تاریخ قصه و داستان
« تاريخچه ي قصه و داستان»
تحقيقات و بررسي باستان شناسان در مورد ( انسان نخستين ) نشان مي دهد كه او نيز مثل ما، به قصه علاقه داشته و به آن گوش مي داده است. مستمع اوليه ي قصه، آدمي بوده كه پس از يك روز مبارزه با ماموتها و كرگدنها و حيوانات وحشي، شب كنار آتش در غار مي نشسته و چرت زنان به قصه گوش مي داده و تنها چيزي كه او را بيدار نگه مي داشته (انتظار) بوده تا بفهمد سرانجام قصه به كجا مي انجامد.
شهرزاد هم قصه گو بود و مي دانست سلاح انتظار را چگونه بكار برد.با وجوديكه شهرزاد داستان سراي بزرگي بود و وصفهايش بسيار دقيق و دل انگيز و بكر و هوشمند بودند اما در نجات جان خويش از چنگ پادشاه يا شوهر خود، متكي به اين عوامل فرعي و ضمني نبود. او زنده ماند چون توانست هزار و يك شب، شاه را در (انتظار) نگه دارد. در پايان قصه هاي شبانه ي شهرزاد مي خوانيم: ... و قصه كه بدين جا رسيدآفتاب بر دميد و شهرزاد لب از سخن فروبست.
اولين قصه هاي مكشوف
اولين قصه هاي مكتوب يا منقوش نقش بسته شده يا حكاكي شده روي ديواره هاي غار، در سرزمين باستاني مصر بدست آمده است اما عمر قصه، در واقع با آفرينش انسان آغاز شد.
خلق قصه با خلقت انسان شروع شد چرا كه زندگي آدم خود قصه اي بود... قصه هايي كه هزاران سال سينه به سينه، زبان به زبان گشت تا به ما رسيد.
آن چه از پيشينيان به ما رسيده و قدمتي چندين هزار ساله دارد، مجموعه اي است از حكايتهاي واقعي برگرفته از زندگـي و سرگـذشت آنها يا افسانه هاي خيالي كه نشان از آمال و آرزوهاي آدم هاي آن دوران دارد. اين نوشته ها خصوصياتي متمايز دارد كه در تعريف ادبيات داستاني و تقسيم بندي آن، نام (قصه) به خود مي گيرد.
فصل دوم :
«تعريف ادبيات داستاني»
ادبيات داستاني در تعريف جامع آن به روايت هايي اطلاق مي شود كه خصلت ساختگي و ابداعي آن بر جنبه ي تاريخي و واقعي اش غلبه كند.ادبيات داستاني شامل: قصه ـ رمانس ـ رمان ـ داستان كوتاه و داستان كوتاه كوتاه مي باشد.
تقسيم بندي هاي ادبيات داستاني
ـ قصه : به آثاري گفته مي شود كه در آنها تأكيد بر حوادث خارق العاده بيشتر از تكوين و تحول شخصيتهاست.
مشخصات قصه: (حوادث) ركن اساسي داستان را تشكيل مي دهند. شخصيتها و قهرمانها كمتر دگرگون و متحول مي شوند. زبان، نقلي و روايتي است. سرشار از نثر محاوره و ضرب المثل هاي عاميانه است.
قصه شامل:(حكايت ـ اسطوره ـ افسانه ـ سرگذشت) است.
ـ رمانس: قصه ي خيالي منثور يا منظومي است كه به وقايع غيرعادي و شگفت انگيز توجه دارد و ماجراهاي عجيب و غريب، حوادث اغراق آميز يا اعمال سلحشورانه ي زنان را به نمايش مي گذارد. رمانس ابتدا در قالب نظم (شعر) بود و سپس به نثر (داستان) گراييد. تولد رمانس در قرن 12 ميلادي در فرانسه بود.
ـ رمان: نثر خلاقه اي است با طول شايان توجه كه با تعدد شخصيتها و حوادث همراه است. تولد رمان در قرن 16 ميلادي با رمان (دن كيشوت) اثر شاعر و نويسنده ي اسپانيايي (سروانتس) بود.
ـ داستان كوتاه: به شكل امروزي، در قرن 19 ميلادي در سال 1842 توسط نويسنده ي آمريكايي ( ادگار آلن پو) تولد يافت و تقريباً همزمان با آلن پو در آمريكا، گوگول نيز در روسيه نوعي داستان را ابداع كرد كه مي توان گفت شروع فرم ادبي است كه امروزه ما آن را (داستان كوتاه) مي ناميم.
ـ داستان كوتاه كوتاه: داستاني است كه در آن تمام اركان و عناصر، اعم از شخصيتها و حوادث و غيره، بنا به ضرورت و كاملاً مقتصدانه، استفاده مي شوند و هيچ جمله، عبارت يا كلمه ي زايدي در آن به چشم نمي خورد.
فصل سوم :
« تاريخچه ي داستان كوتاه»
داستان نويسي در قرن 17 با رمان « دن كيشوت» وداستان کوتاه در قرن 19 توسط ادگار آلن پو به دنیا معرفی شد.
ادگارآلن پو نظرياتي علمي در مورد داستان كوتاه دارد و گوگول نيز اولين كسي بود كه براي نوشتن داستانهايش به سراغ واقعيت رفت و پدر داستان نویسی نیز نامیده شد نوشتن داستان كوتاه توسط چخوف و موپاسان پيشرفت كرد.
نويسنده تازه كار اغلب دچار دو نوع اشتباه مي شود.
1. طرح پيچيده اي را اساس كار خويش قرار مي دهد كه نوشتن آن با محدوديتهاي زماني و مكاني داستان كوتاه سازگار نيست.
2. تقسيم داستان كوتاه كه تنها در صورت لزوم مي توان استفاده نمود اما در اين كار نبايد افراط شود و مي توان گفت تقسيم داستان به فصول به هيچ وجه جايز نيست.
داستان كوتاه خوب را به ياري اختصاصات زير مي توان باز شناخت:
1 ـاختصار 2 ـ ابتكار 3 ـ روشني 4 ـ تازگي شيوه ي پرداخت
1) اختصار ـ اصل این است كه داستان كوتاه باشد. اما نويسنده ي تازه كار اغلب به اين اصل توجه ندارد. و به قلم خويش آزادي مطلق مي دهد و مرزي براي خود نمي شناسد.
عده كلمات داستان كوتاه معمولا بين دو تا چهار هزار كلمه است. به نويسنده تازه كار توصيه مي شود كه چهار هزار كلمه را حد كار خود قرار دهد. و تا مهارت كافي نيافته، از اين حد بيشتر نرود.
2) ابتكار ـ تازگي مطلق چيزي است غير قابل حصول و شايد بتوان گفت داستانهايي كه تا كنون نوشته شده همه شكلهاي مختلف بوده كه بر چهارچوب طرحهاي اساسي كمي بنا شده است. آنچه مورد نياز است نسبي است. يعني كافي است طرح داستان پيچ يا پيچهايي داشته باشد.
3) روشني ـ وظيفه نويسنده اين است كه رغبت خواننده را برا نگيزد و چون برانگيخت، آن را همچنان نگه دارد. براي اين منظور بايد ساده بنويسد و نوشته اش خالي از ابهام باشد. نويسنده نبايد دائماً از كلماتي استفاده كند كه خواننده مجبور شود بارها آن را بخواند و گاه معني آن را حدس بزند.
4) نوشته خوب معمولاً به قدري روان است كه خواننده احساس نمي كند كه نويسنده در نگارش آن زحمتي به خود داده باشد.
5) تازگي شيوه ي پرداخت ـ نويسنده تازه كار بهتر است اشخاص داستان خويش را از ميان مردم اجتماع خود برگزيند و وقايع داستان را در محلهاي آشنا قرار دهد.
تفاوت داستان كوتاه با داستان بلند
با اينكه تعداد داستانهاي كوتاه بيشتر از داستانهاي بلند است اما شباهت كمتري به هم دارند و خصوصيات آنها متفاوت است حتي مي شود گفت: هر كدام از رمان نويسان بزرگ دنيا سبك مخصوص به خود دارد زمان و جغرافيا در رمان نويسي بسيار مهم است. به اين معني كه نويسنده در چه دوره اي و براي چه محيطي مي خواهد داستان بنويسد با اين همه به كليات و ويژگيهاي عام در داستان بلند اشاره مي كنيم.
الف) داستان بلند داراي حوادث فراواني است.
ب) زمان در داستان بلند مي تواند طولاني باشد.
ج) داستان بلند مي تواند شخصيتهاي زيادي داشته باشد. حتي آنها را از كودكي تا پيري بپروراند يا بعضي از شخصيتهاي اصلي را بكشد و بميراند تا به جاي آنها شخصيتهاي اصلي ديگري بيافريند. اگر داستان كوتاه برشي از زندگي يك نفر است، داستان بلند انعكاس زندگي اجتماعي است و مي تواند يك دوره از زندگي انسانها را در برگيرد. داستانهاي بلند صادركننده ي فرهنگ يك ملتند. داشتن فنون نويسندگي و داشتن ذوق داستان نويسي به علاوه تجربيات زياد و مسلط بودن به روانشناسي و تاريخ و جامعه شناسي مي تواند در خلق يك داستان بلند كمك كند، هر چند كه تمرين و ممارست بسيار مؤثر و معجزه آساست.
د) تعداد موضوع در داستان بلند به تعداد موضوع در جامعه بستگي دارد. نويسنده مي تواند آنها را در جاي خودش مطرح كند. در بين نويسندگان مشهور دنيا چه آنها كه طرفدار مرد هستند و چه آنها كه طرفدار زن هستند، گاهي موضوع اصلي داستان را زن يا مرد قرار مي دهند و بعد در طول داستان به دفاع يا تهاجم مي پردازند. هر چند در طبقه بندي داستانهاي بلند بر اساس موضوع و حادثه آنها را به داستانهاي تاريخي ـ اجتماعي ـ سياسي ـ روانشناسي ـ ديني تقسيم كرده اند. آنچه قابل تأمل است هر داستاني كه طولاني باشد و از ذهن پر حرف كسي صادر شده باشد داستان بلند نمي گويند بلكه مهندسي يك داستان بلند حداقل شباهت به طرح و نقشه ي يك شهرك بزرگ با پيش بيني تمام امكانات لازم به طور حساب شده را دارد حال اين كه طرح داستان كوتاه شباهت به نقشه يك ساختمان كوچك را دارد.
