چون طفل که از خوردن داروست پريشان

در تمام شب چراغي نيست
در تمام شهر
نيست يک فرياد
اي خداوندان خوف انگيز شب پيمان ظلمت دوست !
تا نه من فانوس شيطانرا بياويزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهاني ي اين فردوس ظلم ائين
تا نه اين شبهاي بي پايان جاويدان افسون پايه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاوداني تر کنم نفرين-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روي من
باز نگشاييد !
در تمام شب چراغي نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد
چون شبان بي ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه مي سوزم من، ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پيداست
پاي من خسته ست
پهلواني خسته را مانم که مي گويد سرود کهنه ي فتحي قديمي را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردي به جا مانده ست از شمشير و دردي جان گزاي از خشم
اشک مي جوشاندش در چشم خونين داستان درد،
خشم خونين اشک مي خشکاندش در چشم
در شب بي صبح خود تنهاست
از درون برخود خميده،در بياباني که بر هر سوي ان خوفي نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود مي زند فرياد:
-در تمام شب چراغي نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد
اي خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بي نصيبي باد!
باد تا فانوس شيطان را بر اويزم
در رواق هر شکنجه گاه اين فردوس ظلم ائين!
باد تا شب هاي افسون مايه تان را من
به فروغ سد هزاران افتاب جاوداني ترکنم نفرين!
زنده ياد احمد شاملو
ما ديگه رفتيم سربازي" گفتم: "گير داديا ! بي خيال" گفت: "امروز همش تو فکر بودي" گفتم: "قول نميدم شايد بيام" گفت: "عزير يک ميليون دلاري رو ديدي؟" گفتم: "آخه تو چي ميدوني" گفت: "هر کاري کني موافقم" گفتم: "مارلبورو از کدوما داري؟" گفت: "کجا نذري ميدن" گفتم: "من از خيرش گذشتم" گفت: "تا من زنده ام نگران نباش" گفتم: "اي دريغ" گفت: "انرژي مثبت برات ميفرستم" گفتم: "بزار يه کم تو رو بو کنم" گفت: "ميگي چيکار کنم؟" گفتم: "خيلي بي شعور و خودخواهه" گفت: "قبلنا خيلي مهربون تر بودي" گفتم: "تا ميايم عادت کنيم بايد بريم" گفت: "خودخواهي و لج بازي تو ميشه نابوديه جفتمون" گفتم: "نمي دونم"

باران باشد
تو باشي
يک خيابان بي انتها باشد ....
به دنيا مي گويم .... خداحافظ !
گروس عبدالملکيان
Yesterday when I was young
The taste of life was sweet like rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game
The way an evening breeze would tease a candle flame,
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years have run away
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures that lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
I ran so fast that time and youth at last ran out and
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation that I can recall
Concerned itself with me, and nothing else at all.
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do,
And I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond,
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit so quickly, quickly died
The friends I made all seemed, somehow, to drift away
And only I am left on stage to end the play.
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
There are so many songs in me that won't be sung
Cause I feel the bitter taste of tears upon my tongue
And the time has come for me to pay for yesterday
When I was young.
Charles Aznavour

چند وقت پيش يه جا خوندم: جهان سوم جاييست که آدمها اگر دلشان بگيرد، مجبورند بروند قبرستان، بيمارستان، تيمارستان يا آسايشگاه سالمندان، تا بفهمند غمهاي بزرگتري هم هست، نکند که دلشان هواي شادي کند...
جهان سوم جايي است که عشقها زوري هستند، سکسها پولي!!
و دوستي هم در انتهاي ايميلش نوشته بود: "جهان سوم هر چه هست، جايي ست که من در آن دوستت دارم..."
چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان
ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان
مجموعه ي ناچيز من آشفته ي او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پريشان
دست و دل من بر سر اين سلسله لرزيد
در جنگل گيسوي تو آهوست پريشان
آرامش درياي مرا ريخته بر هم
اين زن که پري خوست... پري روست... پري شان ...
با حوصله ي تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان ...
عليرضا بديع

