مجید
همدان ـ روز ـ ماشين داخلي و خارجي
مريم: شهناز خانم بدو بيا باريك الله خوب آمدي برويم محكم بنشنيد ميخواهم با دنده هوايي بروم. فقط كجا فرود بيايم.
حسن: ضرابخانه منزل آقا مجيد.
مژگان: عالي شد اقدس خانم را هم ميبنيم.
حسن: و همين طور آقا رضا را واعظم خانم و مادرشان را و خانواده دسته گلشان و همسايگان مبارز هم.
شهناز: ضرورت دارد پس دارد برويم و راستي علم مقدم است يا عمل ادامه بدهيم. در مقطع زمان و مكان خاص مشخص ميشود.
و ميشود گفت: ايمان و عمل هر دو با هم و همراهمند يك بدون ديگر بيمعني است.
حسن: دست چپ داخل كوچه برويد جلوتر و سپس دوباره به چپ بپچيد رسيديم كنار بزنيد پياده ميشويم.
همدان ـ روز خارجي
حسن: ريحانه خانم در بزنيد تا ببينيم چه كسي در را باز ميكند. بهبه آقا مجيد است خوشبختم آقا بيا بيرون بعد از چند ماه ديدمت خوشحالم.
مجيد: رسيدم به خير مقدم عروس خانم مبارك بفرماييد داخل خوب به موقع آمدهايد مجلس فقط شما را كم داشت.
داخلي ـ اتاق نشيمن
مادر مجيد: حسن آقا مبارك باشد قدم عروس به شهر همدان بركات داد و از در ديوار شهر مبارزه ميبارد. مأمورين امنيتي مستأصل و متحيرند كه دو عرض بيست روز بعد از عبور كاروان از شهر چه شده است كه اوضاع در هم است.
ببخشيد اگر خبر ميدادند گوسفند ميكشتم. چند بار از آقا مجيد خواستم كه مرا به خدمت شما بياورد ولي مجيد را كه ميشناسيد.
حسن: بله مادر من مجيد را خوب ميشناسم حالا ما در خدمتيم فرقي نميكند. مادر خدمت شما سلام رساند و ما هم آمديم اين دختر خانمها هم مهمان ما بودند و هستند.
اقدس: قدم شما و مهمانان عروس خانم بر سر چشم ماست. عروس خانم حسن آقا پايگاه را بدون خونريزي اشغال خبر شما در خبرنامههاي نيروي هوايي با عكس رنگي منعكس كردهايد و سخنراني عروس خانم با ترجمه لاتين آن چاپ شده است.
اعظم: بياييد اقدس راست ميگويد.
حسن: اين از همت همين چهار دختر خانم وايمان آنها ناشي شده و گرنه ما كجا و پايگاه هوايي كجا. و اين خانمها بايد مدتي از پايگاه دور باشد. اگر پدرانشان اجازه دهند پيش چند هفته در منزل ما خواهند بود تا اوضاع عادي شود.
مژگان: خيلي خوب ميشود يعني استخر و آب شما دوباره تكرار خواه به شرطي كه عروس خانم باشد.
اقدس: چي گفتي استخر آب تني شب تا صبح براي پنج خانم و آن هم در صحرا جل الخالق پس آقا مجيد بالا غيرتاً تو مقصري
حسن: مجيد آنقدر كار دارد كه من هميشه نگرانش هستم از او توقعي نيست. ميخواهيد آماده شويد برويم.
مادر مجيد: يعني اين دختر خانمها بروند شب تا صبح داخل آب بمانند.
مجيد: مادر جان آن هم كجا در بيابان شب در ميان حيوانات وحشي و آدميان چنان و چنين البته با بودن حسن آقا نگراني نيست والحق اشتباه است.
اعظم: مجيد برادر با غيرت با همت تو هم مواظب ما باش حسن آقا مواظب تو باشد. جوانمرد شيرمرد اي دلير شرزه شير مگر حسن آقا و شهناز خانم در 1500 كيلومتر راهپيمايي همه شب و حتي روزها از آسيبها مصون بودهاند كه البته خير گرگ هم كشتهاند و اشرار هم بار به آنها يورش بردهاند و اكنون صحيح و سالم و با روحيه بهتر از گذشته در حضورشان دو زانو نشستهاي يك شب در بيخ گوش شهر براي خواهرانت نگراني.
مادر مجيد: مجيد اعظم راست ميگويد چهارده خانم جوان در راهپيمايي همراه آقايان بودهاند بايد برادرانشان تاكنون سكته كرده باشند.
حسن: مجيد نگرانست من هم نگرانم ولي آقا اقتضاي مبارزه و رزم اين بهترين ورزش براي سلامتي كامل است. من ميخواستم شهناز خانم جان عزيزم چند شب به تنهايي به استخر صحرا ببرم ولي چون تنها بوديم و محيط روستا خوشايند نبود ولي حضور اين دختران خوب خودم مشكل را حل كرد اصلاً من ديشب اين پنج نفر براي آبتني برده بودم و گرنه خانم در آبياري شبانه چه نقشي ميتوانستند داشته باشند.
