من ظاهر نيستي و هستي دانم،
من باطن هر فراز و پستي دانم؛
با اينهمه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبه‌اي وراي مستي دانم


از من رمقي بسعي ساقي مانده است،
وز صحبت خلق، بي وفائي مانده است؛
از بادة دوشين قدحي بيش نماند،
از عمر ندانم كه چه باقي مانده است!


اي بيخبران شكل مجسم هيچ است،
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد،
وابستة يك دميم و آنهم هيچ است!


دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است،
وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است،
سرتاسر آفاق دويدي هيچ است،
وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است.


دنيا بمراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه؟
گيرم كه بكام دل بماندي صد سال،
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