همدان
حكيمه: بفرماييد از خودتان پذيرايي كند اين عروس و داماد را ببوسيد و كيف كنيد بهترين بوهاي دنيا را در خود دارند. بوي گل محمدي و گل ياس. باور نميكنيد فضاي اتاق به اين بزرگي از بو آكنده است.
سيدمعراج: راست ميگويي و واقعاً عروس و دامادند.
حسن: از مزرعه و گندم و خرمن بگوييد. چقدر كار مانده است كمك نميخواهيد.
مشهدي كمند: كار را شما به پايان برديد و بقيه كارها را ديگر جوانان روستا انجام ميدهند. ما ديگر آزاديم و درخدمت شما هستيم.
مادر حسن: خدمت از ماست پدر حسن احتمالاً با شما كار خواهد داشت.
مهمانها خداحافظي كرده و ميروند و حسن و شهناز به پايگاه مبارزه خود برميگردند.
شهناز: موجودي اين كمد چيست؟
حسن: بيا ببين اين يك ماشين پل كپي و اين هم يك تايپ دستي. اين هم يك فتوكپي.
اين طبقه اول در طبقه دوم جوهر و كاغذ و مواد مصرفي است در طبقه سوم هم كه مقداري فرو رفتگي در ديوار دارد و دست ما به آنجا نميرسد فعلاً خالي است. چيزي براي آنجا در نظر نميگيريم.
شهناز: طرز كار با اين دستگاه كه ساده است.
حسن: سختترين كارش تايپ است پليكپي اتوماتيك است.
تايپ مطلب روي استشل است و چسباندن آن روي غلطك پليكپي مرحله بعدي است و گذاشتن كاغذ در جاي خود و روشن كردن دستگاه هر تعداد شماره را به حافظهاش بدهي چاپ ميكند.
هنگام كار دستگاه در كمد را بايد بسته شود تا صداي هر چند كم ماشين به بيرون نرود.
شهناز: جالب است يك چاپخانه مجهز در درون كمد اتاق ما تاريخچه به دست آوردن اين و مسائل برايم به تدريجي خواهي گفت كه البته ضرورتي ندارد.
حسن: با اجازه تو من ميخواهم كمي استراحت كنم تو هم آزادي فقط از خانه بيرون نرو
او دراز كشيده و به خواب ميرود و شهناز مشغول مطاله و اين شب اقامت در خانه خود را تجربه ميكند.
خارجي ـ روستا ـ روز
حسن: به ديدار دوستان در همدن ميرويم كه انها به زحمت نيفتند.
داخلي ـ همدان ـ روز
در كتابخان مسجد چهار باب الحواج در كنا راحسان نشستهاند
احسان: بالاخره آمديد و صفا آورديد و من بايد به ديدن شما ميآمدم كاري هم داشتم.
شهناز: دوست را سير ببين كه نگرانش نباشي.
حسن: كار چه بود و از كجا رسيده است؟
احسان: يك شبنامه است روي استيل تايپ شده و كاغذش را هم دادهاندو فقط زحمت چاپ با شما. صحافي و كارهاي ديگر با خودشان است و من متن آن را خوانده مربوط به ماه رمضان است و متن بسيار جاليي است.
حسن: شهناز خانم تحويل بگير اين دشت اول صبحي است خدا به آقا و دوستانش بركت دهد.
احسان: آن را به شما نميدهيم شب خودم آن را به شما ميرسانم و بعد از چاپ برميگردانم.
حسن: درست است اين كار با تو ما بايد به جاهاي ديگر برويم.
خارجي ـ همدان ـ روز
پياده در همدان راه ميروند و به نقاط مختلف خيال سركشي دارند.
پيش دوست حسن كه بسيار گلايه مند كه چرا
نامش: اسدالـه است
داخلي ـ همدان منزل ـ روز
اسدالـه: بالاخره رفتيد و آمديد و اين هم شهناز خانم است حالا مرا ميبردي مشكل بود.
حسن: نميشد شهر را خالي كنيم جوانتر و نوجوانان در راهپيمايي بودند. حتماً تمام ماجرا در جرياني
اسداللـه: بله تمام مسير و حوادث مكانهاي مختلف و ازدواج انقلابي شما د ونفر. پشتيباني دور از انتظار مردم از كاروان همين كه من غبطه ميخورم.