فصل چهارم:
« تعريف داستان كوتاه»
بازآفريني حوادث است در رابطه با اشخاص به نوعي كه در مخاطب انتظار يا صميميت ايجاد كند.
بازآفريني حوادث:
چنانچه بخواهيم حوادث را آنگونه كه رخ داده است بنگاريم به گزارش نويسي نزديك شده ايم اما حوادث را اگر به دلخواه خود با ذوق و سليقه عالي انتخاب كنيم و بعد با توجه به فضاي داستان آنها را تصوير سازي كنيم، در حقيقت هنر خلاقيت ما ظاهر شده است تا از حوادث معمولي داستانی جالب و تازه بيافريند.آنها كه داستان را نقل حوادث به ترتيب توالي زمان تعرف كرده اند در واقع سهم خلاقيت نويسنده را ناديده گرفته اند. مثلاً رفتن يك رزمنده مخلص در ميدان مين براي شروع عمليات يك حادثه است ولي امكان دارد چند داستان نويس اين حادثه را آن طور كه مي پسندند، بازآفريني كنند و نقل كنند نه آنگونه كه حادثه رخ داده است.
حادثه فقط اتفاقات ناگوار مثل تصادف، آتش سوزي، پرت شدن از كوه، خفگي، سيل و زلزله نيست.
حوادث داستاني دو وجه مهم دارد:
الف) ايجاد تحول در اشخاص داستاني
ب) تأثيرگذاري بر مخاطبان و خوانندگان داستان
در نتيجه هر گفتار،رفتار، نوشتار و منظره اي كه در شخص يا اشخاص داستان تحول ايجاد كند و بر مخاطبان تأثير بگذارد،حادثه است گاهي ديدن يا شنيدن يك عبارت نغز يا يك بيت شعر حكيمانه در موقعيتي خاص مي تواند حادثه باشد يا سكوت و حرف نزدن كسي حادثه اصلي شود. بعضي از آدم ها با تعريف فوق يك حادثه، بلكه يك حماسه اند و نوشتن آنها جذابيت دارد. ضمناً يادآور شويم كه در داستان هيچ حادثه اي اتفاقي و تصادفي نيست بلكه بر اساس يك طرح حساب شده و علت هاي هدفمند رخ مي دهد. داستان هايي كه اتفاقاً اتفاق هايي در آن به وقوع مي پيوندند، ضعف خلاقيت و آفرينش نويسنده را آشكار مي سازند.
ارتباط حوادث با اشخاص:
شخصيت ها محور اصلي داستان هستند. داستان بدون شخصيت معني ندارد. مثلاً در صحراي بي آب و علف كه هرگز در آنجا انساني زندگي نمي كند اگر حوادث گوناگوني رخ بدهد و يا در ارتباط با انسان نباشد؟ بيان آن حوادث داستان نخواهد بود. چنانچه آن حوادث را انسان بيافريند يا براي انسان رخ بدهد يا در ارتباط با انسان باشد قابليت داستاني را پيدا مي كند. با توجه به اين نكته مي توان گفت: داستان تصوير سازي و نمايش فرازهاي خاصي از زندگي انسان است به وسيله كلمات.
ايجاد انتظار يا صميميت در مخاطب
انتظار و صميميت هر دو معلول هستند. علت هايي موجب مي شوند تا انسان در حالت انتظار قرار گيرد يا علت هايي سبب مي شود تا به انسان حالت صميميت دست بدهد. انتظار را عواملي چون( ايهام) و( حادثه ناتمام) يا ( اتفاق در شرف وقوع ) ايجاد مي كنند.
اما در داستان نويسي به صحنه هايي كه قهرمان بر سر دوراهي مي رسد و خواننده يا مخاطب نيز نمي تواند تصميم قطعي بگيرد اطلاق مي شود. مانند: مادري كه به بهشت زهرا رفته، نمي داند اول سر قبر پسر شهيدش برود يا سر قبر دختر اعدام شده اش نويسنده هر چه بيشتر حالات و احساسات اين مادر را توصيف كند، خواننده از قضاوت قطعي دور مي شود و مانند قهرمان در دو راهي قرار مي گيرد. آفريدن برابر و تساوي سازي محور كار را براي انتخاب سخت مي كند يا قرار گرفتن در مقابل دو عمل مساوي باعث مي شود تا انسان مكث بيشتر و تأمل عميق تري داشته باشد: در چنين حالتي نويسنده يا خواننده ارتباط خود را برقرار مي كند و او را در كوچه پس كوچه هاي داستان به دنبال خود مي كشاند. يكي ديگر از راههاي انتظار آفريني گره افكني معقول است كه در فصل ديگر به عنوان تكنيك از آن بيشتر ياد خواهيم كرد.
آلفرد هيچكاك بعنوان داستان پرداز در قالب سينما در مورد ايجاد انتظار مي گويد: من خود حادثه را طول نمي دهم، قبل از آن را كش مي دهم، ابتدا به شما مي گويم كه قرار است(الف)،(ب) را بكشد و حالا به قصد انجام چنين كاري راه افتاده است در حالي كه (ب) هيچ خبر ندارد. انتظار در شما ايجاد شده است و من هر چه بيشتر آن را آب و تاب بدهم، دلهره شما بيشتر مي شود.
فصل پنجم:
«تذكري مهم قبل از شروع»
داستان نويس لازم است هميشه كاغذ و قلم همراه داشته باشد. و در طول بيداري خود خيلي از صحنه هاي جالب و بي نظيري كه مي بيند يا در ذهنش خطور مي كند و يا از جايي الهام مي گيرد بلافاصله يادداشت كند و تاريخ ظهور آن مطلب را بنويسيد.
اين كار خوب دو فايده بزرگ به دنبال دارد.
1. ذهن را فعال و خلاق مي كند.
2. براي داستان نويسي به قحطي سوژه و مطلب برنمي خورد.
البته كم نظير بودن و ارزشمند بودن آن مطلب حائز اهميت است. پس همراه داشتن دفترچه يادداشت شكارهاي بدست آمده را از خطر فراموشي نجات مي دهد.
1 ـ موضوع داستان:
فهم عميق موضوعات و الويت دادن به موضوعات در پيدايش و پيدا كردن سوژه هاي مناسب كمك مي كند. اينكه سوژه هاي ما به درد چه موضوعي مي خورد؟ و آن موضوع براي مخاطبان خود چقدر اهميت دارد؟
همه بستگي به موضوع شناسي نويسنده دارد. در علم لغت به مقصودي كه از آن در عملي بحث مي كنند موضوع مي گويند. و كلمه اي است كه توصيف مي شود اما توصيف نمي كند. البته هر علمي موضوع مخصوصي دارد. مثلاً موضوع علم پزشكي بدن آدم است يا موضوع علم منطق تصور و تصديق است. در نتيجه مفهوم و منظور كلي كه نويسنده دوست دارد آن را در قالب هنري توصيف كند و برداشت خود را ارائه دهد.( موضوع داستان) مي ناميم. مثلاً فقر و محروميت يك موضوع است.
اينكه علل و عوامل بروز فقر چيست؟ و چه مشكلات و اشكالاتي در جامعه پديد مي آورد؟به تحقيقات و مطالعات جامعه شناسي نياز دارد كه خوب است داستان نويس قبلاً به طور دقيق و عميق آن را بررسي كرده باشد. تا اثرش سطحي و كليشه اي نشود. بعد از بررسي هاي لازم مي خواهد برداشتها و استنباط هاي خودش را به صورت داستان در بياورد. اگر سوژه ي جالبي براي آن موضوع بدست آورد خوانندگان را تحت تأثير قرار خواهد داد و آنها را به تأمل واخواهد داشت. اما چطور و چگونه؟ به ادامه جزوه توجه كنيد.
2 ـ سوژه يابي
قبل از اينكه سوژه را تعرف كنيم مثالي مي آوريم بعد به دنباله بحث خواهيم پرداخت مي شنويم كه: (براي دختر كارمند آبرومندي خواستگار آمده است و او وضع مالي خوبي ندارد تا جهيزيه كاملي به دخترش بدهد. آن مرد مي رود و يكي از كليه هاي خود را به يكي از بيماران كليوي مي فروشد تا مقدمات عروسي دخترش را فراهم كند).
ذهن خلاق داستان نويس با شنيدن چنين روايتي به فعاليت واداشته مي شود و آن را براي شاخ و برگ دادن مناسب مي بيند. به همان اولين اراده و تصميمي كه داستان نويس مي گيرد تا واقعه اي را به صورت داستان در آورد اصطلاحاً مي گويند سوژه پيدا كرده است.
پس سوژه به اولين جرقه ذهني يا الهام عقلي گفته مي شود تا واقعه جالبي را در خدمت موضوعي خاص قرار دهد. نويسندگاني هستند كه پيرامون آنها اتفاقات جالب و جاذبي رخ مي دهد. يا به ذهنشان بيان وقايع جالبي مي رسد بلافاصله ذوق زده مي شوند و از روي اشتياق بدون اينكه به موضوع خاصي فكر كنند در صدد برمي آيند هر طور شده به سوژه هاي خود شاخ و برگ دهند و آنها داستان بسازند. معمولاً داستانهاي اين عده كم معني از كار در مي آيند. از مهمترين داستانهاي تفريحي اين است كه با خواندن دوباره رنگ و بوي خود را از دست مي دهد و براي خواننده كششي نخواهد داشت. مثل معماي است كه حل شده باشد.
اين عده شايد با ذوقي كه دارند و تكنيك هايي كه آموخته اند ابتكار به خرج دهند و معمايي طولاني به نام داستان بسازند در اولين مرتبه خواننده را مجذوب و مسحور سازند ولي آن داستان براي بار دوم جاذبه هاي خود را از دست مي دهد.
