حسن: با آمدن به اين پايگاه فضاي تخت سليمان به اين جا منتقل شد هم اكنون تصوير ما را همه پايگاه‌هاي نيروي هوايي و ماهواره زميني اسدآباد دريافت كرده‌اند امروز را تعطيل‌اند و سرگرم تماشا و هزاران جوان روستايي آماده رقص سنتي و محلي به سبك تخت سليمانند.

مژگان: قدم‌هايتان و آهسته برداريد كه جوانان برسند ساز و دهلشان شنيده مي‌شود.

فرمانده: جوانان آمدند به باشگاه نمي‌رويم بمانيد رقص ‌آن‌ها ببنيد. در ده ستون منظم دست در گردن هم به دور خواهند چرخيد و سرود باداباد مبارك. باد است و ساز و دهلشان هم صدايش در منطقه پيچيده است.

حسن: شهناز جان بعد از اين با دوستان سري به حكيمه خواهيم زد و سوم راه را آمده‌ايم بقيه را هم مي‌رويم.

 

پايگاه هوايي ـ روز

مژگان: بچه‌ها خسته بناشيد عروس و داماد مي‌خواهند با ما به ديدار يكي از اعضاي راهپيمايي بروند هر چه زودتر آماده شويد و هر چه شريني و غذا مانده است بسته‌بندي‌ كرده با خود مي‌بريم.

ريحانه: آخ چه كيفي دارد ديدن يك دختر روستايي مبارز و خوشگل.

حسن: زودتر راه بيافتيد. شهناز عزيزم مواظب مادر باش سه ماشين سواري همه ما را مي‌توانند جا‌به‌جا كنند.

مسعود: مادر و من و شاه‌حسيني و يك خانم در يك بقيه در دو ماشين در طول مسير جابه‌جايي هم هست پس برويم.

 

جاده سو باشي ـ روز

سه پيكان قرمز و آبي آسماني و زرد. از پايگاه بيرون آمده و در جاده به سمت سو باشي و غار علي‌صدر در حركتند و مسافتي نيست و مقدار از جاده خبرارخي خاكي است و وقت مي‌گيرد.

حسن و شهناز و ريحان و مژگان به رانندگي مريم در يك ماشين سوارند و براي ديدن حكيمه لحظه‌شماري مي‌كنند.

 

داخلي ـ اتاق نشمين ـ منزل سيد معراج

حكيمه: نمي‌دانم با چه زباني از عروس و داماد عزيز و خوشبو تشكر كنم. دارم پر در مي‌آورم كه اين هم دوست جديد را با خود آورده‌ايد.

مژگان: خانم كوچولو راهي كه تو رفته‌اي آرزو كن. از راهپيمايي بگو و ماجراهايش

حكيمه: در  اين روستا همه چهل نفر پيش از چهار روز مشغول درو گندم و كار شبانه‌روزي پر زحمت بودند و من و شهناز خانم مسئول پذيرايي از آن‌ها بوديم. و شب‌ها جلسه بحث و مذاكره سياسي و قرآني بسيار رونق داشت.

بعد از حركت از كيتو به طرف دولت‌آباد آقايان كتك خوبي خوردند با قنداق تفنگ و لوله و سرنيزه آن كه اهالي اطراف به موقع به داد كاروان رسيدند و اين حوادث با ازدواج حماسي اين عروس داماد به اوج خود رسيد. و در اين مدت من به تأييد پدرم اندازه ده سال بزرگ و رشد فكري و معنوي كرده‌ام.

حسن: حكيمه خانم از اين جا به بعد همراه كاروان شدند.

شهناز: و اكنون هم دختر خودم را ديدم بسيار خوشحال شدم.

مريم: درو گندم در اين فصل در اين منطقه روستايي شهناز لابد الاغ سوار شده‌ايد و با اجاق و هيزم همه آشپزي كرده‌ايد.

ريحانه: اين‌ها از اصول و اخلاق مبارزه است و اين تولد دوباره و خلقت ثانويه يك انسان است و عرق ريختن در و گندم مقدس است و انسان‌ را از خصايص حيواني تخليه مي‌كند.

مسعود: حسن آقا اين ده را كاملاً آباده كرده‌ايد خوشا به حالتان چه روزگاري به خوش و خرمي مردم را خوشحال كرده‌ايد.

