حمید مصدق
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت
حميد مصدق
من این آقای حمید مصدق رو نمیشناسم، و نمي دونم که الان زندس یا مرده ولی چند تا از شعراشو روی اینترنت خوندم، (همين شعر که این جا گذاشتم). اینو توی وبلاگ اتاق آبی دیدم. یکی از دوستام هم بهم قول داده بود دیوانشو برام بیاره ولی هنوز كه نياورده.
بازدید کننده ها هم یواش یواش داره زیاد میشه بیشترش به خاطر این سرچ گوگله و ....
میخواستم یه شعر تازه بزارم اینجا ولی دفترچه شعرام رو گم کردم این یکی از اولین و قدیمی ترین شعرامه، یادمه که توی دانشگاه تربيت معلم تبريز، کنار یه باغچه گل اینو گفتم (اگه اسمشو بشه شعر گذاشت...)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ ساعت 11:46 توسط حسن مرادی
|