مادر: مجيد حسن آقا اين همه زحمت براي چيست؟

حسن: مادر ما از شما بزرگتر شنيده‌ام و آموخته‌ايم تمام اين‌ها مقدم تزكيه نفس است. جهاد اكبر است و آماده شدن براي شب قدر است و رستكاري دنيا و آخرت است.

مادر مجيد: ولي من شنيدم براي محكم و مقاوم جسم كه هنگام دستگيري و شكنجه ساواك بچه‌ها چند روز بيشتري مقاومت كنند.

حسن: مادر اين حرف‌ها كي زده غلط مي‌كنند اين دسته گل‌هاي شكنجه كنند سگ كي باشند به يكي از پنج و شش دسته گل چپ نگاه كنند من و آقا مجيد بلانسبت او مگر مرده‌ايم چشمان با همين انگشتانمان در مي‌آوريم.

مادر مجيد: پس بروند باشد خدا كريم است.

مجيد: حسن آقا واقعاً ممنون مادر تسليم شود اكثريت خاموش جامعه تسليم مي‌شود. ديگر شهر همدان به تصرف درآمد. مل اينكه آمدند  و من بروم كمك كنم.

مادر حسن: سلام مادر سلام بچه‌ها خودتان مهمانيد و مهمان هم دعوت كرده‌ايد.

مادر مجيد: بيا خانم خودم من از اين تنهايي كه بين اين جوان‌ها گير كرده‌ام آزاد كن خوب شد ك آمدي. من تو يك گوشه نشسته به حال اين جوانان دعا كنيم. خدا كمكشان كند.

شهناز: به جمع حاضر و ناظر سلام ما آمديم اقدس و اعظم امانتي شما پيش آقا مجيد است. حسن آقا مادر را تحويل و آماده و خدمتيم دوچرخه هم آمد و تحويل آقا مجيد شد و آقا احسان هم خيالش راحت حالا چه كاره‌ايم. راستي شام هم آورديم با سيب‌زميني و هندوانه و ماست.

مادر مجيد: پس ما مهمان شما شده‌ايم.

مريم: شهناز گزارش مالي راهم بدهيد كه كاملاً رضايت كننده بود كه از اقلام و نيازهاي اهدايي مجلس روستا بود.

 حسن: شهناز جان دلم روح و روانم مرا ببخشيد به خاطر صحبتي ماندم و شما به زحمت افتاديد. زنجان رشت همه جمع را پذيرفت غير من و شما و دو مادر بقيه بروند.

مريم: آقا جان بچه‌ها درست شد.

ريحانه: تصميم عاقلانه و به جاي حسن آقا بود و تلفني و از پدران هم اجازه گرفت بگير و برگرديم

شهناز: مانند توپ فوتبال به ميدان مبارزه به يك وجبي دشمن پرتاب شويد. همانگونه من پرتاپ شدم.

مژگان: چي شد نفهميد پرتاب بوسيله چي و چطور از كجا به كجا

ريحانه: حادثه پايگاه ما را مهمان عروس و داماد كرد. شركت در مراسم رسم روستا رفتار جمعي و تشكيلاتي ما را ثابت كرد. خود نمي‌دانيم به ببريم ولي همين ديشب و الان حسن ما را به ميدان مبارزه پرتاب كرد و خود ما بايد بقيه راه محكم و با شجاعت ادامه و دوستان باوفايي مانند عروس و داماد هيچگاه ما را تنها نخواهند گذاشت شيرفهم شد مژگان خانم. اين ژيلا كجاست دو ساعت رفته براي حسن يك لقمه بياورد.

اقدس: رفته نان سنگگ تازه بخرد طفلك حتماً در صف است و هيچ خبر ماوقع ندارد.

اعظم: حسن آقا و شهناز خانم پس من و اقدس را هم پرتاپ كرديد.

حسن: يك زحمت ديگر براي مريم خانم تا روز برويد و بيايد با چه كسي

مجيد: كجا

حسن: خانه هادي بگذاريد تلفن بزنم اگر بودند بعد برويد. دو خواهر هادي ـ نيلوفر و معصومه بياوريد. حسن آقا مجيد آماده باشد. و شهناز خانم اين زحمت با شماست اگر آقا هادي رسيد خواست. تضمين هم بدهيد ارزش دارد آقا مجيد آقا اسدالـه و سعيده خانم را بياوريد.

شهناز: پس زنجان به گل سرخ همدان تغيير نام يافت.

