دست تو رسيده است
حسن: از دانشكده فني دانشگاه تهران و از اعضاي شاخه جوانان حزب توده در همدان.
مهدي: چه ماركي و نامي خواهند داشت.
حسن: مجاهدين خلق چريكهاي خدايي خلق
مهدي : تحليل تو نسبت به آينده اين دو سازمان چيست.
حسن: در شرايط فعلي ايران فشار سنگين از سوي حكومت افزايش خشونت و سركوب هر نوع اعتراض رشد افكار راديكال بر پر اگماتيسم طبيعي است ولي شرايط مبارزه سياسي نبايد خدشهدار شود مبارزه سياسي و فرهنگي بيشتر ضرورت دارد تا مبارزه مسلحانه و اين نظر من است.
مهدي: كار سياسي و فرهنگي ابزار بسيار از مطالعه و كتاب و كتابخانه و عظ و سخنراني و خطابه و مراكز معتبر و محكم ميخواهد.
حسن: بيشترين تعداد و مسجد و هر كدام يك كتابخان و دبستان و دبيرستان دانشگاه عملكرد استثماري رژيم ميتوانند در فرهنگ و سياسيت و مبارزه باشند.
شهناز: سيره انبياء و ائمه و تاريخي زندگي مبارزان و انقلاب ملتها و مطالعه كتب زردهاي سرخ و جنگ شكر در كوبا ميتواند در حركت فرهنگي و سياسي مفيد باشد.
نرگس: البته ناگفته نماند شبنامه و مركز توليد آن دور مكاني غيرقابل باور هم و از داشتن مبارزاتي چون و حسن و شهناز هم تأثير به سزايي در پيام رساني فرهنگي و سياسي دارد. از اين كلمه حقير دانشگاه فني دانشگاه تهران تغذيه ميشود. و ديگران دانشگاههاي خودتان بگوييد كه اصفهان را به عنبيه ديديم.
مريم: اين عروس و داماد روشنگر مبارز در سن و سال دبيرستان با يد حمايت شوند. تا بتوانند اين پايگاه را حفظ كند تنها كار كشاورزي تداركات اين مبازره گسترده نميدهد.
مهدي: پس مبارزه فرهنگي و سياسي بر مبارز مسلحانه ارجعيت دارد.
حسن: ميشود روشنفكرانه باشند كه ماركيسم را علم مبارزه بدانند و اسلام را چرايي مبارزه و فاقد تاكنيك و علم و چگونگي مبارزه براي اطلاع آنان اين تذكر ضروري است آنچه ملتها را حيات دوباره داده است. ظهور پيامبران و روش علمي و چگونگي مبارزه آنها بوده است.
ابراهيم وموسي وعيسي و محمد را جامعه انساني بايد از نو بشناسد كداميك مبارزه خود را مسلحانه شروع كردهاند مبارزه مسلحانه آخرين مرحله و وركن چهارم است كه تشخيص آن بار رهبران و مردم است.
شهناز: مبارزه بايد استمرار داشته باشد و تكامل آن در ثبوت ان است از شاخي به شاخي پريدن تكامل نيست.
هما: كلاس درس گذاشتهايد و مشغول تدريس هستيد و ما هم شاگردان با انضباط ادامه بدهيد.
مريم: ديگر بايد به راه بيافتيم جوانان را رها كنيم سفر بعد نوبت آنهاست.
شهناز: انشاءالـه به نوبت به دوستان برسيم تابستان آينده نوبت به شما خواهد رسيد.
روستا ـ منزل ـ شب
حسن: شهناز مهربان و عزيزم و دلبندم فقط يك كمد را به تو يار نازنيم معرفي كرده و كمد بغلي هنوز بسته است و هيچ سئوالي نيست.
شهناز: مگر اين كمد كه پردهدار است متعلق به توست. بازش كن و مسلماً در آن هم وسايلي است كه در اختيار مبارزه است و شايد سنگبناي مبارزه.
حسن: بفرما اين كليد خودت بازش كن البته بهتر است چشمانت را ببندي و به تدريج داخل كمد را ببيني؟
شهناز: من چشمانم را ميبنديم تو كمد را باز كن و هر وقت خواستي من نگاه خواهم كردم بسم الـه
حسن: اين در كمد باز شد صدايش را كه شنيدي كه آرام به داخل كمد نگاه كن و آهسته صحبت كن.
شهناز: عجب اين همه كتاب در يك كمد در يك خانه روستايي جانم و عزيزم حتما پول يك و عده غذايت را به كتاب دادهاي همه جلو گرفته و تميز و مرتب در انواع واندازههاي مختلف كه به هزار كتاب ميرسد. پس اين چاپخانه بايد اين كتابخانه هم در كنارش باشد.