« دختر و پسري همديگر را دوست مي دارند ولي وضع مالي خوبي ندارند. بدون اينكه از قبل خبر داشته باشند تصميم مي گيرند براي همديگر هديه اي تهيه كنند. پسر تنها ساعت طلايي خود را كه بند ندارد مي فروشد و با پول آن گل سر قشنگي براي موهاي بلند دختر تهيه مي كند. دختر موهاي بلند خود را مي فروشد و با پول آن براي ساعت پسر يك بند مي خرد. وقتي اين دو به هم مي رسند نه گل سر به كار مي آيد نه بند ساعت».
تأثير عاطفي اين داستان براي بار دوم و سوم به اندازه ي بار اول نيست اما جان اشتاين بك در داستان «مرواريد» به مرد ماهيگير بسيار فقيري مي پردازد كه با به دست آوردن مرواريد بزرگ همه چيز نسبت به او تغيير مي كند. اين داستان بعد از چند بار خواندن جاذبه هاي خود را كمتر از دست مي دهد. حتي لذت بخش تر مي گردد. نويسندگان ضعيف خيال مي كنند براي داستان نويسي مطلب زيادي دارند با سادگي قلم برمي دارند و حوادثي را پشت سر هم رديف مي كنند. تا يافته هاي خود را به رخ ديگران بكشند در حالي جز وقت ديگران را گرفتن و حرام كردن كاغذ كار ديگري انجام نداده اند.
موضوع داستان مثل جان است و سوژه داستان مانند لباس است. داستاني كه زنده است مؤثر است و آن تأثير اگر در شكل ارزنده و برازنده اي ارائه شده باشد. فراموش نشدني است. سوژه مي تواند موضوع داستان را زهر و يا عسل بسازد مي تواند مضر و مسمومش كند يا مفيد و درمان كننده، مثلاً عشق يك موضوع است. سوژه بد مي تواند آن را سمي و مهلك سازد و سوژه خوب مي تواند آن را درمانگر بسازد. يا مثلاً وحدت و اتحاد يك موضوع است يكي از عوامل قدرت در امور حكومتي هم محسوب مي شود يك سوژه مي تواند آن را در تهاجم و يورش عليه حكومت بكار گيرد. يك سوژه مي تواند آن را در دفاع و حراست از يك حكومت مطرح بسازد.اگر سوژه ها جالب باشند در انتقال موضوع هم موفق خواهند بود و متقابلاً اگر موضوعات براي نويسنده پخته و ارزنده باشند در سوژه اثر عميقي مي گذارند. شما در نظر بگيريد يك انسان خوش قيافه و خوش اندامي كه لباس بي قواره و ناجور و كثيفي را بر تن كرده است حالا او را با همين وضع به محل كارش ببريد. مخصوصاً اگر معلم هم باشد به طور يقين اين وضع اثر خوبي بر آنان به ويژه دانش آموزان نخواهد داشت نه اينكه اثر ندارد بلكه اثرش منفي است.
داستان نويسي كه در زمينه موضوع ضعيف است و مطالعات و تحقيقات و دريافتهايش كم مايه است هر چند در فنون و تكنيك هاي داستان نويسي مهارت داشته باشد اثرش به هنرهاي داخل سيرك شباهت خواهد داشت. هنرمندان داخل سيرك احساسات را بر مي انگيزند حتي در ترساندن و خنداندن چنان مهارت هايي به خرج مي دهند كه صداي تماشاگران از عمق جان به آسمان بلند مي شود ولي در مجموع چند ساعت توانسته اند جمعيتي را سرگرم كنند و پول هنگفتي از اين راه بدست بياورند. در حالي كه بعد از خارج شدن از سيرك معضلات و دردهاي آن انسانها سر جاي خودش هست و هيچ راهي پيش پاي آنها گذاشته نشده است. درست مانند تخديرات، لحظاتي آنها را به ظاهر ساكت و آرام نموده است. اگر داستان را به نان تشبيه كنيم موضوع خمير مايه آن است و اصطلاحاً خمير بي مايه فطير است. درست مانند كار نانوا از مايه زدن تا پختن و ارائه دادن مراحلي را بايد نويسنده طي كند.
قبل از نوشتن سوژه ها تلقي و تعريف خود را از موصوعات در يك يا چند سطر به طور جداگانه در كاغذي ديگر يادداشت نماييد. خلاصه ي داستاني كه در يك يا دو سطر بتوان آن را نوشت و قابليت شاخ و برگ دادن را داشته باشد، سوژه مي گوييم. اين كه اول موضوع بعد سوژه يا اول سوژه بعد موضوع، يك بحث سليقه اي است. بعضي براي موضوع از قبل مشخص شده دنبال سوژه ي گردند و بعضي براي سوژه بدست آمده ي خود سراغ موضوع خاصي مي روند. مهم اين است كه نويسنده به شناخت لازم و كافي نسبت به موضوع رسيده باشد مثال: نماز(ارتباط انسان نا آرام با منبع آرامش و ثبات يا ...)
3 ـ انتخاب پيام يا هدف داستان
داستان در هر حال حامل پيام است. در واقع نويسنده از نوشتن داستان، هدفي دارد. نويسنده بايد
در مورد پيام و هدف داستان و نحوه ي انتقال پيام و رسيدن به هدف فكر نكند تا با انتخاب آگاهانه بتواند داستان را در جهت انتشار و انتقال پيام بايد از مستقيم گويي پرهيز كرد.
4 ـ طراحي
پس از انتخاب موضوع و سوژه و پيام، بايد داستان را طراحي كرد. طراحي داستان دقت و صبر زيادي مي طلبد تا طرح كلي يا (پيرنگ) در ذهن رشد يابد. پس از بالنده شدن طرح يا پيرنگ داستان و نيز گسترش تخيلات و پرداخت مناسب به نگارش داستان مورد نظر و دلخواهمان مي پردازيم. در فصل شش بطور مشروح به تعريف پيرنگ خواهيم پرداخت.
تکلیف: اكنون براي موضوعات انتخابیتان سوژه هاي مناسبي را پيدا كنيد.
جزوه ي ششم:
« پيرنگ يا طرح»
پيرنگ يا طرح: پي به معناي بنيان، اساس ، پايه+ رنگ به معناي نقش وطرح است.
در لغت به طرحي كه نقاشان مي كشند و بعد آن را كامل مي كنند يا طرح و نقشه ي ساختماني كه معمارا مي كشند و از روي آن ساختماني بنا مي كنند پيرنگ مي گويند.
در داستان نويسي هم وقتي نويسنده ارتباط بين حوادث و شخصيت هاي سوژه خود را مشخص مي كند تا آنها را پرورش دهد ، به آن نوشته ها پيرنگ مي گويند.رابطه طرح (پيرنگ) با خود داستان مانند رابطه نقشه با مسافرت است.
همانطور كه نقشه مسافرت را مي توان واضح تر و با مقياس بزرگتري ترسيم كرد، طرح پيرنگ را مي توان با شرح و تفصيل كمتر يا بيشتر بر روي كاغذ آورد به ديگر سخن مجموعه سازمان يافته وقايع را نيز پيرنگ مي گويند وقتي از كسي كه داستاني را خوانده است مي پرسيم؛داستان درباره ي چه بود؟ و او بلافاصله مي گويد:داستان درباره كسي است كه چنين و چنان حوادثي برايش اتفاق مي افتد. در حقيقت او پيرنگ داستان را بازگو كرده است ولي فرقش در اين است كه پيرنگ اوليه را نويسنده قبل از هركس ديگر براي خود بعنوان برنامه كار يادداشت كرده است.
سوژه مي تواند يك اتفاق، يك حادثه يا برخورد جالب باشد. ولي پيرنگ براي آن حادثه به طور دقيق تر شخصيت سازي كند و آنها را به هم مرتبط سازد در مرحله پيرنگ علتها و معلولها آشكارند و رابطه آنها نيز كاملاً مشخص است ولي در مراحل بعد به طور عمدي مي تواند بعضي از رابطه ها و علتها را حذف كرده و معلولها را پررنگ جلوه دهد تا اين كه به اوج داستان برسد و آنها را مطرح كند.
طرح خوب ، استعداد تبديل شدن به داستان را پيدا مي كند. با يك طرح واحد مي توان داستان هاي مختلف نوشت.نوشتن طرح كار خيلي سختي نيست.طرح را مي توان از دنياي پيرامون خود، از زندگي واقعي مردم و يا از توسل جستن به تخيلات بدست آورد.از حوادثي كه اتفاق مي افتد. داستان نويس،هنرمند است و هنرمند زندگی را تقليد نمي كند بلكه از مصالح و مواد خام آن استفاده مي كند و چيزي را كه مي خواهد مي آفريند. وقتي دنبال طرح داستاني هستيم هميشه نمي توانيم به انتظار الهام يا جرقه هاي ناگهاني بنشينيم. گاهي بايد دنبال طرح بگرديم. بعنوان مثال مرد يا زن يا شخص جالبي را در نظر بگيريم و خصوصيات ويژه اي به او بدهيم.سپس او را در موقعيت حساس قرار دهيم. مثلا خطر از دست دادن شغل، يا تهمت ، يا سوءظن سرقت. بهر حال موقعيتي كه باعث تغيير در زندگي او مي شود.
بعد فكر كنيم شخصيتي كه ما با خصوصيات ويژه اي خلق كرده ايم بطور منطقي و با ويژگيهاي خاص خودش ، در مقابل اين حادثه چه عكس العملي از خود نشان مي دهد. اين گونه، دير يا زود به طرح و پيرنگ مناسبي مي رسيم.
چهار ويژگي براي نوشتن طرح
1ـ در طرح و هنگام نوشتن پيرنگ ، زمان نوشتار(زمان حال است) متن پيرنگ را با زمان حال مي نويسيم.
2ـ متن پيرنگ را با زاويه ديد سوم شخص مي نويسيم.
3ـ هنگام نوشتن طرح يا پيرنگ توالي زماني حوادث را رعايت مي كنيم.
4ـ در طرح، به وقايع فرعي نمي پردازيم بلكه وقايع كلي و اصلي را به ترتيب يادداشت مي كنيم.
تکلیف: طرحی بنویسید که بچه اي در اوان سن تكليف ، وسوسه مي شود روزه ي خود را بخورد.