مادر حسن: به فكر شام مهمان‌ها هم باشيد. ظاهراً بيست و سي نفر ميهماني داريد.

حسن: مادر جان مهمانان اصلي شام نمي‌آيند.

مجيد: آقا حسن دوچرخه به مأموريت فرستاده شد. صبح بر مي‌گردد از هزينه‌ها هم ممنون تحويل شد. سرعت بيشتر شده نمونه براي حاضرين هم حاضر است. اين يكي خدمت شما.

حسن: مجيد يك لحظه دست نگهدار همين يك خبره است. ديگري كو آن را هم بدهيم. اقدس آن يكي بياوريد. اجازه بدهيد دو جزوه من گذاري مطالعه كنم ظاهراً اشكال كوچكي دارند.

مجيد: متن اين‌ها را دوستان تهيه كرده‌اند.

حسن: مأموريت دوچرخه را كنسل كنيد. تا فردا شب جزوه‌ها بايد مجدداً آماده شود.

شهناز: اگر اراده كنند هم امشب هم مي‌شود.

حسن: اجازه بدهيد سه صفحه حذف كنيم بقيه مانع ندارد. درست است آقا مجيد از هر دو جزوه بحث دفاعيات حذف شود نيازي به اصلاح نيست. دوچرخه برگشت دوباره با اصطلاحات اعزام شود همين چند جزوه به حاضرين بدهيد خودشان ايرادها پيدا كنند. بهترين نكته‌ها در همين جاست.

شهناز: پس اشكالي ندارد .

حسن: با دقت بررسي فرماييد بهترين بحث است كه بايد زودتر مطرح مي‌شد نشده است. حتي در راهپيمايي.

ريحانه: پس اين يك كلاس درس و مشق شب درست و حسابي است.

حسن: من به جمع حاضر تا پايان زنجان ـ رشت فرجه مي‌دهم تا راه‌حل مشكلات اين دو جزوه پيدا كرده و صورت مسئله را پاك نكنيد بلكه مسيله را حل كنند در آن صورت هيئت تحريريه تغيير خواهد كرد. عجله نكنيد سئوالي امشب پيش آمد در خدمت هستم. من هم البته خواهم آموخت. دختر ناز خود بيا اين جا پيش من بشين ببين در صورت دوستان چه مي‌بيني.

ژيلا: خيلي خوشحالي و توپ و توپيد.

حسن: درست است قرار مهماني شما پيش عروس تا اوايل مهر تمديد شده و در زنجان ـ رشت هم عضو شده‌ايد

ژيلا: جانمي جان عروس خانم كجا بايد او را ببوسم پس كجاست هنوز نيامده است.

ريحانه: چرا آمده ولي همسر گراميش به مأموريت فرستادش شايد همين الان بيايد.

ژيلا: حسن آقا عروس پاره‌تنت را اذيت نكن و به پدرم شكايت مي‌كنم و من حالا كجا پيدايش كنم.

اعظم: حالا بيا بغل من بنشين دختر نازم كه تا اول مهر از پدر و مادرت جدا شدي فكر خودت باش عروس خانم اين زندگي را خودش انتخاب كرده است.

ژيلا: پس لقمه حسن آقا آماده كنم.

حسن: نه ديگر برو شام شب همه را بكن.

ژيلا: مژگان ـ ريحانه بلند شويد واعظم خانم شما هم شام بيست نفر تهيه كردن البته در روستا آسان‌تر بود.

اعظم: همه چيز عروس خانم از روستا آورد براي خودش كوفته تبريز با مغز گردو و روغن بايد درست كنيم.

مژگان: پس برويم پايين آشپزخانه مادران محترم بيايند دستور كار دهند.

حسن: آقا مجيد رفتن اشكال جزوه بسيار اساسي است. به صراحت (علم مبارزه ماركسيم است چند بار تكرار شد و به ان تأكيد شده. ظاهراً دوستان  اشتباه كرده‌اند.)

كه اين بسيار تلخ و زشت است هر چه زودتر جزوان را برگردان و از هر كدان سه صفحه بايد كم شود.

فعلاً تا تعيين هئيت تحريريه جديد تهيه جزوه ممنوع فقط شبنامه خبر يك برگي ادامه يابد. براي اول براي دبيرستان‌ها بايد برنامه‌ريزي شود.

مجيد: پس امشب بدون سه صفحه پخش شود. چون مهمان داشتم صلاح نبود شما را هم خط زديم من هم نمي‌روم. دوستان چهار دو يار جديد اضافه شدند اگر صلاح مي‌دانيد هر چهار نفر براي زنجان رشت در نظر  گرفته شوند. تجديد قواي خوبي خوبي بود.