شهناز: در نوبت هاي شما برويد ما ميمانيم.
اسداللـه: مگر برنامهاي هست.
حسن: بله حالا ديگر ما بايد برويم كاري و باري نيست بازار ما كساد
اسداللـه: چرا متن روي استيل آماده و تدارك هم همراه است زحمت چاپ با شما
حسن: بستهبندي مناسب دارد اسداللـه بله شب آن را بچه هاي گروه ميآورند و برميگرداند.
حسن: امشب نه ويا اصلاً بده خودم ميبرم كسي هم نيايد ديگر تنها نيستم و همراه و همرزم خوبي دارم.
اسدالـه: همسرم در راه است كمي توقف كنيد او هم دوست دارد شما را ببنيد. راستي از سفر آمدهايد و رنجها كشيدهاند به داخل مطب برويم. بايد هر دوي شما را معاينه كنيم. تضمين سلامت شما مهمترين كار من است.
شهناز: ما هر دو سالم و سرحاليم.
اسدالـه: بله كاملاً درست اما بحث پزشكي و گاه بيگاه يك چكآب كامل حسن دراز بكش.
هر دو معاينه و آزمايش هم ميدهند فرصتي است دوش هم ميگيرند و تا همسر آقا اسدالـه برسد.
سعيده: خانم و آقاي عروس و داماد عزيز و مهربان خوش بوي گل محمدي و گل ياس را اسدالـه نفهيمد و نپرسيد نميآمديد من ميآمدم ممنون دوستان مهربان ناهار را فوري آماده ميكنم دوستان من و بچههاي شهر ميخواهند شما را ببنيد بعد از ظهر خودم شما را ميرسانم
در كنار اسدالـه و همسرش مانده و بعد از نماز منتظر ورود مهمان نشستهاند.
حسن: سعيده خانم اين جوانان الان بالا ميآيند جمع كردن اين همه يكجا خطرناك نيست.
سعيده: مهماني براي عرروس و داماد چه كسي جرأت دارد.
شهناز: درست است سعيده خانم راست ميگويد
جمعتي در خانه جمع شدهاند از راه و راهپيمايي و مبارزه و اشرار و پاسگاههاي مسير پرسش دارند كه حسن و شهناز به آرامي پاسخ ميدهند و مهاني پايان گرفته و به روستا ميروند.
سعيده: ماشين من متعلق به شماست و من هم راننده شما هستم. تا شب نشده مطالب اسداللـه را هم بدهيد من ببرم.
به در منزل ميرسند. شهناز و سعيده داخل ماشين نشسته و حسن چاپ را آماده كرده و برميگردد و ساك دستي را به داخل ماشين گذاشته و شهناز هم پياده ميشود.
سعيده ميرود و آنها وارد منزل ميشوند
مادر حسن: كجاييد مهمان داريم زودتر بالا بياييد.
به اتاق نشيمن وارد ميشوند
داخلي ـ اتاق ـ روستا ـ روز
حسن: سيد سرافراز م كردي و محمدعلي و هادي آب خنك خورده جوانتر شده ايد و توقع نبود به زحمت بيفتيد.
سيد: به هر دوي شما عروس و داماد خوش و معطر تبريك ميگويم. راهپيمايي شما اعظم مركز و غرب شمال غرب ايران را لرزانده اصفهان وشيراز مانند سير و سركه در جوش و خروش و ازدواج پارتيزاني در تختسليمان هم. طوفان مهار نشده ايجاد كرده و به پيش ميرود آمدهام شما را با خود ببرم شما ديگر متعلق به خود نيستيد. مريد و مراد مردم ايرانيد.
هادي: دانشجويان دانشگاه اصفهان در غياب شما جنبشي بزرگ برپا كردند و خبر ازدواج با عكس در منطقه پخش شده و موضوع بسيار حساس است.
محمدعلي: بابا بذارين زندگي بكنند دو كيلو گز آوردين ميخواين اينارو از خانه امن خودشان آوارده كنيد نه همينجا براي سكونت اينها بهترين جا است.
سيد: هر طور خودشان صلاح بدانند. اينجا فقط نبايد تنها بمانيد.