فصل هفتم:
« بخش های داستان کوتاه»
داستان كوتاه شامل3 بخش است: آستانه ـ ميانه ـ پايانه
آستانه:
آستانه خوب آستانه اي است كه عدم تعادل را در همان ابتدا دريابيم و حس كنيم و يا به بيان ساده تر خواننده را با ماجراي داستان روبه رو نماييم و او را داخل ماجرا بيندازيم. آستانه داستان نبايد اين اشكالات را داشته باشد؛
1 ـ تصادفي باشد ـ در داستان هيچ چيز تصادفي نيست حتي تصادفات هم با برنامه ريزي است. و نبايد از كلماتي مانند: تصادفاً،اتفاقاً، استفاده نمود چرا كه خواننده داستان را جدي نخواهد گرفت.
2ـ كشدار باشد ـ نبايد در آستانه جزئي نگري بيش از حدي صورت گيرد و آنقدر به باريك انديشي پرداخته شود كه براي خواننده خسته كننده شود.
3ـ ايستا باشد ـ در اين مورد داستان با مقدمه اي پر از توصيف مكان و زمان قرار مي گيرد كه سبب مي شود آستانه ضعيف ارائه شود. از اين موارد نيز بايد در نوشتن آستانه دوري نمود.
به اين مثال در مورد آستانه توجه نماييد. سه روز بود كه مادر بزرگ چشم به در دوخته بود. در اين مثال به خوبي عدم تعادل شخصيتها، زمان و مكان نشان داده شده بدون اينكه زياده گويي شده باشد.
راه هاي مناسب براي يك شروع خوب
1ـ براي آغاز داستان، آستانه را با تعليق شروع كنيم.جايي كه خواننده احساس كند تغيير جالبي در شرف وقوع است.
2ـ در ابتدا، نوشته اي زيبا به خواننده ارائه دهيم.مثلاً يك تصوير گيرا، يك صحنه ي جذاب، يك اتفاق هيجان انگيز.
3 ـ توجه خواننده را با توسل به 5 حس او تسخير كنيم.(بينايي ، شنوايي،بويايي، چشايي،لامسه)
4 ـ در آستانه، شخصيت جالب و متفاوتي را وارد داستان كنيم يا از داستان خارج كنيم تا توجه خواننده به او و اتفاقات در شرف وقوع جلب شود. مثلاً : پس از نيمه شب، غريبه اي قد بلند و سياه چرده، با اثر زخمي كه روي گونه ي چپ داشت وارد شهر شد.
ميانه :
بخش اعظم داستان، بخش ميانه آن است.
اجزاء ميانه: 1 ـ واقعه 2 ـ هيجان 3 ـ بحران 4 ـ انتظار 5 ـ اوج
ميانه داستان نبايد اين اشكالات را داشته باشد:
1 ـ ساكن و ايستا باشد. هنگام نوشتن ميانه بايد خطر سكون را در نظر داشت. (تغيير) همان چيزي است كه تنه يا ميانه را زنده نگه مي دارد زيرا تغيير سبب ايجاد كشمكش مي شود.
2 ـ نِشا و رشد و نمو نيافته باشد نِشا اطلاعاتي است كه بايد به داستان تزريق كرد به اين منظور كه خواننده براي آنچه بعداً يا در پايانه مي آيد آماده شود.
3 ـ دچار قسمتهاي سست، و يا اضافه باشد يا گرفتار اطناب و زياده گويي شده باشد.
پايانه:
مي توان از 3 طريق براي داشتن پايانه ي خوب و مناسب، استفاده كرد.
1 ـ اشخاص داستان: بايد به شخصيتهاي داستان ژرفاي كافي بدهيم تا با توجه به قابليتهايي كه ما به آنها داده ايم بتوانند راه حل مشكلاتشان را بيابند.
2 ـحوادث داستان: حوادث بايد به اندازه ي كافي جالب باشند تا شخصيتهاي داستان به خاطر آنها، خودشان را به مخاطره بيندازند.
3 ـ زمان و مكان داستان: زمان و مكان نيز بايد مناسب انتخاب شوند تا باورپذيري و حقيقت مانندي را در ذهن خواننده تقويت كند. مثلاً اگر داستان مربوط به شاهزاده اي از دوران شاه عباس و عصر صفوي است بايد زمان و مكان نيز آن روز اصفهان را به نمايش بگذارد.
فصل هشتم:
« عناصر ساختاری داستان»
عناصر ساختاري داستان عبارتند از: 1 ـ گره افكني 2 ـ كشمكش 3 ـ تعليق يا هول و ولا 4 ـ بحران 5 ـ اوج يا بزنگاه 6 ـ گره گشايي
1 ) گره افكني:
وقتي نويسنده به طور عمد نكته اي يا علت را پنهان مي كند و يا با آن مبهم برخورد مي كند،به اين كار گره افكني مي گويند.بعضي از داستانها با توجه به ذوق و ابتكار نويسنده سرشار از گره افكني است. آنها با همين تكنيك خواننده را با شور و اشتياق به دنبال خود مي كشند تا مقصود نهايي را به او بفهمانند. گره افكني هر چه معقول تر باشد، خواننده صميمي تر برخورد خواهد كرد و صميميت زماني شدت مي گيرد كه خواننده بارها و بارها رو دست خورده باشد و حدس و گمانش اشتباه از كار در آمده باشد. حالات عاطفي خواننده به گره افكني حساب شده برانگيخته مي شود.اگر گره افكني شبيه به طرح يك مسئله ابتدا ساده به نظر برسد ولي حل آن و پيدا كردن علتها و رابطه ها پيچيده اش كند، خواننده را وا مي دارد تا حسابگرانه براي فهم جديت به خرج دهد.چراهاي بعد از حادثه همچنين به وجود آوردن دو راهي ها مي توانند گره زا باشند.
به مثالي ساده توجه كنيد:
(پدر وقتي وارد خانه شد، دست راستش را پانسمان كرده بود مادر پرسيد چي شده؟ پدر سلامي كرد و احوالپرسي كرد تا رد گم كند خواهر كوچكم با نگراني گفت: بابا چرا اين همه باند به دستت پيچيده؟ پدر خنديد و گفت: هيچي، يك كمي خراش برداشته من با خودم گفتم: نكند دستش لاي دستگاه رفته باشد و انگشتان پدر قطع شده باشد. پدر نشست و صورتش را يك طوري كه نشان از درد بود در هم كشيد. مادر وقتي چاي آورد به دست پدر خيره شد بعد با ترس و لرز گفت: دستت خون مي دهد؟ پدر بلافاصله دستش را برگرداند. ديد تمام باند سفيد از آن طرف قرمز شده.
خودش هم يك كمي ترسيد. بلند شد و رفت داخل آشپزخانه. مادر را صدا زد. من و زهره هم رفتيم ولي به ما گفت: شما بيرون بايستيد. زهره گريه اش گرفت. پدر داشت به مادر مي گفت: باندهاي تو جيب كتم را زود بيار. چند لحظه بعد مادر جيغي كشيد كه ما زود در را باز كرديم. مادر غش كرده بود و پدر با رنگ پريده اش دست چپش را روي دست راست گذاشته بود. زهره گريه اش را قورت داد و كمي مات شد ولي بعد بلند بلند گريه كرد. خيلي دلم مي خواست بدانم چند تا از انگشتان پدر قطع شده. مرا صدا زد و گفت: آب به صورت مادرت بپاش. من و زهره هر كار كرديم مادر به هوش نيامد. پدر با عجله و يك دستي، دست ديگر را پانسمان كرد. بعد هم كمك كرد تا مادر به هوش آمد. هنوز مادر خوب سرحال نشده بود كه پرسيد: چرا دستت آن قدر بريده شده؟
پدر با ناراحتي و عصبانيت گفت: چاقو خورده،خيالت راحت شد؟چرا نرفتي بيمارستان؟ پدر بدون اينكه جواب بدهد كتش را روي شانه انداخت و از در بيرون زد كه مادرم مرا واداشت همراه پدرم بروم. توي كوچه كه رسيدم، پدرم برگشت و گفت : تو برگرد ولي من برنگشتم و جلوتر رفتم. پدر هيچي نگفت چند قدمي كه رفتيم پرسيدم: با كسي دعوا كردي پدر؟ نگاهي از زير ابرو به من كرد و آرام گفت:...)
داستان به نرمي به طرف حادثه مركزي و اصلي پيش مي رود. با حسابگري و دقت فراوان مي توان داستان را تا آخر كش داد و جالب نگه داشت.
انواع گره افكني:
1 ـ گره افكني واحد يا ساده: در گره افكني واحد از ابتدا تا انتهاي داستان يك گره يا مسئله بيشتر وجود ندارد مثلاً كسي كيف پولش را گم كرده و به دنبال پيدا كردن آن است.
2 ـ گره افكني زنجيره اي يا پلكاني: در اين نوع گره افكني ابتدا يك گره يا مسئله مطرح مي شود. بعد از اينكه باز شد،گره دوم و همينطور تا انتهاي داستان خواننده را مي كشاند.
3 ـ دو لايه يا چند لايه : يك لايه داستان براي اشخاص داخل صحنه معلوم و روشن است. لايه ديگر براي اشخاص داستان نامعلوم و براي خواننده معلوم است. مثلاً فرض كنيد «الف» به دنبال دستگيري «ب» مي باشد چون «ب» شخصي به نام «ج» را كشته است اين لايه اول است در لايه دوم خواننده « الف و ب» را مي شناسد. اما آنها هم را نمي شناسند.
2 ـ كشمكش:
هيچ انساني هر چند بي خيال، در روي زمين پيدا نمي شود كه جدال و كشمكش نداشته باشد...
- جدال و کشمکش
عنصر کشمکش در انسان و زندگی انسان از ابتدای خلقت انسان تا قیامت بوده و خواهد بود این عنصر هیجان انگیز در داستان نویسی، از لوازم و ابزار ایجاد جاذبه و کشش است اگر جدال و کشمکش را به طور کلی به سه نوع تقسیم کنیم.
1- با خود
2- با دیگری یا دیگران
3- با محیط
می توان به تعریف های کاربردی تری دست یافت . حرکت به سوی هدف ونوع موانع و عوامل بازدارنده ، به وجود آورنده ی کشمکش است.