حسن: آقا مجيد مهدي مدير كاروان است بايددر جلسه‌اي كه با او هست تو هم باشي كمكش كني. نگران هزينه‌ها نباشيد مقداري خدمت شما خواهد بود اصل هزينه‌ها زنجان مي‌دهد. در زنجان بهمني كه مديريت مهدي پذيرفته و يك راهپيمايي كاملاً آموزشي سعي كنيد در استراحت و توقف شبانه كلاس تدريس مسائل اساسي باشد.

با مبارزيني در منطقه مشخصي هستند هماهنگ شده يك شب مهمان شما خواهند بود. در شهر ماسوله زياد توقف نكنيد ولي در سياهكل يك شب بمانيد واز فومن سوار اتوبوس به طرف تهران حركت كنيد.  تنها در جمع دوستان همدان خانم‌ها مشاركت دارند اين چهار دختر پايگاه به هم زده‌اند مدتي بايد از دور پايگاه باشند و خواهران تو و هادي چند ماه گذشته سنگين‌تر شكل مبارزه را اداره كرده‌اند پس براي رسيدن به مرحله بعد نيازمند اين سير و سفرند.

مجيد: دو هفته‌اي وقت بايد بيشتر با هم صحبت كنيم مسئوليت سنگيني را به مهدي سپرده‌اي كار خودت بود.

حسن: اداره كردن اين جمعيت عاشق و مبارزه و فداكار و جوان بايد تمرين شود. دو ماه از صحنه غايب تبريزرا دارم پس قوي باش و محكم كه كاري است بسيار ضروري.

شهناز: سلام به آقا يار و ياور خود ما برگشتيم ولي خسته مهمانان آمدند با هزار سال چك و چونه خوب شد من بودم وگرنه آقا هادي زير بار نمي‌رفت و براي برگشتن بايد خودت با او صحبت كني. اين دختران خوب را اينقدر اذيت نكند.

حسن: بده دست گلت را و بيا بنشين و با آقا مجيد بيشتر آشنا شو. برادر خوبي است احسان نمي‌شود ولي در بعضي موارد شرزه شير است و شيرافكن مأموريت دوچرخه را كه ديدي به سرعت رديف كرده دوباره داد و دوباره اعزام كرد. و كاروان زنجان ـ رشت با توجيه كامل انشاء‌اللـه روانه خواهد شد و ما هم به تبريز مي‌رويم.

شهناز: به تبريز كي مي‌روم.

حسن: دوازده روز ديگر به بچه تا زنجان مي‌رويم و آن‌ها تحويل دوستان مي‌دهيم. بقيه راه را من و شما و مادر مي‌رويم.

شهناز: مادر هم مي‌آيد؟

حسن: ديگر تو را رها نخواهد كرد هر جا باشي او هم هست

مجيد: مادر حسن اولين بار به خانه ما آمده است و اين دليلي برگفته حسن.

حسن: شهناز جانم به خاطر من بنشين.

تو امشب بيشتر از صد نفر زحمت كشيدي و يك ساعت كنارم با اين آقا مجيد آشنا شويد. داشتم نگرانت مي‌شدم الحمداللـه آمدي و اكنون همين جان بمان.

شهناز: آقا مجيد حسن خسته است چرا.

مجيد: چهار ساعت است دارد حرف و سئوال جواب مي‌دهد پدران پايگاه راضي كرده و به هادي تلفن است واكنون يك ساعت درباره مديريت آقا مهدي در كاروان توضيح مي‌دهد و تشريح مي‌كند  تمام هفت شب مسير را برنامه‌ريزي كرده است.

جواب ژيلا و تهديد او را آرام داده است. خسته كه سهل است مانده مي‌شود. ولي شما را ديد. بهتر شد. پشتش بمان من مأموريت دوچرخه را بايد بازبيني كنم.

شهناز: جان من خسته نباشي يا باشه اينكار خستگي من در رفت و كاملاً سرحال و قبراقبم و تو بخند.

حسن: يك يا دو جزوه خواندي اگر ن فعلاً بخوان بگذار در مسير همدان و زنجان در كنار و در ميان كاروان خواهيم خواند.