حسن: زماني در تهران با دوستي به نام عبدالـه با دوچرخهاي كه در انباري است در مراكز سخنراني وعظ از گرفته تا شهر زيبا تا ستارخان و حسينه نبيفاطمه مسجد امام حسين و هر جا كه جمعي و مناسبي بود كتابهايي كه از طرف حكومت ممنوعه بود به مردم عرضه ميكرديم دو جوان و يك دوچرخه و كل تهران سرمايه اين كار كاملاً فرهنگي هفتصد تومان بود آن هم از سويي تأمين اعبتار شده بوده. سود و سال كتابهاي كه اكثرا هم رايگان توزيع ميشد. سهم من همين كتابهاست كه اكثراً ممنوعه و نايابند.
شهناز: پس اين دو سال كار و فعاليت فرهنگي از تو يك سخنور و تلاش كه در راهپيمايي كاملاً مشهود بود ساخته است.
حسن: ولي در هر صورت همراهي تو آرامشي و نيرويي براي من به ارمغان مي اورد
شهناز: حالا اين كتب در اختيار بنده هست يا نه و ميدانم كه هست و مير مطالعاتي آنها را در اختيار باشد بهتر است و كمك تو كه دارم است:
حسين: مير مطالعاتي در طبقه چهارم است و در ورقه امتخاني نگاشته شده و اين كتب شبها مطالعه شود بهتر است حالا سري به مادر بزنيم.
روستا ـ منزل ـ روز
شهناز: دوچرخه را بيرون بياور كه آن را هم بشناسم كه بهترين وسيله در سطح تهران و واقعاً حكايت عجيبي است دو جوان كه البته محصل هم بودهاند با اين وسيله در فعاليت چه سهمي داشتهاند و كار پر خطر و هم اهميت آن را بشتر ميكند.
حسن: اين هم دوچرخه تميز و مرتبي و ميخواهم با آن دوري بزنيم. وياد آن روز بخير كه در پاي بساط كتاب بچهاي براي خريد كتاب اصرار ميكرد ولي مادر توان خريد نداشت كتاب آهسته در دست مادر ميگذاشتيم و عذرخواهي ميكردم و اين دوچرخه آنروزها كه گفتي و ناگفتنيهاي بسيار دارد كه ناگفتنيها بماند براي
قيامت
شهناز: تو هم در ترك دوچرخه بنشين كه جايگاه كارتن كتابها است كه بارها را در مسير زمين ميخورديم و كتابهاي پخش ميشد و بقا يا فعاليتهاي اي اين قبيل و گذاشتن شبنامه در داخلي كتب موردي ديگر بود
شهناز: آهسته برو كه زمين نخوريم كه ميدانم آخ افتاديم.
حسن: اين دوچرخه تحمل سه نفر را به راحتي دارد.
شهناز: ابزار مبارزه ديگر چه در منزل هست كه نگفته باشي؟
حسن: از ركن چهار مبارزه هم يك كلت و يك كلاشينكوف در اختيار خود داريم كه فعلاً هيچ برنامهاي برايشان نيست.
شهناز: پس ابزار كل يك مبارزه با اركان آن را در اختيار ماست چه كساني از آن خبر دارند.
حسن: به طور كلي فقط تو همسر و همراه و مهربان خودم كه در اننتخاب خودت را از زندگي مرفه محروم و اين زندگي را برگزيده و من شرمنده و مخلص در كنار تو خواهم بود.
شهناز: البته درمبارزه رشد و تكامل هم هست و ما درنهايت مراحل پشت سر خواهيم گذاشت.
حسن: دوچرخه را راها كنيم و تو اگر آمادهاي سر ي به همدان بزنيم دوستاني هستند كه انتظار ديدن مرا دارند و دو ماهي است كه آنها را نديدهايم واز برنامه راهپيمايي ازدواج ما هم اطلاعي ندارند البته درصورتي كه تو بخواهي؟
شهناز: امروز را صرف كمك به مادر بكنيم و فردا هم روز خداست.
مادر حسن: با تجهيزات خانه شهناز كارم سبك شده است ميخواهيد طناب را ببنيد كه و لباسها را پهن كنيد و ناهاربراي شهناز جانم آبگوشت و خانواده ماست وخيار كه البته از آنهم شهناز عزيزم سهم دارد البته شهناز جان من تغذيهاي بهتر از اين بايد داشته باشد.
طناب را از درخت بيد لب حوض تا ستون چوبي زير بالكن امتداد داده و لباسها را شسته را روي آن پهن ميكنند.
شهناز: كمك به مادر لذتبخش است. در مسير ميگفتي براي مادر چها كردهاي و ميكني هنوز هم شرمنده او هستي.