1- انسان در دنیای درونی خود سیر و سفرهای فراوانی دارد . از اولین حرقه ها و تصورات ذهنی تا تصدیقهای عقلی و شوق و رغبت برای انجام یک عمل که در حقیقت نیروی اراده فعال می شود، یک حرکت درونی است ممکن است به دلیل موانع راه، همه چیز در مرحله ی تصورات ذهنی تمام شود، در نتیجه خیالپردازیها و رؤیاها جایگزین همّت کردن و عمل نمودن شود.
از طرف دیگر نیروهای عقل و وجدان و دل و ایمان در برابر نیروهای نفسانی و شیطانی و حیوانی مدام در حال صف آرایی و لشکرکشی هستند . انجام دادن یا انجام ندادن یک کار، بستگی به پیروزی یکی از لشکرهای درون باشد. تمثیل بسیار زیبایی در مثنوی معنوی وجود دارد.
مجنون یک روز برای دیدار لیلی ماده شتری را سوار می شود. که آن شتر، تازه بچه ای به دنیا آورده ومجنون بچه ی شتر را در طویله نگه می دارد. تا شتر بدون دنباله باشد و سرعت رسیدن به وصال بیشتر شود. مجنون سوار بر شتر حرکت می کند کم کم به خیال لیلی فرو می رود و لجام در دستانش رها می شود و شتر به هوای بچه اش بر می گردد به سمت طویله، مجنون به خود می آید، می بیندکه در همان نقطه آغاز قرار دارد. دوباره و سه باره و چهار باره، تا این که وقت از دست می رود . به تعبیر مولوی ، جان وروح ما مانند مجنون قصد رسیدن به جانان را دارد، اما نیازهای جسمانی ما مثل شتر میل به طویلگی دارد. مهار کردن این مرکب، کاری است کارستان.
فراوان آدمهایی بوده اند که بارها و بارها قصد کرده اند خوب باشند یا به خوبی ها برسند، اما هفته ها وماهها و سالها گذشته است ، آنچنان که شایسته بوده، موفق نشده اند.
این شکست و پیروزی های درونی نتیجه ی جدال و کشمکش انسان با خودش می باشد وحکیمان ما قصه ها و داستانهای فراوانی از این جهان پرتلاطم درون انسانها تا کنون به رشته ی تحریر در آورده اند.
2- انسان در رقابت با انسانهای دیگر خود به خود دچار کشمکش می شود. البته کشمکش ها گاهی سطحی وابتدایی است و گاهی عمیق و پیچیده ، اما یک واقعیت اثبات شده و بدیهی وجود دارد که هرچه طرفهای کشمکش برابر باشند، فوق العاده جالب خواهد بود اما اگر نابرابر باشند، خنک و بی جاذبه می شود.
هرچقدر نویسنده در کشمکش ها توازن وتناسب برای رقابت ایجاد کند، کشش و جاذبه را در خواننده افزایش می دهد.
3- انسان در محیط زندگی وکار یا در طبیعت گاهی دچار چالش های شکننده می شود . از کسی که پشت درمانده و کلید ندارد، تا کسی که در چاهی، رودخانه ای، جنگلی و... افتاده یا او را انداخته اند، می توان از مصداقهای جدال انسان با محیط دانست، تاکسی که در محیط کار، محیط زندگی ، اماکن اجتماعی، تفریحی و ... دچار چالش ودر گیری می شود. دانش آموزی را در مدرسه در نظر بگیرید که دوست دارد در کنار دوست صمیمی خود به صف صبحگاهی بایستد. اما قانون « به ترتیب قد» به او اجازه نمی دهد و باید از هم فاصله بگیرند، چون هم قد نیستند کشمکش این دانش آموز با محیط وقوانین آن شروع می شود. در نتیجه نوع رویارویی ما با موانع برای رسیدن به مقصود.، جدا و کشمکش است، خواه با خود ، یا دیگری یا محیط باشد.
3 ـ تعليق:
تعليق كيفيتي است كه نويسنده براي وقايعي كه در شرف تكوين است در داستان خود مي آفريند و خواننده را مشتاق و كنجكاو به ادامه داستان مي كند و هيجان و التهاب او را برمي انگيزد.
4 ـ بحران:
لحظه اي است كه نيروهاي متقابل، براي آخرين بار با هم تلاقي مي كنند و داستان را به اوج مي كشاند. داستان ممكن است يك يا چندين بحران داشته باشد. بحران ها نقاط تغيير وضعيت هستند. لحظه اي كه موجب دگرگوني زندگي شخصيتها مي شود. اين دگرگوني و تغيير ممكن است در جهت بهتر يا بدتر شدن وضعيت يا موقعيت شخصي باشد و كار و عملي يا احساسي را متحول كند يا متوقف سازد. آخرين بحران داستان به اوج مي انجامد.
5 ـ اوج:
نقطه ي اوج هر داستان جايي است كه تنش در داستان به اوج خود مي رسد و اين نقطه، صحنه است كه احساس متراكم شده داستان ناگهان رها مي شود و چرخشهاي اساسي در شخصيت ها يا رويدادها رخ مي دهد. ساير بحران ها در برابر بحران نمود يافته در نقطه ي اوج از ارتفاع و تنش كمتري برخوردارند. در اين نقطه است كه تنش اساسي طرح بروز مي كند و داستان به نهايت هيجان خود مي رسد. در اين مثال، اوج داستان جايي است كه راوي در اواخر داستان با مادرش تلفني حرف مي زند و ناگهان به ياد كودكي اش مي افتد. راوي كه به دليل مناسبات حاكم بر زندگي اش نمي تواند با مادرش ارتباط دارد، ناگهان حس غريب از كودكي او را فرا مي گيرد:
مادرم مي پرسد: هنوز پاي تلفني؟ كاش چيزي مي گفتي؟
نمي دانم چرا، ولي درست همان موقع آن اسم محبت آميزي را كه پدرم بعضي وقتها كه مي خواست با مادرم مهربان باشد ـ يعني وقتي مست نبودـ به زبان مي آورد، يادم مي آيد. خيلي وقت پيش بود، من بچه بودم اما هميشه از شنيدن آن اسم احساس خوبي مي كردم، كمتر مي ترسيدم، به آينده اميدوار مي شدم. پدرم مي گفت: نازنين بعضي وقتها به مادرم مي گفت: نازنين «نازنين» چه اسم شيريني. مي گفت: « نازنين اگر خريد مي روي براي من سيگار مي خري؟يا « نازنين سرما خوردگي ات بهتر شده است؟» « نازنين فنجان قهوه من كجاست؟» حس جاري در اين پاراگراف كوتاه را جز با خواندن تمامي داستان نمي توان اندازه گرفت.
6 ـ گره گشايي:
گره گشايي معمولاً قبل از فصل پاياني داستان اتفاق مي افتد گر چه گاه پيرنگ به گونه اي طراحي مي شود كه گره گشايي خود، پايان يا بخشي از پايان داستان محسوب مي شود. در گره گشايي گره هاي كور ـ به خصوص گره هاي نهفته در نقطه ي اوج ـ باز مي شوند و گويي نوري بر زواياي تاريك داستان افكنده مي شود و در اين مرحله داستان به سطح جديدي از تعادل مي رسد.
پايان:
گاه پس از گره گشايي صحنه كوتاهي وجود دارد كه دايره داستان در آن نقطه بسته مي شود. اين صحنه در واقع پايان است. پايان هاي قوي و مؤثر،داستانها را ماندگارتر مي سازند. قويترين پايانها، پاياني است كه پس از آن ذهن مخاطب شروع به فكر كردن درباره انديشه نهفته در داستان كند. پايان ها گاه به گونه اي طراحي مي شوند. كه ـ بر خلاف گره گشايي ـ ربطي ظاهري با وقايع داستان ندارند اما به گونه اي كنايي مفهوم و پيام اصلي داستان را در خود دارند. يا به نوع ديگر پايان بايد از دل داستان برخواسته باشد.
تكليف: داستانهايي را كه نوشته ايد بازخواني نماييد آيا اين نكات را دارا مي باشند؟
فصل نهم:
« شخصيت پردازي»
به آدمهايي كه نويسنده در داستان مي آورد تا آنها گفتار و كرداري ارائه دهند،شخصيت مي گويند.و هنگامي كه نويسنده در طول داستان،نيات و ذهنيات اشخاص و چگونگي رفتار آنها را توصيف مي كند شخصيت پردازي كرده است. شخصيت ها مي توانند حادثه آفرين باشند يا حوادثي براي آنها رخ دهد. بيان عمل و عكس العمل شخصيتها در آن حالات نيز نوعي شخصيت پردازي محسوب مي شود. اگر خواننده در هنگام مطالعه داستان خودش بتواند شخصيتها را كشف كند و بشناسد بهتر است تا اينكه مستقيم و صريح چهره آنان را توصيف نمايد يا به تجزيه و تحليل روان شناسانه بپردازد. شجاعت،ترسويي،سخاوت، بخيلي، مهرباني،كينه توزي و اخلاص... صفاتي است كه احتمال دارد يكي از آنها را نويسنده براي اشخاص داستان انتخاب كند و آن را پر رنگ تر جلوه دهد. اگر به مرور بتواند رفتار آنها را طوري بيان كند تا خواننده خودش آن صفت مورد نظر را دريابد اصطلاحاً شخصيت پردازي هنرمندانه داشته است.
مثال اول: مستقيم و توصيفي
«هوشنگ خان آدم بخيلي است. آب از دستش نمي چكد. بچه هايش از دست او جگر خون شده اند. با آن همه ثروت، مثل گداهاست.»
مثال دوم: غير مستقيم و رفتاري
هوشنگ خان دو نان سنگك از نانوايي گرفت تا راهي خانه شود. چند قدم از نانوايي آن طرف تر يك بچه فقير با مادرش به ديوار تکیه داده بودند و چشمانشان به دست عابران بود. بچه تا هوشنگ خان را ديد.با التماس گفت: آقا به ما كمك كنيد. صواب داره! هوشنگ خان انگار نشنيد و به راهش ادامه داد. بچه خيال كرد كه هوشنگ خان كر است. بلند شد و دنبالش راه افتاد با دست به پهلوي هوشنگ خان زد و بلند داد زد: آقا يك كمي از اونا به ما بدين كه خيلي گرسنه ايم. هوشنگ خان كه ناراحت شده بود. غريد و گفت: برو بچه، اين نونا پول خوردن، مفتكي به دست نيامدن.