محمدعلي« اينجا تنهايي بيمعني و يك روز اينجا بمان بين از رقصي نقاط ايران براي حسن و شهناز چه چيزهاي ميفرستند و چه ميخواهند اين خانه نقشي بزرگ در جريان مبارزه دارد. اتفاقاً اين عروس و داماد بايد اينجا بمانند. و اين طبيعي وعادي است تكاندان اين دو جوان از اينجا غير عادي البته مسافرت يك يا دو روز يا يك هفته اشكالي ندارد
هادي: خوب پايگاهي دارند شايد بخودشان سخت بگذرد. حسن از تهران برگشته و شهناز از تبريز ميخواهند اينجا زندگي كنند توضيح اين سكونت واين شغل كشاورزي با خودشان است.
شهناز: حسن تنها پسر خانواده است كه در خدمت پدر و مادر پس سكونت و كار كشاورزي خانواده به تنهايي اراده ميكند و اين بهترين توضيح و پوشش است ما هم زندگي در مبارزه راآموختهايم.
مادر حسن: بفرماييد و بچه ها از مهمانان پذيرايي آقا اين همه راه زحمت كشيد تا اينجا آمده است آن وقت شما به همدان رفتهايد
شهناز خانم بيا ناهار را بياوريم
شهناز: انشاءالـه كوفته باشد.
مادر: همان است ك تو دوست داري عزيز دلم
سيد: عجب مادر مهرباني از وقتي به اين خانه وارد شدهام احساس ميكنم ا زخانه خود راحت ترم مسلماً وجود اين مادر مهربان عامل اين آرامش اين زندگي است.
محمدعلي« اول در خدمت عروس و داماد خوش بود كه بويشان در اصفهان به مشام ما رساندهاند از كجا آمده و چگونه است.
حسن: بيخيال برادران نهاررا نوش جون بفرماييد شهناز سفره را چيده و بيرون ميرود كه با مادر غذا بخورد و او تنها نباشد.
هادي: اين مادر شوهر و عروس چقدر رفتارشان به هم شباهت دارد و واقعاً عجيب است خداوند كه قسمت چه كسي كرده است اسرار پنهاني است از رحمت و نعمت خفيه الهي است براي مادرش مشكل است.
مشغول نهارند كه مهمان از راه ميرسد.
مادر حسن مهمانها را به اتاق ديگر ميبرد و حسن را صدا ميزند.
حسن: به فؤاد چه عجلهاي بود و مادر و دوستانت هم آوردهاي بياييد در اتاق نشيمن غريبه نيستند.
فؤاد و سيد و هادي و محمدعلي و دوستان فؤاد كه مادر او اتاق نشستهاند.
شهناز و حسن به جمع وارد ميشوند تقاضا و اصرار دارند كه دوستان شب را بمانند كه مهماناني ديگر هم در راهند.
مادر فؤاد: اين عروسي شما را من عكس را ديدم مبارك است اين عروسي براي ايران بركت آورده و همه مردم كردستان خوشحالند انگار بچههاي خودشان عروس و داماد شدهاند.
همه به ما تبريك ميگويند چون ميدانند آشنا هستيم
محمدعلي: سيد تحويل بگير اين خانه نبايد ازجوانان تخليه شود كمكشان كنيم برايشان امكانات زندگي فراهم كنيم بهتر است.
فؤاد: اين بهترين نظريه است اين خانه مركز نقل مبارزه در غرب و جنوب و شمالغرب كشور است
هادي: قدم در راهي گذشتهاند كه از هفت خان رستم سختتر است پس بايد ياورشان باشيم.
هوا هنوز تابستاني است و مهمانان در بالكن نشستهاند كه احسان وارد ميشود.
احسان:« من آمدهام و ميخواهم بروم.
حسن: با مهمانان بنشين الان كارت آماده ميشود بيست دقيقه بايد منتظر باشي.
احسان: سيد وو دوستان اصفهان چه خبر؟
محمدعلي: جاي تو هنرمند و خطاط و نقاش و گرافيست مبارز خداپرست و مهينپرست در اصفهان جالب اصفهان در ميان اين همه خوشنويس و خطاط و نقاشي و هنرمند يكي مثل تو را ندارند.
حسن: احسان شام بماني كنار دوستان خوش ميگذرد.
احسان: شهناز خانم بگو به بايد كارش دارم و هديه مادرم آوردهام.
شهناز: برادر احسان بمان كه ماندنه تو فرصتي گرانمايه است
احسان هديه مادرش ميدهد و ميرود و ميگويد تعداد از دوستان از تبريز در راهند منتظر بمانيد.