سيد معراج: امروز هم پايگاه هوايي را آباد كرده‌اند اين دو جوان فرشته شادي و شادكامي اين مردمند كي باور مي‌كند. اين‌ها در تخت‌سليمان عروسي كنند و جشن عروسي در شيراز و اصفهان و همدان و تبريز و پايگاه هوايي برگزار شود. اين غير از نعمت خدا چه مي‌تواند باشد؟

مشهدي كمند: من از روزي كه با خانواده حسن آقا آشنا شده‌ايم دوره جديدي از علم و معرفت يافته‌ايم كه همه‌اش در عرصه كشاورزي و كشت و برداشت سيب‌زميني در كنار حسن آقا و پدرش بوده است.

مادر حسن: مشهدي كمند خود پاك و منزه با ايمان و با تقواست و وجود او نعمتي به كار مي‌دهد و اخلاق نيك و پسنديده وي است كه اين همه جوان را از شيراز تابدينجا آورده و مشغول كمك به وي مي‌شوند.

حكيمه: فقط مي‌دانم كه خدا به ما لطفي و عنايتي فرموده است كه شكر اين نعمت بسيار مشكل است خدا خود كمك كند. خوب دختر خانم‌ها دوستان بلند شويد به مباركي حضور عروس و داماد كوفته‌تبريزي به سبك همداني پخته‌ايم و آشپز اصلي هم شهناز خانم و مادر حسن بوده‌اند سفره سلطاني را پهن كنيد.

شهناز: اين كوفته محصول خبرارخي است بايد از آن سوغاتي به پايگاه ببريد. هر چند بايد همدان برويم.

 

روستا ـ  منزل ـ شب ـ اتاق نشيمن

ريحانه: يك روز حماسي و كاملاً انقلابي در كنار عروس و داماد گذرانديم و بهترين محصول آن تصرف و اشغال پايگاه بدون خونريزي بود و اكنون زمان بخشنامه در پايگاه است.

حسن: دختر خانم عزيز خودت مي‌گويي اشغال پايگاه بدون خونريزي پس فردايش خونريزي نبايد بشود بگذاريد درعيششان سرگرم باشند. تا عكس‌العملي بعدي آمريكايي‌ها مشخص نشده هيچ اقدامي صلاح نيست پنج دقيقه سخراني شهناز خانم برابر هزاران شبنامه ارزش داشت. كه همه آن را زحمت شما و خانواده شما مهيا نموديد. و اين بهترين برنامه بود.

صحبت شهناز هم الهام خدايي بود. اين كلمات آيا جايي خوانده‌ايد آيا شنيده‌ايد. فرشته و ملائكه علامت‌دار اين كلام آمريكاييان بيشتر از ما به شوق آورد با كدام شبنامه اي پيام قابل انتقال است پس صبر كنيد

مژگان: به راستي اشاره مهمي بود. شهناز اين متن سخنراني از كجا آمد. حجاب و چادرتاج سر است و اين علامت زيبايي و جمال است و ملائكه مسومه من هم شنيده‌ايم و بهترين تعبير را امروز شنيدم

مريم: لطفاً در اين اتاق با سلام و صلوات سابقه‌دار از شهناز خانم مي‌خواهم دوباره سخنراني را براي ما تكرار كند.

شهناز: خود هم فراموش كرده‌ام اكنون تازه يادم آمد فرمانده از من خواست چند كلمه براي آمريكاييان صحبت كنم و مترجم ترجمه مي‌كند و اشاره كرد كه از حجاب من حيرت‌زده‌اند و من فقط خطاب به آن‌ها و در دفاع از حجاب حرف زدم و عصباني بودم. اگر خوب بوده عنايت خداوند است.

مسعود: خانم‌ها لطفاً خلوت كنيد جلسه جدي است.

مژگان: ريحانه و مريم و ژيلا فعلاً ما نامحريم. ولي آقايان و ما همگان محرميم و محرميم و محرميم.

و نماينده ما: شهناز جان اينجاست.

مريم: بيا برويم التماس نكن. با مادر حسن جلسه مهمتري داريم.

حسن:خوب مهمانان مرا بيرون كرديد بفرماييد چكاره‌ايد.

شاه حسيني: با اتفاق غيرمنتظره امروز مسلسل جي هم فعلاً تعطيل.