در مثال دوم به خواننده فرصت داده مي شود تا خودش خصوصيات آن شخص رابررسي كند و هر طور كه دوست دارد او را در ذهنش مجسم كند. مستقيم به بخيلي هوشنگ خان اشاره نشد.
ـ محدوديتهاي زماني و مكاني داستان كوتاه حكم مي كند كه عده ي اشخاص داستان كم باشد و يك شخصيت اصلي بيشتر نداشته باشد. و بقيه اشخاص فرعي باشند.
ـ منابع شخصيت انسان سه چيز است؛ توارث،تعليم و تربيت و محيط.
ـ لازم به يادآوري است كه در داستانهايي كه طرح قوي دارد، اشخاص داستان از ناحيه حوادث داستان كنترل مي شوند و در داستانهايي كه طرح ضعيف تري دارند اساس كار بر نشان دادن نحوه واكنشهاي اشخاص است و اشخاص داستان را كنترل مي كنند. اگر نويسنده بخواهد اشخاص داستان در اختيار داستان باشد كار ساده تري است چرا كه نويسنده بايد اشخاص را انتخاب كند كه از عهده حوادثي كه در طرح داستان آمده برآيد. اما اگر قرار است اشخاص داستان را در اختيار داشته باشند، نويسنده بايد كساني را انتخاب كند كه قبلاً آنها را ديده و روي زندگيشان توجه نموده است.
ـ اشخاص داستاني معمولاً سه سيما پيدا مي كنند. يعني صورت افراد داستان شخصيتي سه گانه پيدا مي كند و به سه شكل در ذهن متصور مي شود.
1 ـ شخصيتي كه خود نويسنده تصوير نموده است.
2 ـ شخصيتي كه خواننده در جريان داستان با او آشنا شده و در پايان داستان آشنايي اش با او كامل مي شود. و او را به قيافه ي انساني حقيقي مي بيند. بنابراين شخصيت داستاني مي تواند به شمار خوانندگاني كه اثر را مي خوانند، نسخه بدل داشته باشد و در ذهن متصور شود.
3 ـ درجه سوم شخصيت داستاني كسي است كه پس از مرگ آفريننده خود به وسيله مفسران،مورخان و نقادان ادب و خوانندگان نسلهاي بعد ادامه مي يابد. و اين سرنوشت هر سيماي ادبي است كه عمري درازتر از آفريننده خويش دارد. اين سيما بسيار متغير است و بستگي به درك و برداشت افراد هر عصر و زماني است كه دانسته يا ندانسته او را تغيير مي دهند.
شخصيت پردازي در داستان كوتاه با شخصيت پردازي در داستان بلند فرق دارد. قبل از توضيح به ضرب المثل رايجي اشاره مي كنيم كه مي گويند: اگر مي خواهي كسي را بشناسي با او دوست شو يا همسايه يا همسفر. در داستان بلند خواننده بارها دوست صميمي و همسايه و همسفر شخصيتها مي شود. علاوه بر اين از خيالات و توهمات اشخاص نيز به طور دقيق و گسترده با خبر مي شود. در داستان كوتاه براي معرفي و پردازش به يك يا دو شخصيت اصلي بيشتر فرصت نيست. در حالي كه در داستان بلند به طور عمد و شايسته چند گونه شخصيت حاضر مي شوند و كمي بعد با حذف يكي از آنها شخصيت ديگري جايگزين مي گردد.
در عين حال، هيچ داستاني نيست كه بدون شخصيت باشد. باز آفريني يك حادثه تؤام است با حضور اشخاص و افراد مربوط به آن در انواع داستانها با كسب و فرمهاي مختلف شخصيت سازي و شخصيت پردازي متفاوت است.
طراح يك داستان در استخدام شخص به اندازه تمام عناصر ديگر از خود دقت و ظرافت به خرج مي دهد. چه كسي باشد؟ چگونه باشد؟ چه كارهايي انجام دهد؟ چه وقت و چگونه آن كارها را انجام دهد؟ جواب اين سوال ها قبل از آفرينش انسان در طرح يا در ذهن نويسنده انشاي شخصيت است و بعد از اين كه داستان خلق مي شود، پاسخ به آن سوالات توانمندي و قدرت شخصيت پردازي نويسنده را آشكار مي سازد.
تكليف: شخصيتهايي را از محيط اطراف انتخاب نماييد و مشخصات ظاهري و اخلاقي و علايق خاص آنها را فهرست وار بنويسيد.
فصل دهم:
« صحنه پردازي»
صحنه ي داستان محل وقوع داستان است. زمينه اي است كه اشخاص داستان نقش خود را در آن بازي مي كنند. انتقال محيط داستان به بازي نقل ساده اي را تنها خطوط برجسته ي محل يا مكان را توصيف كند، شيوه ي مناسبي نيست. چون اين نقل ساده و مستقيم رغبت خواننده را از بين مي برد. بخش عمده ي نقل و توصيف صحنه به كمك جمله هاي كوتاه آميخته با گفتگوي مي تواند انجام گيرد.
سه شيوه براي انتقال محيط:
1 ـ وصف ساده و مستقيم محيط
2 ـ استفاده از ديالوگ
3 ـآميختن ديالوگ و تصاوير
ميزان اهميت محل وقوع داستان بستگي به نوع داستان دارد. اگر در داستاني، شخصيتها بسيار قوي باشند و اشخاص زنده و شاخص با قدرت وارد داستان شوند. ( در داستانهاي شخصيت محور)،نمود صحنه آنچنان نيست در واقع در اين نوع داستانها، مي توان از تندي رنگ محيط كاست و زمينه را محو كرد تا اشخاص جلوه ي خاص خود را پيدا كنند.
اما در داستانهايي كه آهنگ و حركت داستان ملايم است و خصوصيات شخصيتها چندان بارز نيست، صحنه اخميت بيشتري مي يابد. در اين داستانها در واقع گاه حسن تأثير داستان بستگي تام به تندي رنگ صحنه دارد. معمولاً در داستان، صحنه و اشخاص پا به پاي هم پيش مي روند و نبايد اين دو جزء را از هم جدا كرد يا يكي را به حساب ديگري قوي يا ضعيف نمود.
صحنه و صحنه پردازي:
تعريف: زمان و مكاني كه در آن عمل داستاني صورت مي گيرد، صحنه مي گويند.
مثل صحنه رمان چشمهايش نوشته بزرگ علوي كه صحنه ي ايران در سالهاي قبل از شهريور تا 13 است.
تأثير صحنه در عناصر ديگر داستان:
گاهي اوقات اگر صحنه اي را از داستان بگيريد تمامي عناصر و رويدادهاي داستان فرو مي ريزد. مثل فضاي باراني و مرطوب شمال در داستان گيله مرد نوشته استاد علوي كه باعث كشمكش در داستان و تقويت پيرنگ و تحول شخصيت ها مي شود. البته در برخي داستانها صحنه بيش از تزئينات داستان كاركرد ديگري ندارد.
تأثير صحنه در عناصر ديگر داستان بر سه نوع است:
الف) صحنه در داستان از اهميت به سزايي برخوردار است و بر عمل داستاني و شخصيت ها تأثير بسيار نيرومند ي مي گذارد. مثل داستان گيله مرد.
ب) صحنه ممكن است بازتاب عمل و شخصيت هاي داستان باشد. مثل در هم بر همي اتاق و آشفتگي آن كه بی نظمی صاحب خانه را نشان مي دهد.
ج) صحنه ممكن است متضمن معناي عميق و گسترده اي باشد و يكي از عناصر حياتي و سازنده داستان محسوب شود.
وظايف صحنه:
صحنه سه وظيفه را ايفا مي كند:
1 ـ فراهم آوردن محلي براي زندگي شخصيت ها و رويدادن وقايع داستان مثلاً محل زندگي شخصيت هاي داستان داش آکل اعمال بعدي آنها را فراهم مي كند.
2 ـ ايجاد فضا و رنگ يا حال و هواي داستان، حالت غم، شادي، شومي و بدبيني، ترسناكي و ... رابرت لويي استيونس مي گويد: بعضي مكانها آشكارا سخن مي گويند مثلاً: بعضي از باغهاي سرد و مرطوب عملاً قتل را مي طلبد.
برخي خانه هاي متروك و قديمي طالب شبح زدگي و ارواح هستند.
3 ـ تأثير صحنه در پايانه داستان كه كاركرد آن از دو مورد بالا مهم تر است. مثل تأثير شب باراني و مرطوب بر اعصاب مرد بلوچ كه او را بسوي بيزاري، خشونت و آدمكشي مي كشاند.(داستان گیله مرد)
اجزاي صحنه:
1ـ محل جغرافيايي داستان/مثلاً داستان داش آكل در شيراز رخ مي دهد.
2ـ كار و پيشه شخصيت ها/پدر داش آكل يكي از ملاكين بزرگ فارسي بود.
3ـ زمان و عصر وقوع حادثه/قبل از تشكيل كلانتري ها و قرق كردن چهار سوي حمله ها تو ؟ لوطي ها
4ـ محيط كلي و عمومي شخصيت ها/ مثل محيط مذهبي، اجتماعي ، فكري، روحي و عاطفي
شيوه صحنه پردازي:
در قرن نوزدهم آوردن توصيف پيش از رويدادهاي داستان و يا در آستانه داستان بسيار مرسوم بود و نویسنده هميشه مقدمه اي در نوشته اش بيان مي كرد كه در عين زيبايي، پيوستگي خاص نداشت.
اما امروز نويسنده صحنه پردازي را در جاي جاي داستان بكار مي برد.به نحوي كه گسستن و تفكيك توصيف از شخصيت ها و حوادث دشوار باشد.