* همه چيز بستگي به شما دارد؛ اگر شما بزرگ باشيد مسئله كوچك و اگر كوچك باشيد مسئله بزرگ است. (اوريسون اسوت ماردن)
* مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتي گرفت، خيلي کثيف ميشوي و مهمتر آنکه خوک از اين کار لذت ميبرد. (جرج برنارد شو)
* سعي نکنيد موفق شويد، بلکه سعي کنيد با ارزش شويد. (انيشتين)
* ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم. (سام کين)

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
... اين همون خيابونه، همونيه که به خاطرات او ختم ميشود، خياباني که بارها قدم به اونجا گذاشتم وهزاران بار بالا و پايين کردم و گاه بي بهونه ديده بودمش و گاه سلامي ! اين شبها توي فيس بوک خيليا رو پيدا ميکنم. آسمون سالهاست که توي نت لنگر انداخته و من ستاره هامو که اينجا مي بينم خيالم راحت ميشه. حتي اگه شازده کوچولو هم الان اينجا بود اگه نمي تونست چت کنه، حتماً مي تونست توي فيس بوک ستاره هاشو ببينه...
عاشق نميشوم، دلواپسم نباش
دستاني از تهي، پاهايي از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چيزي مهم که نيست...
اين دلشکستگي، اقرار بيکسيست
درگير من مشو، همدم نميشوم
حوا مرا ببخش... آدم نميشوم...
*****
تقصير تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدي، من خواستم نشد
درگير عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز يک سقوط، ديگر نه تو نه من...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بيا ببين
دلتنگ من مباش، من مردهام... همين!
*****
شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهاي خويش، حال مرا بفهم
شکلي شبيه خود، با چشم گريهسوز
باور نميکنم، آئينه را هنوز...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بيا ببين
دلتنگ من مباش، من مردهام... همين!
*****
مرتضي لطفي
هوا بوي نم و خاک و بارون ميداد. من چشمامو به روي همه چي بسته بودم و اين کوچه اون کوچه ميکردم، زدم به پشتش و با اشاره گفتم: "کثافت چقدر حرف میزنی؟"
لباشو جم کرد و يه چشمک زد و گفت: "OK"
گفتم: "سيما بود يا مهشيد؟"
يه کم لباشو خورد و چشماشو بالا پايين کرد و گفت: "اگه يه چيزي بهت بگم به کسي نميگي !"
گفتم: "انترخان باز چيو پنهون کردي؟ "
يه چشمکي زد و با پوزخندي گفت: "اگه دوست دختر سابقت بعد از چند سال زنگ بزنه بگه طلاق گرفتم چي ميگي؟ "
گفتم: "چاخاااااااان؟؟؟؟"
يه لبخند موزيانه زد و گفت: "اگه سمانه باشه چي؟"
چشمام چارتا شد و گفتم: "دروغ ميگیییییییییییییي؟؟؟؟"
چشماش گرد شد و گفت: "تازه شوهره يه خونه هم براش گذاشنه"
دو دستم را به سر کوبيدم و گفتم: "اي ي ي کوفتت بشه"
ببينم تو اون بسته تو جيبت هنوز سيگار مونده ؟
...
دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست
روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست
دیوانه ام و با پریانم سر و سرّی ست
لب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست
لب تر کنم این خانه پری خانه ی محض است
دفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست
جنّات نعیم است، گریبان کلیم است
پردیس مگر در یقه ی باز پری هاست؟!
ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!
زیبایی تو خانه برانداز پری هاست
هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ست!
چشمان تو دنیای خبرساز پری هاست...
من راز نگهدار ترین دیو جهانم
آغوش تو صندوق چه ی راز پری هاست..
علیرضا بدیع
* زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است. (آنتوان دو سنت اگزوپري)
* در عشق حقيقي، کوتاهترين فاصله بسيارطولاني است و از طولاني ترين فاصله ها مي توان پل زد. (
هانس نوون)
* عشق يعني وقتي دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم نزديکيد. (کي نودسن)
* اگر هر بار که لبخند بر لبانم مي نشاني، مي توانستم به آسمان بروم و ستاره اي بچينم، آسمان شب ديگر مثل کف دست بود. (ناشناس)
* اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند. (فرانکلين پي جونز)