مسعود: بله خود حسن شبنامه را هم صلاح نمي‌داند و...

حسن: خوب دوستان در اين اتاق و اتاقي وسطي تقسيم مي‌شوند براي استراحت. شهناز خانم بلند شو به اتاق خود برويم. هر كس نمي‌خواهد بخوابد مي‌تواند پيش ما بيايد.

هنگام عبور از اتاق وسطي راهشان را دختران بسته‌اند «هنوز ما حرف داريم.»

مژگان: ما براي خواب نيامده‌ايم.

شهناز: هركس مي‌خواهد تا صبح بيدار بماند لطف كرده به اتاق من و حسن بيايد.

مريم: ما چهار نفر خواهيم آمد و اسباب پذيرايي از عروس و داماد را مي‌آوريم.

حسن: خانم‌ آهسته‌تر صحبت كنيد چون مادرم خوابيده است. شهناز  تو صبر كن تا ديگران از راه برسند.

شهناز: بچه‌ها حسن آقا حالي به حالي مي‌‌شود. صحبت گرم او را به نشاط مي‌آورد.

مژگان: اصطلاح خليج خونين و ارتباط منطقه‌اي ايران با كشورهاي منطقه‌ از چه پارامترهاي تبعيت مي‌كند.

حسن: در منطقه خاورميانه استراتژي و طرح درازمدت نيكسون به بار نشسته است.

طرح نيكسون يعني دفاع منطقه‌اي يعني امريكا دشمنانش به كمك ايادي خود سركوب كند. و ايران در اين منطقه ژاندارم امريكا در خليج‌فارس را خليج صلح و آرامش نام نهاده‌اند.

در صورتي كه در چند سال اخير انقلابيون ظفار منطقه را به آشوب كشيده و آرامش خليج‌فارس را بر هم زده‌اند اصطلاح خليج خونين از لغات كاربردي مبارزه است.

ريحانه: بفرماييد چگونه است ارتباط ما با شما مستقيم باشد چطور تا از طريق اقدس خانم و دوستان مبارز ديگر.

شهناز: در اين خونه به روي شما باز است. نگران ارتباط با ما نباشيد. ولي در كار توليد و توضيح شبنامه تصميم جلسه بايد محترم شمرده شود و اينكه پايگاه فعلاً به شبنامه ندارد. جلسه و هيئت قرآن را محكم ادامه دهيد.

مريم: پس لطفاً كاري براي ما ايجاد كنيد فعلاً ما بي‌كاريم و بازار ما كساد است.

حسن: بابا به شما اجازه داده است مدتي مهماني باشيد.

خانم كوچولو به افتخار رانندگي براي عروس خانم نائل آمده‌ايد سه نفر ديگر هم بمانند و كار كشاورزي داريم مي‌گذاريم بيكار بمانيد. فردا شب سيزده ساعت آبياري داريم. در كنار جوي آب روان و شب مهتاب خوش خواهد گذشت و روز بعد از فرط خستگي خوابيدن هم مشكل است.

مژگان: واقعاً ما را دعوت به همكاري مي‌كنيد ما آماده‌ايم آبياري به درو گندم خرمن باد دادن ـ طويله پاك كردن ـ گاو دوشيدن و جارو كردن و نظافت حياط و محله.

شهناز: اين‌طوري من و حسن بيكار مي‌شويم. و آنوقت شما بايد براي ما كار ايجاد كنيد.

حسن: دو روز هم به كوه مي‌رويم از گنجنامه تا قله‌ي الوند از قله از طريق دوزخ دره تا امامزاده از كوه بلال تا كركس و در آن جا در باغ انگور به صور صاد مشغول مي‌شويم اين برنامه يك هفته همراهي با عروس خانم.

ريحانه: با جان و دل همراهي مي‌كنيم آنچنانكه اصلاً حضور ما را احساس نكنيد. آبياري شبانه كه تفريح است سخت‌ترين را به ما پشهناد دهيد.

شهناز: من هم قبول مي‌دهم برايتان كوره سيب‌زميني بزنم و بيكار نباشم.

حسن: شهناز خانم شاگردانت را تحويل بگيريد رانشان آن‌ها را به ما سپرده‌اند. همت و اراده آن‌ها را در پايگاه ديديم. انعكاس آن چند روز بعد مشخص خواهد اين جوانان بايد آماده باشند.