شهناز: اين هم دو جزوه داخل كيف‌دستي پايگاه اما مجله پايگاه ببنيم. عكس و من و تو را زده‌اند اين را هم تا تبريز مي‌بريم. چه متن جالبي است يك صفحه مجله را حرف‌هاي من پر كرده است دو جمله من هزار جمله شده است.

حسن: يك آيه قرآن در محل حساس و گوش‌هاي شنوا تأثيرش هزار برابر مي‌‌شود. آنان كه شنيدند روح و روان و عشق به يزدان پاك يا حرف‌هاي تو در  و در مجله چاپ كردند و در واقع همه حرف از آن توست. آمريكايي و فرمانده اين‌گونه شنيده و تو نشنيده

شهناز: لاتين آن دو برابر فارسي است عجب نيست حسن چرا؟ نكته همان است غل و غشي در كار نيست. همه شيفته شخصيت بسيار عالي يار وفادار مهربان و جان جانان من شده‌اند ولي

شهناز: چه مي‌گويي دوستان تو عين من فكر مي‌كنند اين كار آن‌هاست.

حسن: نه آن‌ها همان‌فرد عددي نسيتند. اين را فرمانده پايگاه نوشته است و آمريكايي آن را تأييد كرده در آينده در تبريز همين اتفاق خواهد افتاد آن توكلي منتظر ماست.

شهناز: واقعاً خسته نباشي عزيزم اين همه زحمت به عهده توست ولي مي‌دانم كه خواهي خواند

ما زنده به آييم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

آدم از بي‌بصري بندگي آدم كرد

گرنه‌ كي سنگ به سگي سر خم كرد

ژيلا: آخ شهناز جانم كه دلم برات يك ذره شده بود از عصبانيت مي‌خواستم حسن آقا  رابزنم كه تو را اذيت نكند. ولي از حسن آقا ممنونم ترتيب عضويت ما را داده است ما مي‌رويم و جمع ما الان هشت نفر است يك نفر ديگر به ما اضافه مي‌شود نمي‌دانم كيست پس نه نفريم در كاروان زنجان رشت خانم‌ها نه نفرند. خوب است

شهناز: آره عزيزم از گل قشنگم خوب من هم با حسن آقا تا زنجان كنارتان هستيم و از آنجا به تبريز مي‌رويم كه پايگاه آنجا به هم بريزيم.

ژيلا: بله در جريانم آقاي توكلي منتظر شما او هم دوست همين مرد كوچك كشاورز كم ادعا و خاكي حسن آقا ما از رشت برگرديم شما هم از تبريز برگشته‌ايد نيلوفر و معصومه كه آمده‌اند.

من آمدم به شما و حسن آقا بگويم بفرماييد پايين شام حاضر است.

حسن: ژيلا جان برو بگو من منتظر مي‌مانيم آقا مجيد برگشت شام مي‌خوريم ضمناً چهار نفر ديگر امكان دارد با مجيد به خانه بيايند.

شهناز: چهار نفر راه دوچرخه.

حسن: بله شاگردان شما آن‌ها مسافر زنجانيد.

شهناز: پس مجيد راست مي‌گفت شما امشب كاروان را كاملاً راه انداخته‌‌ايد بايد هم خسته باشيد ولي من هستم نمي‌گذارم خسته بماني.

حسن: شهناز جان از يازده روز ازدواج در كنار من به فداكاري مشغولي تحليل و توجهيت چيست؟

شهناز: آن‌قدر كار مبارزه كه راه بوده برايم لذت‌بخش بوده كه فرصت فكر كردن به خودم نداشته به تو بيشتر مي‌انديشم نكند با انرژي فوق‌العاده و آرامش و خونسردي بسيار عجيب اين همه مسئوليتا را پذيرفته‌اي و خم به ابرويت نيامده و نخواهد آمد در كنار تو من ايده‌آل و آرمان و عشق خود يافته‌ام و واقعاً مشغوليم.

حسن: انشاء‌اللـه در سفر تبريز وطني براي تفكر خواهي رفت.

شهناز: غيرممكن است تبريز شهر من است بيشتر از اين سر من و تو شلوغ خواهد بود.

مجيد: حسن آقا عروس آمديم با دست پر و چهار مهمان عزيز و پركار در خدمت شما هستند.

1ـ خسرو محصل دبيرستان

2ـ فرشاد ششم دبستان

3ـ كوروش  دبيرستان

4ـ حميدرضا

تحويل‌شان بگيريد شام را بياورم

خسرو: حسن آقا من شما را مي‌شناسم زودتر آَشنا مي‌شديم بهتر بود.