اقدس: حسن آقا من خصوصي كار با شما دارم و اعظم همينطور
حسن: اقدسخانم بفرماييد مجيد همينطور. شهناز خانم در خدمت شما و اعظم خانم هستند بلند شويد و برويد. و من اين چهار خانم هم با آقا مجيد جلسه خصوصي خودمان خواهيم داشت.
مجيد: حسن آقا فرمودي خصوصي ـ محرمانه در حضور
حسن: بله از جان عزيزتر برادر كوچكتر اين خانمها مانند باباطاهر ديشب به عرفان رسيدند نگران نباش.
ريحانه: آقا مجيد من يتو كل علي اله فهو حسيه
حسن آقا: پس آقا مجيد درخدمتيم.
مجيد: چند بسته بايد امشب توضيح شود. تعدادي به امور مالي نياز شده امشب حل شود. دوچرخه را هم ميخواهم.
حسن: مژگان خانم شهناز خانم صدا بزن آقا مجيد است مالي بگو مريم خانم بنويسيد. ريحانه جان بستههاي مجيد را تحويل بگير ژيلا تو همين كنار مادر مجيد جان بمان و او كمك اول يك ليوان چاي با يك لقمه چوپاني براي من
شهناز: بفرماييد در خدمتيم.
حسن: آماده با مريم به روستا برويم و دوچرخه و مقداري هم سيبزميني و هندوانه و ماست هم بياوريد. مواظب باشيد ماشين آسيب نبيند. ريحانه جان بستهها به شهناز خانم بدهيد. كار اقدس خانم كه بايد انجام شود زود برويد و برگرديد به غير از شهناز مريم بقيه بيايند دور من كارشان دارم مريم خانم آن ليست هم به عزيزدلم شهناز جانم بدهيد. شهناز و مريم خانم دست خدا به همراهتان برگشتن مادر را هم بياوريد و البته با اجازه مادر مجيد ما شب مهمان شماييم.
شهناز: اگر مادر تدارك شام ديده بود شامش را ميآوريم و كار احسان را تحويلاش ميدهيم.
حسن: يا علي مدد يار و مددكار من.
اقدس: پس ما چه بكنيم.
مجيد: فرمودند دور حسن آقا بنشنيد.
اعظم: اقدس خانم اخلع نعلك انك بوادي المقدس الطوي.
حسن: مريم و شهناز نياز نبود اين صحبتها را بشنون زنجان ـ رشت قرار است بيست شهريور انجام شود شما جمع حاضر ميتوانيد در گروه جا يگيريد. سفري تفريحي اصلاً قابل مقايسه با شيراز ـ تخت سليمان نيست ـ پاسگاه ژاندارمري دارم مأمور حفاظت از كاوران و فرمانده آن از ياوران مبارزه است. اگر شما شش نفر آماده باشيد دو نفر ديگر در همدان آماده هستند. همين امشب با دوستان زنجان هماهنگ ميشويد ضمناً هزينه هم تأمين شده است.
مجيد: بسيار خوب است چند روز وقت ميگيرد.
حسن: هفت روز طول ميكشد و مسافرت جالب و متنوعي براي ما هم سوغاتي بياوريد.
اقدس: از آقا مجيد كه قبول كردند ممنونيم و حسن آقا زنده باشيد كه شهناز جان را به جمع آورد قابل مقايسه نيستند.
مادر مجيد: حسن آقا بيشتر بگويد يعني بايد هفت شبانه روز در كوه و دشت.
آقا مجيد يعني خواهرانت اين مدت روزها راه بروند شبها در كجا مريض نشوند. سرما بخورند.
اقدس: مادر عروس خانم را چند لحظه زيارت فرمودي ايشان 45 روزه در مناطق صعب العبور و در حمله اشرار از خدا بيخبر. ازهمه بگذريم و بگوييم ما خبر نداريم از همين پل پريساي نزديك خودمان كه يك لشگر در جاده ملاير راه بر كاروان بسته بود و همه شهر در نگران و اضطراب.
در كاروان غير از عروس خانم و پانزده خانم ديگر حضور داشتند كه به كمك خداوند و حسن آقا و دوستان به سلامت از مانع بزرگ رد شدند عروس خانم بعد از چهل و پنج روز باقي مانده را هم در روستا و در كار كشاورزي بوده است.
و ديشب هم تا صبح آب تني با آب سروروان به مدت پنج ساعت از نيمه شب تا صبح. ديديد از همه ما سالمتر بود كه حسن آقا پاره تن خود را به روستا فرستاد. شاهد آب تني همين دختر خانم.
مادر: مجيد حسن آقا اين همه زحمت براي چيست؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:39 توسط حسن مرادی
|