مژگان: راهپيمايي بين شهري براي هم در نظر بگيريد.

حسن: فعلاً زود است. زنجان ورشت و من و شهناز هم نمي‌رويم. كساني آماده شده‌اند و از چند شهر هم ياران جديد در راهند. ما هم در اطراف همدان و كوه و دشت پرسه مي‌زنيم تا سال تحصيلي كه اين گشت و گذر منحصر به روز جمعه است.

ريحانه: امروز آنقدر كيف كردم كه دوست ندارم تا صبح بخوابم ولي استراحت شما هم لازم است روزگاري است كه سختي و آساني در كنارهمند.

 

روستا ـ روز ـ خارجي

مريم: آماده براي برنامه روز اول از كجا شروع كنيم.

حسن: كفش و لباس مناسب صحرا به تن كنيد تا برويم، من وسايل كار مي‌آورم شما وسايل ديگر مانند كبريت ـ نان ـ نمك و روغن و زيرانداز مناسب.

شهناز: مادر هم مي‌خواهد بيايد پس ما با ماشين بريم مي‌آييم شما برو مزرعه در بين درختان صنوبر و گل‌هاي سفيد رنگ سيب‌زميني منظره‌اي زيبا و ديدني است.

حسن: من زودتر مي‌روم شما با تأخير حركت كنيد.

 

صحرا ـ روز ـ خارجي

شهناز: دختر خانم‌ها رسيديم مادر عزيز دستان مرا بگيريد بايد از نهر آب عبور كنيم.

مژگان: زير انداز را پهن كرده‌ام بيايند حسن آقا دارد مي‌آيد فلاسك چاي يادتان نرود صبحانه را بخوريم بايد به كار برسيم

ريحانه: آمديم همه چيز را آورديم. سفره پهن كنيد نزديك مادر.

حسن: مريم خانم خسته نباشيد از رانندگي ماشين، خوب رسيديد من كار را شروع كرده‌ام راه هموار است.

مادر: اصل تو حسن جان شب است روز فقط بايد نهر را آماده كني كه شب آب هدر نرود.

شهناز: مادر ما كمكش مي‌كنيم. نگران نباش تنهايش نمي‌گذاريم. ما نيامده‌ايم استراحت براي كار آمده‌ايم شما دستور دهيد ما خدمتگزاريم.

حسن: روز كار كمي داريم كار اصلي شب است كه به دوستان نياز داريم و لباس گرم كه سرما نخوريم و كفش چكمه باشد بهتر.

 

مزرعه ـ شب

حسن: آب وارد نهر ما شده است و راهش باز است از كار نهر از روي چمن‌ها حركت كنيد مي‌توانيد يك ساعت هم استراحت.

شهناز: زيرانداز پهن است حسن آقا تو هم بيا مادر كه در خانه است مي‌توانيم صحبت كنيم.

ريحانه: حاضرم همه زندگي‌ام بدهم و يك شب در مزرعه بمانم

حسن: قابل شما را ندارد پدر شما بارها در اين مزرعه شب‌ها صبح كرده است.

شهناز: به‌به چه آب زلالي عكس ما در آن افتاده است در طول 1500 كيلومتر راهپيمايي چنين مزرعه و نهر آبي را نديديم.

حسن: بار اول است شيفته نشويد هر دوازده روز يك بار اين منظره اين آب در اختيار شما است. براي اول مهر هم مشهدي كمند براي كمك مي‌آيد و حكميه هم خواهد آمد.

مريم: وقت صحبت كه هست سؤالي در نظر بوده از ديشب مي‌خواستيم بپرسم و آن اين است:

مراحل مختلف مبارزه در همه ابعاد و اشكال را برايم توضيح دهيد؟ «ستجد ني انشاء‌الله صابرا»

شهناز: فاذاعترالتموهم و ما يعبدون من دون الله فاوالي الكهف.

ريحانه: لن ندعوا من دونه الها

مژگان: انهم ان يظهر و اعليكم ……. او يعيدكم في ملتهم و لن تفلحوا اذاً ابدا.

ژيلا: قومنا اتخذوا من دونه الها. لولا يأتون عليهم سلطان مبين.