حسن: تيم فوتبال جوانان شهر مرا مشهور كرده است من و عليرضا شهره شهريم.

فرشاد: حسن آقا ما شما از كتابخانه خرد وقتي هادي و عنايت بود و رفتي تهران مي‌شناختم فوتبال شما را نديده‌ايم.

حميدرضا: حالا از جان حسن آقا چه مي‌خواهيد بابا ولش كنيد او هم سن وسال شماست. برحسب فرهنگ روستايي زود ازدواج كرده است و من هم به ايشان تبريك مي‌‌گويم و هديه‌اش را بعداً تقديم عروس خانم خواهم كرد.

كوروش: همين ازدواج پارتيزاني كه شهرهاي بزرگ كشور لرزانيده عروس و داماد در روستا ساكنند. من و تو شهري مي‌توانستيم نكرديم يا نه شهامت و شجاعت 1500 كيلومتر ميدان راهپيمايي و بعد هم ازدواج بفرماييد

شهناز: برادر عزيزم جانم حسن آقا  رابزرگ كردن  وبالاتر ديدن به احوال خود شما لطمه مي‌زند شما خود را ببنيد از محوريت ديگران خارج من همراه و پاره تن حسن آقا هستم و او را خوب مي‌شناسم شما يك درصد از آنچه من مي‌دانم نمي‌دانيد پس ‌آرام و منظم گوش به حرف‌هاي حسن آقا بدهيد آقا بفرماييد.

حسن: دوستان اولاً عضويت شما در كاروان زنجان رشت تبريك مي‌گويم و اميدوارم در اين هفت روز در كنار آقا مهدي و آقا مجيد در بحث‌هاي كلاسيك مثمرثمر مشاركت و هم مواظب 9 خانم كه از همدان شركت مي‌كنند باشيد پس نه نفر الان در پايين مشغول صرف شامند و يك نفر ديگر بعداآشنا خواهيد شد. من و خانم بايد به تبريز برويم و گرنه در خدمت شما بوديم تازه از راهپيمايي سنگين  برگشته‌ايم مدتي طول مي‌كشد كه به تن زخمي بهبود يابد.

شهناز: اين مجله نيروي هوايي ببنيد چه مطلبي زيرعكس و من و حسن آقا نوشته است لاتين‌اش بيشتر است چرا؟

كوروش: مخلص عروس خانم هستيم الان برايت ترجمه مي‌كنم و من زبانم خوب.

اين‌گونه: شما گفته‌ايد حجاب چادر و روسري و لباس و كفش و جواب من،‌ دوباره گفته‌ايد حجاب سر من تاج سر من است حكومت من از شاهان قوي‌تر است تاج اصلي سر من دائمي چرا كه آن‌را و حضرت فاطمه زهرا به من هديه كرده است.

شهناز: آقا كوروش از خودت انشاي خواهي كه عين ترجمه است.

كوروش: عين كلمات را لغت‌ به لغت ترجمه مي‌كنم. مقاله خلاصه و تيترهاي صحبت‌ها شماست. و كل صحبت را عذرخواهي و بدليل نداشتن صفحه‌ مخصوص نياورد اين يك مجمل و خلاصه‌نويسي است. شايد شما حق داشته باشي از صحبت شما. يك جمله آورده.

شهناز: تمام صحبت‌ من پنج دقيقه نبوده است.

حسن: فرمانده پايگاه خودش اين مقاله تنظيم و آمريكاييان همطراز از او هم اين مقاله را تأييد كرده كه در اين مجله چاپ شده. با ترجمه كاملش فردا خواهيم گرفت به آقا كوروش زحمت ندهيد.

مجيد: بيا ژيلا خانم سفره را پهن كن. و آشنا شو اين چهار جوان از اعضاي كاروان زنجانيد.

ژيلا: خوشبختم و از طرف خانم‌ها ورود شما را تبريك مي‌گويم.

فرشاد: عجب سفري است حيف كه كوتاه است

حسن: بگذار برگشتن صحبت كنيم از كار امشب يك نمونه هم به ما بدهيد.

حميدرضا: بفرماييد. يكي آورده‌ايم البته براي خودم ولي تقديم شما

حسن: پنج دقيقه ديگر به شما برمي‌گردانم يك نگاه كافي است بله تا اينجا درست و اين ‌هم درست پس همه‌اش درست بفرما جوان خسته نباشيد اين جزوه پخش شده كاملاً درست است. البته خودت هم بخوان ايرادي بود به آقا اعلام كن.