فصل يازدهم:
« فضا سازي»
لحن ـ شخصيت ـ محيط و حادثه عناصر اصلي فضاسازي محسوب ميشوند.نوع لحن و حادثه مي توانند رنگ و بوي فضارا تغيير دهند.فضاي سالم و ناسالم انواع مختلفي دارد.مانند فضاي سياسي، فضاي فرهنگي، فضاي مذهبي، فضاي جنگي، فضاي علمي و... فضاي داستان جايي است كه شخصيتها مي خواهند در آن تنفس كنند زندگي نمايند اثر بگذارند و تأثير بپذيرند.فضاي باز يا محدود را نويسنده از قبل طرح ريزي كرده است.حوادث و توصيفات يك صحنه، شخصيت داستان را براي حضور در فضاي خاص آماده مي سازد.مثلاً آدم درستكار و بزرگواري را مي خواهد در مكاني كه همه رشوه خوار و دزد هستند قرار دهد. با توصيف آن مكان و حوادث يا حادثه اي كه به وقوع مي پيوندد فضاي داستان شكل مي گيرد. حال و هواي حاكم بر داستان را لحن مي سازد.اگر شادماني يا غم بر فضاي داستان حاكم باشد به نوع كلمات و جملاتي برمي گردد كه نويسنده در توصيفات و نقل و قول ها به كار گرفته است.
در اين مرحله كار نويسنده شبيه به مدير و رياست يك كارخانه بزرگ است.مثلاً كارخانه اي كه دويست هزار كارگر دارد و مديرش در اداره آن از استقلال و قدرت بالايي برخوردار است. او در بافت اداري و شكل دهي به امور آن كارخانه را مي تواند آرام بخش يا برعكس آزار دهنده بسازد.اصطلاحات محيط، صحنه و فضاي داستاني باهم فرق دارند.محيط مكاني است كه نويسنده در نظر دارد شخصيتهايش در آنجا زندگي كنند.كنش و واكنش از خود نشان دهند.
صحنه به مجموعه رفتارها و گفتگوها در محيطي خاص اطلاق مي شود.مثلاً قهرمان در محيط مدرسه كارهايي انجام مي دهد و مقداري از داستان را به خود مشغول مي سازد كه اصطلاحاً صحنه اي از داستان مي باشد. ولي فضا به مجموعه حالات و رفتارها در تمام صحنه هاي داستان گفته مي شود.اگر نويسنده از عناصر اصلي فضاسازي خوب استفاده كند.داستانش خود به خود باشكوه مي شود و محكم و قوي از كار درمي آيد.اصلاً قدرت و تبحر داستان نويس در فضاسازي معلوم مي شود.شاسد بعضي ها در جمله نويسي مهارتهايي داشته باشند.يا اينكه قطعه ادبي و تصويرهاي شاعرانه را به راحتي بنويسيد.اما فضاسازي بيانگر توانايي و توانمندي يك نويسنده به طور كلي و مجموعه اي مي باشد. فرض كنيد يك نقاش در نقاشي كردن اجزا به تنهايي استاد باشد.مثلاً يك شيء بي جان را به خوبي طراحي كند يا چشم و گوش و لب را به تنهايي بتواند نقاشي كند اما در خلق يك تابلو ناتوان باشد.احتمال دارد در انتخاب و تركيب رنگها چنان ناشيانه عمل كند كه تابلو را از جاذبه هاي هنري دور سازد.
يك تدوين گر حرفه اي و مسلط در صنعت فيلم سازي چنين ويژگي هايي دارد.او مي تواند با جابه جا كردن صحنه ها و يا جلو عقب بردن پلانها معنا و مفهوم فيلم را تغيير دهد.فضاسازي داستان در اصل مرتب كردن صحنه هاي داستان و يا تنظيم نمودن دور نمايه ي صحنه ها آنچنان كه لازم است، مي باشد.شايد يك داستان در بعضي زمينه ها جالب باشد اما در كل از هم گسيخته و از هم ريخته بنمايد. مثلاً افراط گويي و اغراق نمايي هاي بي جا به فضاي داستان لطمه مي زنند و داستان را متزلزل مي كنند.شكستن زمان اگر حساب شده و مبتكرانه باشد ( به شرط اينكه داستان موضوعيت خود را از دست ندهد)به فضاي داستان لطمه اي نمي زند اما اگر از روي بي توجهي صورت گرفته باشد فضاي داستان را لطمه پذير مي نمايد. توجه نكردن به مهارتهاي گفت و گو، قالب داستان را به گزارش يا مقاله نزديك مي كند
فصل دوازدهم:
« زاويه ديد »
داستان از ابتدا تا انتها به طور كلي از توصيف و گفتگو تشكيل مي شود. اينكه نويسنده بازگويي ونقل داستان را به عهده ي چه كسي مي گذارد. اصطلاحاً در پي انتخاب زاويه ديد است. نحوه ي نگرش و بازگويي صحنه ي داستان را زاويه ديد مي نامند. نويسنده مي تواند از زاويه هاي مختلف داستان را[به عهده ي چه كسي مي گذارد] ببيند و نقل كند هيچكس در ابتداي كار خبر ندارد كه داستان چگونه مطرح مي شود. مناسب تر خواهد بود. روايت گري داستان بيشتر به سليقه و ذوق نويسنده بستگي دارد چرا كه خلاقيت و ابتكار در آفريدن يك داستان سهم بسيار مهمي دارد.
شاهكارهاي دنيا شايد از هر جهت با يكديگر متفاوت باشند تا مشترك به اين دليل كه زائيده ي ذوق و هنر خدادادي افراد متفاوتي بوده تا نتيجه هنر آموزي هاي اكتسابي. مثلاً اولين كسي كه زاويه ديد داستان خود را اول شخص قرار داد شايد از كسي تقليد نكرد. بلكه بر اساس ذوق ذاتي خود لازم دانست كه با اول شخص داستان خود را روايت كند. نكته مهمي كه در درك مفهوم ديدگاه بايد مورد توجه قرار گيرد تفكيك سه مفهوم نويسنده، روايت و راوي از يكديگر است. نويسنده كسي است كه داستان را مي نويسد. روايت، شيوه ي ارايه داستان توسط نويسنده است و راوي كسي است كه داستان را نقل ـ روايت ـ مي كند.
بعضي از زاويه ديدهای داستان عبارتند از:
1 ـ اول شخص (من ـ ام)
در ديدگاه اول شخص يا متكلم وحده، داستان از قول يكي از شخصيتهاي آن روايت مي شود. اين شخصيت كه مي تواند اصلي و يا فرعي باشد، به دلايل روانشناسانه مخاطب را با سهولت بيشتري در متن داستان فرو مي برد. در واقع خواننده احساس مي كند كه يكي از اشخاص داستان در حال گفت و گو و نقل داستاني براي اوست از اين رو به اين ديدگاه، ديدگاه دروني هم مي گويند. گويي كسي از درون داستان به مخاطب گزارش مي دهد. طبيعتي چنين شيوه اي از روايت ايجاب مي كند تا خواننده، وقايع داستان را اگر تا حدي غير قابل باور باشند ـ باور پذير بينگارد.
از سويي اين عامل در افزودن صميميت داستان و تهيج حس هم ذات پنداري مخاطب ـ كه از غايات هر هنري به شمار مي آيند ـ كمك فراواني مي كند.
مثال زاویه دید اول شخص:
(هر روز زودتر از خواب بيدار مي شود ولي امروز حسابي كارم دير شد).
2 ـ دوم شخص (تو ـ ي)
در ديدگاه دوم شخص راوي ظاهراً مخاطب است و نويسنده با استفاده از لحن خطابي،گويي خواننده را واداشته تا به جاي يكي از شخصيتهاي داستان ـ اغلب شخصيت اصلي ـ داستان را روايت كند. دليل اينكه ظاهراً راوي مخاطب است اين است كه نويسنده در واقع از خواننده مي خواهد تا فرض كند به جاي شخصيت داستان اوست مثال زاویه دید دوم شخص:(وقتي آخر شب آمدي هوا تاريك بود،خيال مي كرد كسي تو را نديده سگهاي ده پارس مي كردند تو با خودت مي گفتي اينها براي دوست و دشمن در تاريكي پارس مي كنند از در نيامدي، ديوار بلند بود...).
3 ـ سوم شخص(اوـ د)
در اين قسمت از روايت، راوي همه چيزهايي را كه در مجموعه فضاي داستان اتفاق مي افتد، مي داند. او از موقعيتي برتر به همه اطلاعات مرتبط با وقايع و شخصيتهاي داستان احاطه دارد. به راحتي از شخصي به شخص ديگر و از واقعه اي به واقعه اي ديگر گذر مي كند و هر چه را كه لازم بداند در اختيار مخاطب قرار مي دهد يا نمي دهد. توان دانستن او در حوزه هاي رفتار و گفتار احساسات، انگيزه ها و افكار شخصيتهايش در يك سطح است. علاوه بر اين او گاه در تفسير و اظهار درباره وقايع و اشخاص داستان مداخله مي كند.
مثال زاویه دید سوم شخص: پيرزن كناري ايستاده بود و سعي مي كرد پسرش را تشخيص دهد. آنها يكرنگ بودند، امير گفته بود: بعد از ظهر اعزام است. لازم نيست. شما بياييد اما پيرزن در لحظه اي كه امير از در خارج شده بود.
4 ـ نامه نگاري:
در اين روش معمولاً نويسنده دو نفر را در دو نقطه اي دور از هم با دو محيط متفاوت قرار مي دهد و با رد و بدل كردن نامه به روايت داستان مي پردازد. مثلاً رزمنده اي كه از جبهه با فرزندش نامه نگاري مي كند. بايد براي جدايي اين دو نفر دليل منطقي وجود داشته باشد.
تكليف:
داستانهايي را بخوانيد و زاويه ديد آن را مشخص نماييد و در جلسه بعد ارائه نماييد.