حسن: انهم فييتهٌ ءامنوا بربهم و زدناهم هدا و ربطنا علي قلوبهم اذقالواربنا رب السموات و الارض لن ند عوا من دونه الهاً و قلنا اذاً شططا.

مبارزه در عمل روش خود را به ما مي‌آموزد علم مبارز در بحث‌هاي تئوريك قابل ارائه اما با تجربه ملكه ذهن مي‌شود. علم وعمل در تقدم و تأخر نيستند هر دوم در مقطع زماني خاص ضرورت آشكار و نياز واقعي به خود را روش مي‌نمايند.

خود راه بگويد كه چون بايد رفت. از خوهران خوبم و شهناز عزيز جانم بسيار ممنونم كه در اين شب و اين هواي لطيف فضا را با قرائت قرآن معطر كرديد. حال اگر بحث را ادامه دهيد بهتر است.

ريحانه: مريم جان اشكال مبارزه سؤال نمودند و شما بيشتر توضيح دهيد بهتر است.

حسن: شهناز خانم توضيح مي‌دهد و من سري به نهر آب بزنم.

مريم: با هم برويم.

حسن: نه ضرورتي ندارد الان برمي‌گردم.

شهناز: اين بحث را در راهپيمايي مفصلاً داشته‌ايم ادامه‌اش بگذاريد بعداً صحبت كنيم. فعلاً به كار بچسبيم يا علي مدد.

حسن: مواظب باشيد توي آب بيفتيد كارمان سخت مي‌شود.

شهناز: اين آب خوردن دارد و نشسته با پاشيدن آب به صورتش و مشتي هم مي‌نوشد. و ادامه مي‌دهد از حسن آقا ممنونم كه اين قضا را در اختيار ما گذاشته‌اند همه به تقليد شهناز لب نهر نشسته و صورت خود را شستند.

ماه هوا را روشن كرده و تماشاي آب و مزرعه سبز آنان را ربه شور و شوق آورده است.

شهناز: حسن آقا يكي فانوس به دست به طرف ما مي‌آيد.

حسن: مي‌بينيم بگذار برسد.

ابوالقاسم: حسن خسته نباشي اگر كمك مي‌خواستي ما بوديم خانم‌ها را زحمت داده‌اي.

حسن: خانم‌ها كنار بكشيد با اين بيل كتكي به اين پسرعموي بي‌غيرت بزنم كه نه عروسي را تبريك گفت و نه خسته نباشيد.

ابوالقاسم: چرا مي‌زني كي ازدواج كردي كه خبرش به ما نرسيد. سر خرمن چوب لانه زنبور كردي و فرار و حالا با بيل...

ريحانه: حسن آقا ما به طرف زيراندازي مي‌‌رويم شما هم پسر عمو را بياوريد.

ابوالقاسم: عروس خانم كدامتان هستيد اين حسن كارش مخفيانه انجام داده چون از هديه گرفتن بدش مي‌آيد.

مژگان: اخبار ازدواج اين دو تن را آسمان و زمين شنيده‌اند و به آنان تبريك گفته‌اند ولي در نزديكي و هم جواري آن‌ها چرا نمي‌داني والله اعلم.

شهناز: پسرعموي بفرما چاي بخور در تكاب از دست خواهرت غذاي مناسب خورده‌ايم راضي به زحمت شما نبوديم وظيفه ما بود خدمت برسيم و بزودي اينكار انجام مي‌دهيم.

ابوالقاسم: پس عروس خانم همزبان ماست مبارك فقط نامش نمي‌دانم.

حسن: پسر عمو جان نامش شهناز است و همين الان از تو خواهش اين آبياري، امشب كه گذشت، ولي به خاطر عروس خانم آبياري ما روز باشد.

ابوالقاسم: شهناز جان و دختران خوبم برخيزيد و حسن آقا و زيراندازي بياوريد باقي آبياري با من در كنار چمن استخر بنشيد و صحبت كنيم.

حسن: خانم‌ها ياعلي مدد بالاخره اين پسرعمو غيرتي شد.

ابوالقاسم: شب تاريك است آهسته به دنبال من بياييد و غلت نخوريد تا به مقصد برسيم حسن وارد است خودش مي‌آيد من بايد مواظب شما همراهان عروس خانم باشم شما از من دفاع كنيد ده سال از من كوچكتر است ولي زورش زياد است مي‌ترسم.