حسن: عزيزم از محتواي كمد گرفته تا مهمانهاي وقت و نيمه وقت و وقت من صرف مبارزه و ده درصد بقيه هم كشاورز سنگيني اين زندگي بر دوش مادر است. بهرام در دانشگاه است برادران در جاهاي مختلف و خواهرانم در خانه خودشان و پدرم بين تكاب و همدان مشغول تجارت روغن حيواني و فرش دستبافت و خانه به اين بزرگي و مادر. ببين وجود من و تو چقدر لازم و ضروري است كه
شهناز: خوشحالم كه در زمانهاي به ياريت آمدهام كه خود و مادرت تنهاييد و آفرين به سياست خانم حسيني كه ما را با هم آشنا كرد.
و در واقع من از روز ازل ديوانه بودم
ديوانه روي توي
و اذالنفوس الزوجت بهترين مصداق زندگي من و توست كه در قرآن خداوند به آن قسم خورده است.
مادر حسن: بهتر نيست به زبان مادري خود سخن بگوييد كه من هم از سواد قرآن شما بهرهمند شوم..
شهناز: الهي به قربان مادر خودم بروم راست ميگويي. و به طرف مادر رفته و او را ميبوسد و در آغوش گيرد.
حسن: به زبان مادري صحبت خواهيم كرد والسلام.
شهناز: قربان چشمهاي نازنين مادرم چرا اشك ميريزي و من هم از اشك تو دل خونم و صورتت را پاك ميكنم برويم سر سفرهي غذا و من سفره را پهن و غذا ميچينم تو استراحت كن. بيا حسن جان دست مادر و بگير و برو بالا و من بقيه لباسها را آبكشي كرده و ميآيم.
مادر حسن: قربان عروس نازنينم بروم تو چرا؟
حسن: مادر بيا برويم شهناز استاد است و پاكي و نجسي را خوب ميشناسد.
شهناز: دوشيدن گاو را هم از عشاير آموختهام و آنهم بعد از اين كار من است.
حسن: هنوز تو بوي طويله را نميتواني تحمل كني و زود است
شهناز: در راه خدا و جهاد اكبر است از تو آموختهام.
حسن: به جهاد اصفر هم بايد بيانديشيم بعد از نهار به شهر
شهناز: مادر را تنها بگذاريم
حسن: خاله با دو پسر شنگول و منگول شلوغش ميآيند يك لحظه پيشان جهت آشنايي مينشينيم و در كمد را محكم كرده ميرويم.
داخلي ـ اتاق نشيمن
شهناز: آبگوشت و ماست و خيار هم كنار آبگوشت ميچسبد. و اما براي من سئوالي پيش آمده كه مادر جرا براي من غذاي مخصوص درست ميكند و من ديگر خود صاحبخانهام.
مادر حسن: من و مادر خودت برنامهغذايي تو را تعظيم كردهايم و تقويت تو وظيفه من است.
حسن: مادر براي چه او بايد تقويت و من نه؟
مادر حسن: از عروسم يك نوه خوشگل و ماماني ميخواهم اگر شود نامش مصطفي است و اگر دختر شود مادر شهناز ميگويد زهرا يا فاطمه و لي من ميگويم فاطمه و زهرا دارم بهتر است اسمش شهناز باشد. شهناز در كنار هم ديدني است.
حسن: شهناز خانم تحويل بگير براي ما چه خوابي ديدهاند و بايد دوباره بخوانم.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم او در خروش در غوغا است.
شهناز: من شرم دارم در برابر مادر عزيزم كلامي بگويم.
مادر حسن: حسن و شهناز چه شده غذايتان بخوريد چرا به سرهايتان را به زير اندخته و اشك چشم عرق پيشانيتان در هم نشسته است صداي خاله و بچههاش دارد ميآيد.
خاله: مبارك است عروس و داماد و خوشگل را من تازه ميبينم. عروس خانم دستت بده برايت النگوي طلا آوردهام.
مادر حسن: خواهرم اول اشكهايش را پاك كن و بعد هديه است به او بده عروس نازم و پسر هر در يكباره شروع به گريه كردهاند چگونه آنها را به خندانم.
خاله: احمد و اكبر بيايد اين دو را غلغلك دهيد و تا خندهايد دست برندارند.
حسن: احمد و اكبر نه مرا فقط و به شهناز كاري نداشته باشيد وروجكها الان حسابتان را ميرسم.
خاله: حسن آقا من گفتم آنها شما را غلغلك دهند. حالا تو آنها از اتاق بيرون كردي
حسن: خاله خودت ميداني كه هر دو را از چشمانم عزيزترند ولي شهناز هم زن من و پاره تن است و تحمل تعرض به او را ندارم.
شهناز: خب خاله جان من اولين بار است شما را ميبينيم واقعاً خوشحالم.
خاله: اين حسن آقا را در اين منزل روي دوستان خودم بزرگ و بسيار بيشتر از يك خاله برايش مادر بودهام و تو هم عروس
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:18 توسط حسن مرادی
|