فصل سيزدهم:
« انواع گفتگو (ديالوگ) در انواع ادبي»
در انواع ادبي مثل شعر، قصه، نمايشنامه،فيلمنامه،و ... گفتگو به كار مي آيد. ضمن مشتركات يك سري تفاوتهاي ظريفي در هر كدام از آنها وجود دارد كه خوب است به اختصار به آنها اشاره كنيم؛
1 ـ گفتگو در نمايشنامه:
در نمايشنامه حس و حركت و بازي چهره و بيان از اركان اصلي است. نمايشنامه از توصيف صحنه، توصيف حالات و رفتارهاي خاص و گفتگو تشكيل مي شود. گفتگو در نمايشنامه بار اصلي داستان را به صورت پلكاني تا اوج مي كشاند. موضوع و پيام، حوادث اصلي و فرعي، شخصيت پردازي در نمايش بيشتر با گفتگو مشخص مي شوند.
2 ـ گفتگو در فيلمنامه:
فيلمنامه از جهتي به نمايشنامه شباهت دارد. زمان، مكان اصلي، توصيف جزيي صحنه، توصيف رفتار، حالات خاص و گفتگو، اسكلت اصلي يك فيلمنامه را شكل مي دهد اما در پرورش اين اثر بستگي به خيلي از عوامل متني و انساني توليد فيلم دارد.
3 ـ گفتگو در حكايت و قصه:
قصه يك معناي عام دارد و يك معناي خاص. در معناي عام به بيان هر رخداد و واقعه اي قصه مي گويند. آن رخداد چه ساختگي باشد چه واقعي. صفحه در معناي خاص خبر از واقعه اي مي دهد كه حقيقي است و نقل آن حكمتي در بر دارد. مثل: قصص قرآن مجيد،اما حكايات و داستان متفاوت اند ولي در همه اين قابها احتمال گفتگو وجود دارد.
حال به گفتگو در داستان مي پردازيم كه يكي از عناصر بسيار مهم شخصيت پردازي است.
به خاطر داشته باشيد كه محاوره با گفت و گوهاي داستاني متفاوت است اگر يك محاوره عادي را بنويسيد و آن را با يك گفت و گوي داستاني مقایسه نماييد متوجه خواهيد شد اگر شخصيتهايي داستاني شما مانند محاوره معمولي حرف بزنند بسيار غير طبيعي جلوه خواهد نمود اين نكات را رعايت نمايد تا متوجه تفاوت آن بشويد.
ويژگيهاي گفت و گو در داستان:
1. صداي ديدني
2. آماده سازي
3. منطبق با وضعيت و موقعيت
4. واقعي و هدف دار
5. داد و ستد اطلاعات
6. درون كاوي
1 ـ صداي ديدني:
مثلثي را در نظر مي گيريم كه اضلاع آن عبارت اند از راوي، مخاطب و شخصيت داستان.
خواننده يا شنونده، يا مخاطب داستان دوست دارد داستان را با لذت و جديت دنبال كند.هرچه مخاطب احساس كند اشخاص زنده تر و صحنه واقعي تر و غير گزارشي ترند، ارتباط بيشتري با داستان برقرار مي كند. يكي از مهمترين تكنيكهاي بارور ساختن صحنه ها، « شيوه گفت و گو است. گفت و گوي خوب در داستان راوي را پنهان مي سازد و توصيف مستقيم، راوي را به صحنه ها مي كشاند. در اين صورت روايت داستاني شكل هنري خود را از دست مي دهد. وقتي خواننده در يكي از صحنه ها مي خواند:
ـ آهاي ذليل مرده،بيا ديگه، ناهارت سرد شد. مدرسه ات دير شد.
ـ من ناهار نمي خوام.
ـ تو بيخود كردي ناهار نمي خواي!
خود به خود به صحنه نزديك شده و صداها را مي شنود و حالات را مي بيند،اما اگر همين صحنه براي خواننده توصيف شود:
« مادرش داد مي كشيد و نفرين مي كرد و از بچه گوش به بازي خود مي خواست زودتر بيايد ناهارش را بخورد و به مدرسه برود». او را از صحنه دور ساخته ايم و فقط به او گزارش مي دهيم.
گفت و گو در داستان مثل نورپردازي در نقاشي و عكاسي است. همانطور كه نور از سمت راست يا چپ باعث مي شود تا سوژه مورد نظر بعد پيدا كند و از حالت تخت در بيايد، گفت و گو اشخاص را باور كردني مي نمايد.
2 ـ آماده سازي:
اگر داستان را به يك درخت تشبيه كنيم كه خواننده از ابتدا شاهد رشد آن خواهد بود گفت و گوي آغازين، كاشتن نهال داستان است. نوع داستان شكل و شيوه ي رخداد ها، روابط اشخاص و تم اصلي را براي خواننده تعيين مي كند.
3 ـ منطبق با وضعيت و موقعيت:
وضعيت تحصيلي اقتصادي،اجتماعي و فرهنگي هر شخص نوع بيان و گفته هايش آشكار مي شود. همان مثل معروف « تا مرد سخن نگفته باشد / عيب و هنرش نهفته باشد.» يا « المرء مجنون تحت لسانه(مرد در زير زبانش پنهان است)».
همانطور كه حرف زدن چه گفتن و چگونه گفتن شخصيت گوينده را برملا مي سازد، داستان نويس خوب مي داند چه عبارتي را از زبان شخص داستان نقل كند. انطباق گفته ها با وضعيت شخص و درك موقعيت او در صحنه هاي داستاني موجب نجات داستان از سكته و انسداد مي شود داستان وقتي دچار سكته مي شود كه خواننده احساس كند گفت و گوي اشخاص مصنوعي و غير طبيعي است.
4 ـ واقعي و هدف دار:
روده درازي و پرحرفي بين دو نفر براي گذراندن وقت، گفت و گوي داستاني محسوب نمي شود. صفات هر شخص از رفتار و گفتار تشكيل مي شود. در بخش شخصيت پردازي به تكنيك هاي آفرينش شخصيت اشاره خواهيم كرد، ولي در اينجا يادآور مي شويم گفت و گو ويژگيهاي اشخاص را رو مي كند و به دنبال خلق شخصيت را دارد؟گفت و گوي هدف دار و حساب شده يا حرف زدن بي جهت؟ گزينش هنرمندانه از چه گفتن و چگونه گفتن؟در حقيقت احترام به خواننده است. داستان نويس فرض مي كند كه خواننده داستان مثل يك كاشف با هوش توانايي كشف باطن داستان را از روي نشانه هاي ظاهري آن دارد. اگر نگران باشد كه خواننده نمي فهمد يا خواننده را نفهم در نظر بگيرد، به سمت داستان سطحي،كشدار و ضعيف خواهد رفت.
5 ـ داد و ستد اطلاعات:
اطلاعات به طور كلي دو نوع است:
الف) ساكن و سوخته
ب) پويا و زنده
اطلاعات سوخته و ساكن اطلاعاتي است كه با نقل آن هيچ واكنشي ايجاد نمي شود چون فايده اي براي واكنش به آن وجود ندارد.
اطلاعات پويا و زنده اطلاعاتي است كه با نقل آن، بلافاصله واكنش ايجاد مي شود. ضمن داد و ستد اطلاعات پويا بين اشخاص،براي خواننده هم اطلاع رساني جهت دار به وجود آمده است و نگرشها و روشها را كشف مي كند.
مثلاً مادري به پسرش مي گويد:
پدرت خدا بيامرزد وصيت كرد باغ را وقف مسجد كنيم. هنوز آب كفنش خشك نشده بود اين كار را كرديم.
در اين عبارت اطلاعات مثل مرگ پدر داشتن باغ به خواننده داده مي شود. اما اگر اين گونه آورده شود:
پدرت خدا بيامرز وصيت كرد اگر پسرم خواست به شهر برود،باغ را وقف مسجد كند.
در اينجا همان اطلاعات عبارت قبلي داده مي شود اما يك شرط اضافه شده كه ايجاد واكنش مي كند و براي ادامه داستان زمينه سازي مي كند.
همچنين به خواننده فرصت مي دهد تا با اين نوع اطلاعات بدست آمده شخصيت را با عمل داستان تركيب كند.
6 ـ درون كاوي:
خواننده با خواندن گفت و گوهاي داستان، علاوه بر بدست آوردن اطلاعات و آشنا شدن با خط داستاني بايستي احساسات دروني اشخاص را كشف كند.
تکلیف: با توجه به این نکات دیالوگها ی داستانتان را باز نویسی کنید.
فصل چهاردهم:
« عنوان داستان»
عنوان داستان برچسبي است كه نويسنده به ياري آن داستان خود را از ساير داستانها متمايز مي كند و اين تنها چيزي است در جلب نظر خواننده مي تواند بدان متكي باشد.
اختصاصات عنوان داستان به طور خلاصه عبارتند از:
2) بايد تازه باشد.
3)خواننده را جذب كند.
4) موزون باشد يعني گفتن اسم داستان به گوش ديگران خوشايند باشد.
5) به خود داستان بخورد، چون در غير اين صورت خواننده زود يا دير احساس مي كند گول خورده است.
6) طرح داستان را آشكار نكند. اگر چنين باشد اوج داستان قوت خود را از دست مي دهد.
7) پيش پا افتاده نباشد.
عنوان داستان هر قدر ساده و كوتاه تر باشد، بهتر است. معمولاً عنوان داستان تقريباً از پنج كلمه بيشتر نمي باشد. ضعيف ترين عنوان،عنواني است كه نام شخصيت اصلي داستان باشد. انتخاب چنين عنواني ممكن است موجه باشد. چنين عنواني بايد آخرين راه حل براي نامگذاري داستان باشد.
عنوان داستان را چه زماني بايد انتخاب كرد؟ بهتر است عنوان داستان را در پايان داستان انتخاب كرد و پس از پرداخت نهايي داستان باشد. گاهي عنوان كامل داستان همراه با انديشه اوليه داستان به ذهن نويسنده مي آيد.
اما اين امر هميشه اتفاق نمي افتد. گاهي هم نويسنده ابتدا به عنوان مناسبي مي انديشد و داستان خويش را بر مبناي آن مي نگارد. به هر حال از آنجا كه داستان در ضمن كار تغيير مي كند، پايان كار زمان مناسبي براي نامگذاري است. زيرا در اين مرحله است كه نويسنده مي تواند مجموعه كار را با روشني بيشتري ببيند. تكليف: چند عنوان براي داستانتان نوشته سپس بهترين را انتخاب كنيد.
تکلیف: آیا برای داستانتان عنوانی انتخاب نموده اید؟