حسن: شهناز و سايل پذيرايي آماده از تبريز مهماناني در راهند.
حميد و داود و موسي و رضا و پدر و مادر شهناز آمده اند و خانم حسيني هم بعداً ميرسد.
محمدعلي: سيد تحويل بگير اين خانه نبايد از اين دو جوان خالي شود.
سيد: راست ميگويي؟
مهمانان جديد هنوز لبتر نكردهاند گروه ديگري از شيراز ميرسند.
هادي و محمدعلي با استقبال آنان ميروند اتاق نشيمن هنوز جا دارد.
سيد: عروسخانم اين دو جوانخبر را از شيراز بههمه رساندند
ايرج: بله از آغاز راهپيمايي و خبر حوادث مسير و جنگ اهالي روستاها با اشرار و سلامتي راه و مسير كاروان و ازدواج پارتيزاني اين دو جوان در تخت سليمان لحظه به لحظه به هيجانات شهر ميافزايد.
شهناز: حسن آقا خانم حسيني تشريف آوردند.
حسن و سيد به ديدار حاج خانم ميروند در اتاق خلوت حسن و شهناز نشستهاند.
و از بوي دلانگيز عروس و داماد در حيرت و از اين اتاق كوچك كه چه قصهها شنيدهاند و به خود لرزيدهاند.
حسيني: عروس و داماد خوبم و من دوست داشتم دو جوان با هم باشيد. وقتي خبر راهپيمايي باقر پسرم به من داد گفتم شهناز را با خودتان حتماً ببريد اين دو جوان بايد همديگر را ببنيد.
حسن: مستقيماً به خود من ميگفتيد شهناز اين همه رنج را متحمل نميشود.
حسيني: نابرده رنج گنج مسير نميشود. شهناز اين نوع زندگي دوست دارد در شهر ستارخان و باقرخان شيخ محمد خياباني پرورش و تربيت شده است حسن آقا مواظبت كن هر دو خوبيد و انسان
سيد: خانم حسيني از تبريز بگوييد. اوضاع چگونه و در شهر شيراز و اصفهان در مسير راهپيمايي قرار داشتهاند و اين جوانان ديده ان ما تبريز با فاصله بوده است
حسيني: از شروع راهپيمايي تبريز در هيجان به سر برده است حوادث شمالي غرب هم در تبريز بلافاصله منعكس شده و شور انقلابي مردم نيروهاي امنيتي را مستأصل كرده است
خوب جوانان خوب و عزيز در اين اتاق چه خبر است
شهناز: اگر حسن آقا اجازه دهد كه داده است من توضيح ميدهم
در كمد را باز كرده و دستگاهها را به حاظرين نشان ميدهد.
حسيني: سيد ميبيني در اين يك ذره جا چه خبر است كي باور ميكند. شهناز دخترم مسئوليت بزرگي بر عهده توست شما محكم و استوار باش
شهناز: همين امشب قبل از آمدن شما و البته آقا سيد بودن در محموله دو هزار چاپ و ارسال شده است
سيد: چگونه
شهناز: لحظه ورود يك ساك دستي و با ورود احسان هم يك ساك و براي امشب كارهايي همه هست و نمونه اين دو كار هم ببنيد.
سيد: يك چاپخانه كاملاً مجهز و مطمئن آن هم در اين جا اراده شير ميخواهد
حسيني: متون چاپ شده بسيار قلم شيوايي دارند و از نظر مطلب در سطح بسيار جالب اين يكي در وصف رمضان و چقدر خوب من تاكنون چنين متني را نديدهام ميشود چند متن بدهيد.
شهناز بله هر چه بخواهيد اجازه بدهيد دستگاه روشن كنم. خوب روشن شد. براي سيد چاپ ميكنيم.
و حسن آقا ببخشيد نيامده صاحب شديم.
حسن: زحمت ميكشي و مرا كمك ميدهي بسيار ممنونم
حسيني: اينها را چگونه به دست ميآوريد و چاپ و چگونه برميگردانيد.
حسن: اين اولي از اهواز بود ده دقيقه وقت آمد و رفت شايد الا به اهواز رسيده باشد در دانشگاه جندي شاهپور بخش ميشود.
دومي از همدان است امشب در مسجد موسي ابنجعفر بين دو
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:12 توسط حسن مرادی
|